نیمه های شب است.خوابم نمی برد.، نور تند لامپ تیربرق کوچه از تنها پنجره اتاق به کف اتاق دویده است و بدجوری چشمانم را آزار می دهد..به شدت کلافه ام. یکدفعه از جا بلند می شوم ، لباس می پوشم.درب خانه را آرام می بندم و دیوانه وار به کوچه می زنم.آسمان کاملا ابری است،سکوتی مرگبار فضا را پر کرده است.زوزه ی بادی سرد در گوشم می پیچد وسپس تمام کوچه راجارو می کند.بعضی واژه ها جلو چشمانم رژه می رود ...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...
انگار همه چیز اهمیتش را از دست داده است..درست وسط کوچه قدم می گذارم.هیچ صدایی به گوش نمی رسد... تمام کوچه را پشت سر می گذارم و وارد کوچه بعدی می شوم.کمی جلو تر گربه پشمالوی لاغری خودش را از بالای دیوار به داخل کوچه می اندازد و کنار ورودی یک خانه می ایستد و به من زل میزند . بی توجه از کنارش می گذرم و با بی حوصلگی به سمت خیابان پیش می روم.روی دیوار کنار کوچه پر است از یادگاری ها یی که بعضی های شان از فرط قدمت خوانده نمی شوند.کوچه های پایین شهر همه شان همین رنگی اند.این کوچه هم به آخر نزدیک می شودحالا به خیابان نزدیکتر شده ام .تابلوی ایست جلو مدرسه که درست روبروی کوچه است بدجور توجهم را جلب می کند.وارد پیاده روسمت راست خیابان می شوم.خیابانی که اسم یک شهید انقلاب رویش مانده است. یک شهید انقلابی...این هم یکی دیگر از تفاوتهای پایین شهر با بالاشهر است...یک شهید راه انقلاب...بعضی واژه ها از جلو چشمانم رژه می روند...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...

کمی سردم می شود.چشمانم را از سنگفرش پیاده رو جدا می کنم و به اطرافم نگاه می کنم.کمی آنطرف تر مردی با موهای ژولیده و درهم بی توجه به هر چیزی که در کنارش می گذرد،تنها دستش را تا کتف داخل سطل زباله کرده است وبا شور خاصی می چرخاند.از بس نسبت به اطرافش بی توجه است احساس می کنم شاید کر باشد.آرام به او نزدیک می شوم .همانطور که خم شده تا تکه کارتنی را از زیر زباله ها بیرون بکشد نگاهی سرد به من می کند و بدون معطلی دوباره مشغول می شود...صدای هوهوی حیوانی از نقطه ای نامعلوم به گوش می رسد و ناگاه قطع می شود .انگار کسی صدایش را قطع کرده باشد.
همچنان به راهم ادامه می دهم.از دور چراغهای پرنور ماشینی که از خیابان دیگری وارد این خیابان شده چشمانم را نشانه می رود.یاد اتفاقات این چند روزه می افتم.همه چیز برایم سرد و یخی شده است.دانشگاه،بیمارستان،پادگان، رفقای سرباز...ماشین که حالا نزدیک شده و معلوم است که بی ام و مشکی رنگ است درست روی پل، چند متر جلوتر از من می ایستد.مردی که پشت فرمان نشسته است از ماشین پیاده می شود و درب بزرگ روبرو را باز می کند..بلافاصله هیکل سگی بزرگ و ترسناک از پشت در پیدا می شود.مرد دیگری که داخل بی ام و نشسته است در حالی که چشمانش پف کرده و دستش را داخل جیب کتش فرو برده است،چیزی پشت گوشی زمزمه می کند ویکدفعه قهقهه اش را سر میدهد و ریسه میرود....بعضی واژه ها دوباره از جلو چشمانم رژه میرود... انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...
....نمی دانم شاید مقاله ای که دیشب خوانده ام زیادی تاثیر گذاشته است...حالا نم نم باران هم شروع شده است.مردی که درب بزرگ را باز کرده است به سمت ماشین بر می گردد و چند تکه گوشت بزرگ را از داخل نایلن بیرون می آورد و جلو سگ پرتاب می کند.سگ در حالی که دمش از تکان خوردن نمی ایستد تکه های گوشت را می بلعد. از روبروی آنها عبور می کنم. از لبهای سگ خونابه های گوشت روی سنگفرش پیاده رو می ریزد....من همچنان به پرسه زدن ادامه می دهم.باد آرامی که در خیابان می وزد تکه روزنامه ای را به پیاده رو می آورد.تیتری که از آن هنوز پررنگ مانده است همه چیز را روی سرم هوار می کند:«عدالت اقتصادی خواسته ی اکثریت جامعه ما».دوباره واژه ها رژه میروند...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...
گویا امشب قرار نیست حالم بهتر شود ...حالا به میدان رسیده ام و آن را دور میزنم و باز وارد همان خیابان می شوم. نم نم باران دیوارهای کثیف و رنگ و رو رفته ی پایین شهر را می شوید.بوی باران همه شهر را تسخیر کرده است.از لابلای شاخه های کاج آنطرف خیابان، نور یک لامپ زرد رنگ که پیاده رو را روشن کرده و تا وسط خیابان آمده است توجهم را جلب می کند.جوانی پشت پنجره ایستاده، در حالی که کمی به سمت پایین خم شده پکی عمیق به سیگاری که در دست راستش گرفته است می زند و به من نگاه می کند...دانشگاه،بیمارستان ،پادگان...دوباره اتفاقات چند روز اخیر خاطرم را آزرده می کند.باز به جوانک نگاهی می کنم...شاید بیخوابی او را هم مثل من کلافه کرده است.واژه ها دوباره رژه می روند... انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...
.از تکرار این واژه ها قلبم تیر می کشد و به شکل زجرآوری درد می کند.نفس عمیقی می کشم.،هنوز هوای مطبوع باران خورده به ته ریه هایم نرسیده است که دوباره قلبم تیر می کشد و اینبار با شدت بیشتری درد می گیرد.به درخت تنومندی که جلوتر از من کنار جوی آب محکم ایستاده و شاخه هایش از لابلای سیم های برق عبور کرده و سر به آسمان گذاشته تکیه می کنم.حالا باران همه جا را خیس کرده و از بعضی ناودانها باریکه آبی به داخل پیاده رو سرازیر شده است.صدای اواوی شغالی از دوردستها به گوش می رسد.چراغ همه خانه ها خاموش است. بدون توجه به بارانی که حالا شدت گرفته و بی امان می بارد، راه می افتم.قلبم هنوز درد می کند. چند متر جلوتر نئون قرمز چشمک زن مغازه ای قسمتی از پیاده ر و را قرمز می کند و دوباره همه جا تاریک می شود.صدای خش خشی که به نظر از داخل جوی آب بلند شده توجهم را جلب می کند.موش آبکشیده بزرگی در حالی که دستانش را به لبه جدول می کشد به سختی خودش را از داخل جوی آب گل آلود بیرون می کشد و زیر درختی توت بزرگی،لابلای برگهای روی زمین پنهان می شود...
همچنان به پرسه زدن ادامه می دهم.دوباره روبروی درب بزرگ قرمز رسیده ام.سگ بزرگ ترسناک سرش را به داخل برمی گرداند و به چیزی لابلای درختهای تنومند نگاه می کند.از فرط سیری نای راه رفتن هم ندارد.مرد سیبیلو نگاهی به سگ می کند. سگ که حالا خیس خیس شده به سمت درختان بزرگ می رود وبین آنها گم وگور می شود.مرد سیبیلو در بزرگ را می بندد و به داخل بی ام و مشکی رنگ بر می گردد.مرد چاقی که روی صندلی جلو ماشین نشسته مغرورانه نگاهی به من می کندو شیشه را به آرامی پایین می کشد. سرم را به سمت سنگفرش پیادهرو بر می گردانم.با صدایی که مثل زنگ گوشم را آزار می دهد داد می زند و چیزهایی می گوید.حال و حوصله توجه به حرفهایش را ندارم.او همچنان ادامه می دهد.دوباره واژه ها رژه می روند... انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...
قدم هایم را با فاصله کمی از هم بر می دارم.صدای کفشهای کهنه ام در میان صدای باران و شرشر ناودانها گم می شود .آب از سرو گوشم پایین می دود.در حالی که به رفتن ادامه می دهم با گوشه ی آستین دست راستم آبی که روی مژه هایم جمع شده و مانع دیدنم می شود پاک می کنم.حالا بهتر می بینم.غرق در افکار درهم و برهمی می شوم که این روزها آزارم داده اند.پادگان ورفقایی که رفته اند...بیمارستان...کمای طولانی مدت....دانشگاه....ناگهان همه جا روشن می شود.برقی سرخ پهنه آسمان را در می نوردد.انگار زمان متوقف شده است.صدای غرشی سهمگین تمام شهر را درمی نوردد.دوباره همه چیز به حالت اولش بر می گردد... زیرچراغ چشمک زن، کنار در مدرسه می ایستم .آنطرف خیابان مرد یک دست که گویا از زیرورو کردن زباله ها خسته شده زیر درخت کاج لب جوی،آتش کوچکی را روشن کرده است.آتشی که ممکن است هر لحظه با وزش باد خاموش شود.مرد تنها دستش را به موهای ژولیده و درهمش که خیس شده اند می کشد و دوباره روی آتش می گیرد.از خیابان رد می شوم و به طرفش می روم و درست روبرویش زیر درخت کاج، کنار آتش می نشینم .حالا چشمان سبز درشتش را که از زیر موهای ریخته شده روی صورتش به من خیره شده اند می توانم ببینم.چیزی نمی گوید.فقط نگاه می کند...
دود آتش گاهی به سمت او می دود و گاهی هم به من هجوم می آورد.مرد نفس عمیقی می کشد و نگاهش را به سمت آتش می دوزد.حس می کنم که از وجود من بیزار است ..در میانه ی دود وآتش بلند می شوم و وارد کوچه می شوم.دوباره نگاهی به دیوار کوچه می کنم.نوشته ها هنوز روی دیوار خودنمایی می کند...مرگ بر....درود بر....افکار درهم دوباره به من حمله ور می شوند و تمام وجودم را تسخیر می کنند...دوستی که دیگر خبری از او ندارم....رفیقی که سرباز است...پسرانی که اخراج تشکیلاتی شده اند.پیرمردی که می خواهد داماد شود... پاکتی که فردا به دستم می رسد....دختری که در کمای طولانی مدت فرو رفته است....مردی که با یک دست ...سگی که....همه چیز سنگ شده است.واژه ها رژه می روند...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...در را باز می کنم و به سختی از پله ها بالا می روم..هنوز نور لامپ داخل اتاق است خودم را زیر پتو پنهان می کنم...واژه ها دوباره رژه می روند.....