تبليغاتX
فصل سرما
"که برابری میراث گرانبهای تبار انسان است آری"

 

از پس پرده های پوشاننده زشتی ها و کژی هاو کاستی ها تاریکی ها و حس انتقام ها٬ازپس رنگ های هزار رنگ انسانهای دلسنگ بی رحم٬از پس باتوم و تیرو تفنگ و آتش٬از پس عقده های فروخفته در عمق گلوهای خشک و از پس همه جفاها و نامهربانی ها٬قصه بهارمان اما همیشه گویی باید ناتمام بماند.چه آن روزها که بهار اصلاحات با قتل های زنجیره ای خزانش را به انتظار نشسته بود و وزش سموم سینه ها را فسرده کرده بود و ماتم دل ها را افزون و چه آن روزها که "سلام" را غزل رفتن سر داده بودند همانها که قیچی نظارت را به دست گرفته بودند و می بریدند بیخ تا بیخ حقیقت را که بیدار شده بود در آن سالهای سخت. 

         

"سلام" را نوبت خداحافظی فرا رسید تا صاعقه ای شود در آسمان تیر ماه تا بماند برای همیشه در تاریخ  وبمانند همگان انگشت به دهان از ظهورش و تلخی بی حد و اندازه اش به اندازه هندوانه های ابوجهل روئیده و ریشه دوانده در جای جای قلب های سربی.قصه ابوجهل هایی که قربانی بگیرند تا بخرامند بخرامند به راحتی در زیر سایه های در هم تنیده و سرد به اندازه تمام وجودشان و به جایشان بیارامد مردی در کوچه پس کوچه های روستایی در کنار کارون خروشان ودر میان گرورستان آنهم در میان قبری که بر رویش بنویسند از فاجعه ای هولناک و به ارث گذارنداین داستان را برای سالهای دیگر برای پسری دیگر که جان از او ستانده شود پس از سالها درد و رنج در گوشه اوین. 

        تیر بود قربانی می گرفت از آنها که نمی خواستند سر تعظیم فرود آورند در برابر تحجر و بمانند در وهم های شبانه و دروغ های روزانه که عادلانه توزیع می شد مانند مرگ در زیر آسمان .۱۸

           

تیر آمد و رفت و ماند برایمان خاطراتی تلخ از روزهایی که "بهار" از تبرئه بگوید و خود محکوم شود و فقط بماند قصه و غصه آنها را که مانده بودند و آرزوهای بزرگی که طلب می نمودند از مردان کوچک که خود معترف بودند به "تدارکاتچی".

اما اینها رفتند و دانشجو که دیگر دل بریده بود از نصیحت های پدرانه که فقط مینشاند لبخندی زهرآگین بر گوشه لبان کفتارهای بیرحم تا بدرند هر آنچه را که مانده بود و بگیرند قربانیان خود را از میان آنها. آخر هنوز تیر بود و دیگر از گذر سالها فصل مستی کفتارها فرا رسیده بود. روزنامه ها رفته بودند تا جا برای شبنامه ها باز شود٬دانشگاه خلوت شده بود تا به اندازه دندانهای فشرده شده و مشت های گره کرده زندان ها شلوغ شود و لبخند فرزندان رفته بود تا اشک مرهمی شود برای قلب های بزرگ مادران به انتظار نشسته پشت در های زندان.

سالها گذشت و از این همه ماند فریادهای سر به فلک کشیده در روزهای گرم باز هم تابستان که می رفت تا به سال چهارم برسد تا دوباره تیر باشد و احضار و بازجویی و حکم و زندان و...که هر چه ماند همین ها بود تا دوباره تیر بگیرد قربانیانش را از میان پسرانی با نهاهای ناآرام که حقیقت را فریاد میزدند با تمام وجود.

                 

روزهای تلخ تیر برایمان عادت بوده و هست و گویی که خواهد بود.تیر که می آید دوباره ذهنمان پر تلاطم است و بر دوشمان سنگینی میکند باری که هنوز به منزل نرسیده است و مایوسمان می کند ابری که در این کویر نمی بارد تا سیراب کند دل های خسته از نامهربانی های اینک عادت شده و نشکفته است غنچه آزادی را در این مرز و بوم. با آنکه هنوز آمدن تیر آزارمان می دهد با بوی تعفنش و گرد و غباری که که نشسته است بر سینه های رنجیده٬ اما نمی رود از دلهایمان٬چه حتی بگیرد یکی پس از دیگری قربانی پس از این همه سال تا رژه روند    

                  در یادمان و باورمان زمزمه های استاد انقلابمان را که "اجبار زنده ماندن" را به "آتش زدن" آرزوهایمان در سردر دانشگاه ترجیه دهیم و وجودمان را بیاراییم به آتشی که همچنان در پس خاکستر این سالهای سخت مانده است و این همان است که باید سینه به سینه بگردد و دست به دست بچرخد تا نکند که در گذر ایام به فراموشی سپرده شود و نکند که نسل های دیگری که می آیند٬ ندانند که قدم در کجا نهاده اند و چه می خواهند و چه باید کنند. این تنها رسالت جنبشی است که علی رغم صعود و نزولش و به رغم نا مهربانی های گزنده و پرونده های ضخیم و ستاره های به انتظار نشسته اش باید به دوش بکشد و بپروراند  و بگستراند تا که شاید سفره گسترده متحجران امروزی هر روز فقیرانه تر شود.

             

تا آن لحظه که تیر با همه بی رحمی اش به عدالت و آزادی این سرفصل همه مطالبات یکصد سال اخیر این ملت تن دهد و دلشاد شوند مردان و زنان رنج کشیده تاریخمان از امیرکبیر و ستارخان و باقرخان تا مصدق و بازرگان و شریعتی و همه قربانیان تیرهای تیره و تارِِ٬ عزت ابراهيم نژاد٬ اكبر محمدي و .... و تير اما همچنان قرباني مي گيرد.

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 19:22 توسط سید حمید حسینی |

 

۳ سال از دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری دور اول گذشت٬ انتخاباتی که در نهایت به لطف نیروهای پادگانی و امدادهای غیبی به دور دوم کشیده شد و نهایت این قصه همان شد که من و همه انها که انتخابات را تحریم کرده بودیم می خواستیم.

صادقانه بگویم در بهترین حالت تنها کسی که می توانست در طی یک مدت ۳ ساله انگونه عمل کند که صدای همه را در آورد فقط و فقط احمدی نژاد بود.هیچ کس به اندازه او نمی توانست اقتصاد را به این روز نشاند .هیچکس نمی توانست باعث اختلاف گروههای درون قدرتی شود که در هنگامه خارج بودن از دایره قدرت اجرایی به هر شیوه ای برای ناکارامد کردن اصلاح طلبی و اصلاح طلبان دست می زدند.هیچکس نمی توانست هم حاکمیت را دچار بحران مشروعیت کند و هم آن را از کارایی نیم بندش بیاندازد و هم آن را دچار بحران مشارکت کند تا در نهایت طیف وسیعی از اقتدارگرایان را  ازگردونه حمایت خویش دور سازد و تا حدودی بدنه خاموش جامعه را به عکس العمل وادارد.یادم هست  آن روزها که نشست تحکیم برای انتخابات ۸۴ برگزار می شد از مهدی امینی زاده شنیدم که می گفت هاشمی در طول ۸ سال خواهد توانست آنچه را که اصلاحات خود نتوانست حل کند زمینه سازش شود.امروز اما اگر اندکی دقیق شویم خواهیم دید که کاری را که قرار بود هاشمی ۸ ساله انجام دهد احمدی نژاد با سرعت بیشتر و به نحو احسن تری انجام می دهد.

این گونه اما شده است که نفت ۱۲۰ دلاری نمی گذارد که حاکمان تن به انتخابات آزاد دهند و برای نجات خویش هم که شده دایره قدرت را بازتر از آنچه هست کنند.به عبارتی دیگر امروز اگر چه گند دولت نهم قابل چشم پوشی نیست اما اولا دست به کار شدن دوباره مثلث زر و زور و تزویر به همراه فشل بودن اصلاح طلبان برای قد علم کردن در برابر شرایط موجود فضای فعلی را بکلی مخدوش و در هم کرده است.

اصلاح طلبان اگر بخواهند از فضای موجود نهایت بهره را ببرند باید برنامه ای اولا پیشا انتخاباتی برای مجاب کردن حاکمیت جهت تن دادن به حضورشان در عرصه انتخابات داشته باشند. بدون داشتن اینچنین برنامه ای و تنها با توسل به مانورهای نصفه و نیمه بر برنامه های اقتصادی احمدی نژاد نخواهند توانست چیزی را عوض کند.اصلاح طلبان خود باید علاوه بر منعکس ساختن شرایط موجود از طریق روزنه های موجود به سطوح جامعه٬ خود نیز برنامه ای مشخص و مبتنی بر واقعیت ارائه دهند.اگرچه داستان انتخابات مجلس هشتم گونه ای دیگر از روایت تلخی بود که نشان داد اصلاح طلبان و به خصوص نوع  به شدت حکومتی اش هیچ برنامه ای نه تنها برای اقتصاد که برای هیچ مبحث عمده دیگری از قبیل سیاست خارجی و نوع روابط با دنیای غرب خصوصا در مسئله هسته ای و یا راهکارهای تقابل با شورای نگهبان در هنگامه انتخابات و یا پس از آن و یا نوع تعامل و یا تقابل با قوای انتصابی ندارند.

چه آنکه ابتکار عمل امروز و پس از انتخابات مجلس هشتم  حتی از دست همان گروه به شدت حکومتی اصلاح طلبان هم خارج است .همانها که به گونه ای کاملا پوپولیستی و تنها در شب انتخابات یاد بدنه اجتماعی می افتند. همانها که نتوانستند حتی از رای اندک خود به صورت شایسته صیانت کنند.همانها که نتوانستند برای یک انتخابات این چنینی که به قول خودشان در اکثر حوزه ها فاقد نماینده بودند ناظر معرفی کنند.اینگونه دم از اصلاحات زدن همان خواهد بود که احمدی نژاد  برای اقتدارگرایان کرد.

اگر امروز اینگونه شد و زمینه ها یی که لزومش اثبات شده است چیده شد ٬شاید ۲۷ خرداد و خردادهای آینده بتوان دم از اصلاحات زد و در هر دو الگوی درون ساختاری و برون ساختاری قدرت آن را به ثمر نشاند.در غیر این صورت و تا اطلاع ثانوی و شرایطی این چنینی حضور در هر عرصه انتخاباتی اعم ازفرمایشی و نسبتا باز میخی بر تابوت اصلاحات خواهد بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 17:22 توسط سید حمید حسینی |

 

دوره ششم انتخابات شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان  دیروز برگزار شد و هفت عضو شورا و دو عضو علی البدل انتخاب شدند

امسال انتخابات داخلی بود و فقط اعضا می توانستند رای بدهند .بالاخره ما هم مشمول قوانین من در آوردی فصل سرما شدیم.فعلا فقط جامعه اسلامی هست که هر جور دلش بخواهد انتخابات برگزار می کند.بسیج هم که اصلا انتخاباتی ندارد که برگزار کندُنمیدانم وقتی که رئیسشان را ناحیه مقاومت بسیج استان انتخاب می کند چطور پیشوند تشکل دانشجویی رو هم یدک می کشند؟

به هر صورت اینها شدند شورا مرکزی جدید و علی البدل

۱- علی زارع  ارشد مکانیک میخونه و تقریبا هر بار که ازش بپرسی کجایی هستی یه جا رو میگه.دیروز فهمیدم متولد گرمساره

۲- یاشا زنگی آبادی معدن و قصه دینامیک افتادنش با خیلی دیگه از فعالان دانشکده فنی خیلی خنده داره.آدم تندی به نظر می رسه ولی دز منطقش نامعلومه .شاید به خاطر اینکه هنوز به قول محسن خسروی املایی ننوشته.

۳-سید سعید میر حسینی مکانیک کسی فکرش رو نمیکرد که سوم بشه .به هر حال شد .جوان است و جویای نام

۴- سعید پارسایی برق میخونه صاحب وبلاگ ناسازگار که لینکش تو لیست پیوندهای وبلاگم هست.

۵ -آرمین صادقی پور عمران می خونه تو کار سمعی و بصریش موفق بود و اونجا رو خوب اداره کرد.فقط یه کم عصبیه و زودرنج

۶ -رضا رحمانیان کامپیوتر الان که دارم اسمش رو می نویسم کنارم نشسته .به خودش هم گفتم اگه ترشی نخوره می تونه یه دبیر تشکیلات خوب بشه

۷-زهرا موسوی زیست شناسی می خونه و با توجه به بندی از اساسنامه با اینکه رایش کمتر از خالصی بوده ولی عملا عضو رسمی شورا مرکزیه

۸-حسین خالصی کامپیوتر می خونه و هر کس هر جا گمش کرد پشت کامپیوتر انجمن می تونه پیداش کنه درحالی که یا داره کتاب دانلود میکنه یا از حمله آمریکا و یا این اواخر عباس پالیز دار حرف میزنه

به هر ترتیب امیدوارم موفق باشند و پیروز

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 13:11 توسط سید حمید حسینی |

 

 

آن روزها که سيستم مديريتي حاکم بر دانشگاه نقد و اين مساله از سوي ناقدين به کرات گوشزد مي شد که سيستم موجود حامل نارسايي هاييست که توانايي حل آن به نحو شايسته و مطلوب وجود ندارد ، صاحبان مناصب چهره در هم مي تافتند و سيلي غضب بر گونه ي نقد مي نواختند و در اين ميان تنها تيغ تعليق و تحديد و اخطار و احضار بود که به نحو احسن مي بريد.  faslesarma

 

 اينگونه اما نماند و باري ديگر دست بي کفايتي از آستين سلف بر آمد تا اوضاع را دگرگون کند واحوال  را پريشان واگر مسئول مربوطه آمار مريضان را دو نفر اعلام نمي کرد و يا کوير شهداد را به آسمان باهنر نمي بافت تا ريسمان از گردن سلف و مسئولانش برهاند و اگر نبود تكذيب وقايع اتفاقيه و اگر نبود غذاي روز جمعه که پيشکش دانشجويان خوابگاه شود و اگر نبود نارساييهاي ذاتي سيتم حاکم هيچگاه آتشي که ظهر جمعه شعله ور شد و تا يکشنبه ادامه داشت برپا نمي شد .اين همه اما با هم در آميخت تا آنگونه شود که ديديم و گويي در اين وانفساي  پايين افتادن نبض ها ،  تحصن اجتناب نا پذير مي نمود . به هر روي آتشي برخاست و به دامن مسئولان افتاد تا در اين ميان آنها که خويش را صاحبان دوران مي دانند و وارثان و حافظان وضع موجود مي شمارند آب را آنقدر گل آلود ببينند تا از آن ماهي قزل آلا صيد کنند و آنکه را در درون مي ستودند بر صندلي نشانند .حيله اينان اگر چه در آغاز کارگر افتاد  اما دوامي نياورد و هر چه گذشت  کفه ي عقلانيت سنگين تر شد تا مغرضين کما في السابق راه به جايي نبرند. faslesarma

 

سيستم ناقص اما از آنگاه که بحران دامنش را گرفت ، ناکارآيي خويش را عيان تر نمود و ديگر آنگونه سرگردان مي نمود که ناچار همه چيز را به دست روزگار سپرده بود تا هر چه پيش آيد خوش آيد . به هر روي پس از آنکه حضور سياسيون استان در جمع متحصنان چاره ساز نشد و پس از آنکه تهديد ها راه به جايي نبرد و پس از آنکه راهي جز عذر نماند و خواسته هاي معقول و منطقي را راهي جز پذيرش و تمکين نبود و بالاخره پس از آنکه روز اول با رويگرداني از معاون و روز دوم به اعتراض به رئيس  گذشت ، روز سوم با پذيرش رياست حراست و کوبيدن مهر تاييد بر خواسته هاي به حق دانشجويان به انتها رسيد .

 faslesarma

اينگونه غائله اي که مي رفت تا به جاهاي باريک بکشد فعلا ختم به خير شد .فعلا از آن جهت که چون ساختار دچار ايراد است اوضاع به مانند آتشي زير خاکستر است و هر آن گاه که مجال و بهانه اي به دست آيد و دغدغه ي عموم دانشگاه شود بايد منتظر شعله ور شدنش بود.اگر اينچنين شد اما بايد دست به عصا پيش رفت و تا آنجا که مي شود از خير تحصن گذشت و عطايش را به لقايش بخشيد مگر آنکه جانها به لب آيد و همچون غائله ي اخير اجتناب نا پذير شود . اينطور اگر نشد به جاي آنکه تشکيلات را وانهيم و بدون پشتوانه ي آنچناني قدم در راهي بدون بازگشت نهيم بهتر است تا در اين دوران تا آنجا که مي شود ساختار و تشکيلات صنفي خويش را توسعه دهيم و با چانه زني با مسئولان خواسته ها را به پيش بريم و سعي در حفظ ساختار موجود داشته باشيم . هر اقدامي را پيش از آنکه به عرصه ي عمل کشانيم در ترازوي هزينه و فايده بسنجيم وگرنه در اين دوران که فقط»  احکام «خوب صادر مي شود دانشجوي بي پناه هيچ حامي و پشتوانه اي نخواهد داشت و در هر شرايطي بازنده ي بازي نابرابري خواهد بود که از قبل نتيجه اش را »صادر«کرده اند .به هر روي تحصن روزهاي گذشته را اگر با اين معيار بسنجيم نمره ي قابل قبولي را دريافت مي کند . faslesarma

 

تحصن اگر چه به طبع جنبشي بودنش  گاه جانب افراط گرفت اما بهترين نتيجه مطلوب را گرفت. هم خواسته ها پذيرفته شد و هم هزينه ها به حد اقل رسيد ، هم حساب کار دست مسئولان آمد و هم دست آنان که مي خواستند ماهي بگيرند رو شد . هم دانشجو خود را از ورطه انفعال به عرصه  عمل کشاند وهم مسئول چهره واقعي تري از خود را شناساند . چيزي که در بسياري ديگر از دانشگاهها همانند شيراز و بابل و اصفهان ولرستان اتفاق افتاد اما نتيجه اي شايسته و مطلوب از آن بدست نيامد.

 

آنان که روز تحصن به گوشه اي خزيده بودند امروز دم از نا مطلوب بودن نتيجه مي زنند و آيه ياس در ميان متحصنين مي خوانند و اگر از اينان بپرسند که دل در گرو چه دارند خواهند گفت که »خواسته ما برکناري  مسئولين است«  اما کيست که نداند هزارتوي اين ويرانه با رفتن يکي و آمدن ديگري رونق به خود نخواهد ديد .چه آنکه شايد اين چاله باشد و آن ديگري چاه.آيا اينگونه نيست؟   

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 12:42 توسط سید حمید حسینی |

 

ساعت ده صبح با او قرار ملاقات داشتم و فقط می دانستم کارگر است و حرفهای زیادی برای گفتن دارد .عقربه های ساعت کمی که از موعد مقرر عبور می کند مردی را جلوی خودم می بینم.با صورتی تکیده و اندامی لاغر در حالی که از چهره اش خستگی می بارد٬سلامم را جواب می دهد و پس از آنکه می فهمد طرف صحبتش من خواهم بود روبرویم می نشیند.خوش و بشی به رسم معمول می کند و در حالی که نامه هایش را روی میز میگذارد شروع می کند:«۴۵ سال بیشتر ندارم.۱۸ ساله که بودم ازدواج کردم. هفت فرزند ۵ تا پسر ۲تا دختر ثمره زندگی ام هستند.الان یکی از پسرهایم عقد کرده است.»

از گذشته اش می گوید:«آن وقتها که در سلاخی شهرداری کار می کردم در آمدم خوب بودو زندگی ام روبراه٬اما از روزی که کشتارگاه به مکان جدیدش منتقل شد بدبختی هایم شروع شد.»و گویا که قصه تلخ جعفری از همان روزها شروع شد.«قراردادهای ۸۹ روزه که به پایان رسید اخراجها هم شروع شد.در این مدت سلاخی به مقدار کافی نیروهای باتجربه به دست آورده بود و نیازی به خیلی ها نبود.دیگر وعده واگذاری زمین مسکونی هم به فراموشی سپرده شدو نامه نگاری با رئیس کشتارگاه هم فایده ای نداشت.من و همکارانم راهی جز اعتراض نداشتیم.لباسها را پوشیدیم و دست از کار کشیدیم تا که شاید کسی پیدا شود و به داد ما بی کسان برسد٬ولی نتیجه اش چیز دیگری شد.روز بعد من را خواستند و گفتند تو اخراجی!!

دلیلش را خودش در یکی از نامه هایی که به محمود احمدی نژاد نوشته است این چنین آورده است:«دلیل اولش مراجعه به دفتر شکایات مردمی رئیس جمهور و دلیل دوم صحبت کردن به نمایندگی از همه کارگران در همان شب اعتراض».او اینچنین ادامه می دهد:«مدتها رفت و آمد و پی گیری باعث شد که بنده را در فضای سبز شهرداری به کار گیرند.آن هم با شرایطی رنج آور»آهنگ صدایش دگرگون می شود. دستش بر روی نامه های رنگارنگی که برای مسئولان نوشته است می لغزد. صدایش کمی بلند تر می شود:«۱۲ ساعت کار می کردم اما هر چه که بهتر کار می کردم حقوقم دیر تر پرداخت می شد تا اینکه مدتی دیگر به من حقوقم را ندادند.چند باری به مسئولان گفتم اما جواب شنیدم که سرت را پایین بنداز و کارت را بکن.»

آنگونه که می گوید:«روزهای اول سال را به طور شبانه روزی در پارک گذراندم و الان نزدیک به ۲ ماه است که هیچ حقوقی دریافت نکرده ام.»قصه تلخش اما به اینجا هم ختم نمی شود.او از همین چند روز پیش می گوید که دیگر قراردادی با او بسته نشد تا شیوه ای دیگر در پیش گیرد.سرش را بالا می آورد و با نگاه تندی ادامه می دهد:«با این همه نامه و دستور از مسئولان ارشد کشور نمی دانم چرا مشکلم را حل نمی کنند؟گناه من چه بوده است جز این که حرف حق گفته ام و گاهی اوقات چیزهایی که نباید٬دیده ام.اما در طول چند سالی که کار کرده ام یک ساعت غیبت نداشتم.»

 جعفری آستینش را بالا می زند و می گویید «این زخم ها نتیجه یالها کار کردن در سلاخی است سالها با مشقت کار کردم.پارکی را که به من سپرده بودند مراقبت کردم٬اراذل و اوباشش را به دست نیروی انتظامی سپردم .حتی یکی از معتادانی که در پارک جا خوش کرده بود را توانستم ترک بدهم.اما نتیجه اش این است که شما الان میبینید.با شرایط فعلی نمی توانم زندگی کنم.فرزندانم هم همه امیدشان به من است.دختر من هم مثل خیلی از دخترهای دیگر دوست دارد به دانشگاه برود اما هزینه اش را ندارم که بدهم.دوست دارم حداقل بچه هایم با شکم سیر بخوابند.آیا اینها خواسته های غیر قابل حل است».

به اینجا که می رسد صدایش بلند تر از همیشه است:«نمی دانم اعتبار امضای مشاور ارشدرئیس جمهور مملکت چه اندازه است. یک سال و نیم است که نان و سرمایه و زندگی ام را از من گرفته اند .همسرم دیگر به خانه ام نمی آید و تقاضای طلاق دارد.به عنوان یک کارگر از مسئولان می پرسم که اگر قرار است جواب همه نامه ها را اینگونه بدهند پس سفرهای استانی رئیس جمهور دیگر چه فایده ای دارد؟با اینجور برخوردها آنهم با یک کارگر ساده چه چیزی را می خواهن اثبات کنند؟آیا این رسم عدالت اجتماعی است و کرامت انسانی که می گویند همین است که بنده را اینگونه بدوانند؟»

صحبتش قطع می شود بغضی که گلویش را گرفته بود می ترکد و اشک از آسمان چشم هایش باریدن می گیرد:«دیگر خسته شده ام ٬خسته خسته طبق قولی که داده بودم اینها را برای شما هم گفتم.اما کاسه صبرم دارد لبریز می شود.اگر جوابم را ندهند خودم و بچه هایم را آتش خواهم زد و به فجیعترین وضع خواهم کشت.در حضور خبرنگاران و مردم و مسئولان .»

لیوان آبی به دستش می دهم تا کمی آرام شود.به ساعتش نگاه می کند و می گوید که باید برود.در حالی که امیدوارم آخرین باری نباشد که او را می بینم از او خداحافظی می کنم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 16:29 توسط سید حمید حسینی |

 

شاید آن‌روز که انجمن کوچک متشکل از چند خیاط  آمریکایی نام «شوالیه‌های کارگر» را بر خود نهاد، کسی گمان آن نمی‌برد که این خود بهانه‌ای شود تا در نهایت سالروز تاسیس که اول ماه می بود روز جهانی کارگر نام‌گذاری شود. اما آن‌گونه شد و طولانی که از قلب سرمایه‌داری جهان آغاز شده بود جهانی را در نوردید و گاه آن‌قدر خروشید که قدم در راه حکومت نهاد و شد «حکومت کارگری» و گاه شد لقلقه زبان حاکمان تا که شاید مشروعیت نداشته‌شان را باز تولید کند. چه این‌که حتی در آن دوران که حکومتی به اسم اینان در بلاد روس تشکیل شد نهایتش به اردوگاه کار اجباری کارگران در سیبری انجامید.

موج این «جنبش» اما به این مملکت نیز رسید. آن‌گاه که مشروطیت ظهور کرد و پای صنایع نو به این کشور باز شد و ایران هم‌قدم در راه صنعت نهاد طبقه‌ی کارگر نیز حداقل به لحاظ تعداد توسعه یافت و این شد آغازی برای ظهور «جنبش کارگری» ایران زمین به موازاتی که این مرز و بوم رنگ و لعابی مدرن یافت و شکلی متحدانه به خویش گرفت جنبش نیز روالی نو در پیش گرفت. اما اکنون که یک قرن می‌گذرد از ایام مشروطه، هنوز دغدغه‌هایی درشت و ریز این طبقه رنج دیده را آرام نمي‌گذارد بلکه با فراغ بال و خارج از همه‌ی این رنج‌ها و مصیبت‌ها تنها دغدغه‌شان تولید باشد. گذر ایام اما اگر برای اینان هیچ به ارمغان نیاورده باشد. تجربه‌ای را برایشان به جا گذاشته است که مي‌تواند توشه‌ی آینده‌شان باشد تا حقوق حقه خویش را ایفا کنند. کارگر اما گذشته از این تاریخچه‌اش، امروز با مصائبی بس غم‌انگیز دست و پنجه نرم می‌کند. هرچه باشد اینان نیز در این مملکت می‌زنید اتفاقا اقتصاد و معیشت برایشان بیش ازدیگران دغدغه شبانه‌روز است و به حکم (کارگری) بودن امرار معاش برایشان سخت‌تر هرازگاهی صفحه‌ی مطبوعه را ورق می‌زنیم و می‌خوانیم که کارگرانی اخراج شده‌اند و یا آن‌که اعتراض ترتیب داده‌اند. آفرینش را اما در استان کرمان شنیدم که اعتراض کارگران قند بردسیر بود برای آن‌که 5 ماه حقوق نگرفتند. گویا هرچه گفتند و نوشتند کسی وقعی ننهاد تا به اجبار راه اعتراض در پیش گیرند و شکایت به روحانیت برند تا گشایش حاصل شود. اما اگر این سختی‌ها را بر زمین گذاریم سوالی در پس ذهن‌مان نقش می‌بندد از این قرار که به علت آن‌که اوضاع و احوال زحمتکشان مثلا در استانی مثل کرمان که خود منابع و معادن و صنایع کم ندارد و قطبی از اقتصاد ملی است چرا عامل اصلی پیشرفت خویش را این‌گونه به دست فراموشی می‌سپرد آ‌ن‌هم در زمانه‌ای که عدالت اجتماعی شعار مسوولانش بوده است؟ جوابش هر چه باشد ( از غیر کارشناسی بودن تصمیمات اقتصادی مسوولان تا عوامل فرهنگی و سیاسی حاکم بر کشور و ) اما معلول دیگری دارد و آن خودکارگران‌اند. کارگران تا به حال تا چه اندازه همت به تشکیل اتحادیه‌ی کارگری گمارده‌اند تا بتوانند از شکل یک «انسان بی‌پناه» به درآیند و از این رهگذر لباس موفقیت بر خواسته‌های به حق خویش بپوشند. بی‌تردید تشکیل اتحادیه‌های کارگری ابزار کارآمدی در راستای تحقق عدالت اجتماعی خواهد بود. از یک طرف با توجه به آن‌چه از شرایط اقتصادی استان دریافت می‌شود تعداد کارگران رقم بالایی را از آن خود کرده است. و با انسجام آن‌ها با یکدیگر ایفای حقوق‌شان قریب به یقین‌تر خواهد بود. وجود اتحادیه‌ها هم‌چنین مانع از آن خواهد شد که دسترنج کارگران به یغما برده شود. و در کنار آن روابط تولید و روابط بین کارگران و کارفرمایان و صاحبان صنایع و سهامداران را سامان بخشد. مزیت دیگرش اما حفظ شان و کرامت انسانی کارگران است تا با هر بحرانی که شکل گیرد این‌گونه بی‌پناه نشوند و حیثیت خویش را بر باد رفته نبینند.

به هر روی جای نگرانی و تاسف است که نهادهایی این‌چنین سودمند هنوز نهادینه نشده است تا پناهی باشد برای کارگران. به امید آن روز

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 11:29 توسط سید حمید حسینی |