کارل مارکس سه اسطوره بزرگ آفرید:
1-انقلاب رهایی بخش، انقلاب اقتصادی است؛
2- پیشرفت حتمی است؛
3- پرولتاریا از راه سلطه بشر را نجات خواهد داد.
اگر این هر سه در چاچوب استدلالی بیان شده بود،رد کردنش آسان بود.
الف)رهایی مفهومی کلی و گسترده است.رهایی کلی نه تنها موکول به رهایی از استثمار بلکه منوط به رهایی از هرگونه سلطه و هر گونه استبداد است.و نیز موکول به زدوده شدن هر گونه شر از عالم درون و بیرون است ومی دانیم که تغییر سرشت آدمی (اصلاح از درون) اگر ممکن باشد نیازمند سالها کار فرهنگی مداوم و پیگیر است.
ب) پیشرفت حتمی نیست و تاریخ در این باره هیچ تضمینی نداده است و نخواهد داد.هگل پرستنده دولت و قدرت پس از اسپینوزای آزادیخواه آمد ولنین،دشمن آزادی های دموکراتیک پس از لاک و روسو و استالین پس از مونتسکیو و هیتلر پس از تمام خدمتگزاران بشریت.
پ)رهایی از راه سلطه از مقوله تنفس از راه خفگی است.پرولتاریا صاحب همه حق هاست اما «حق» تسلط بر بشر را ندارد.مطلقا.
چگونه ایده «پرولتاریای نجات بخش به ذهن مارکس راه یافته است؟نخست از یک اسطوره مسیحی:مسیحا بر فراز صلیب نجات دهنده است.پس پرولتاریا به سب رنج خود رهایی بخش است (دریغا رنج تحمیل شده زاینده هیچ گونه موهبتی نیست!).دوم از یک اسطوره کهن ایرانی: نیکی بر بدی پیروز خواهد شد(بسته به اینکه همت همگان به کدام سو متمایل باشد). سوم از دیالکتیک هگل: هر چیز ضد خود را می آفریند.ما در عصر بورژوازی هستیم که مظهر شر است. بنا براین «گورکن بورژوازی»،« پرولتاریا» مظهر همه نیکی ها و روشنایی هاست.
همه اینها چون جامه اسطوره پوشید عالمگیر شد ،و شد،آنچه شد: نشستن ایدئولوژی به جای اندیشه و آسان گرفتن مشکلها.چنین بود که نه تنها عوام اسطوره پرست بلکه جمع کثیری از صاحبان اندیشه نیز به دام این اسطوره های نوین افتادند ازجمله سارتر فیلسوف، سارتر فیلسوف آزادی و سارتر ضد استالینیسم و دوران سیاه استالینیسم.
« ژان پل سارتر»(در دفاع از روشنفکری)