تبليغاتX
فصل سرما

فصل سرما

ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد....
 
 
همه می خواهند1-آزادی اجتماعی به جای آزادی عده ای اندک2-استقلال اکثریت به جای اسارت اکثریت3-عدالت و برابری به جای ظلم4-حاکمیت انسانیت و کار به جای پول و ریا
پس نباید لحظه ای درنگ کرد....خورشیدخواست همگانی روزی خواهد تابید اگر در این شبها برای ستیز با تاریکی هر کدام شمعی برافروزیم...
 
 

زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد
با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد

این کشتی شکسته در این تندباد سخت
آخر چگونه از دل گرداب بگذرد

ای سرزمین مادری، ای خانه ی پدر
یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد

ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی
زین موج خون که از سر سهراب بگذرد

گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان
کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد


زنده ام٬سربازم٬فعلا همین .....

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 6 آبان1388 | 

 

 چشمه ی پيری است

 در انتهای راه کوير

 بايد گذشت از اين راه ؟

 اين مرد راه

 صبوری و تسليم

 جاری ست

 در رگش

 بر هوتيان کلافه ی تنهايی

 بايد ز راه مانده ، گذشتن

 بايد که سرافراز به چشمه رسيدن

 اين چشمه در انتظار عبث نيست..........

خسرو گلسرخی

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در شنبه 4 مهر1388 | 
 

من٬ من ٬من ٬من٬ من ٬من من من من من من من من

تو تو تو تو تو تو تو  تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو

ما !!!!!!!!!

او

همه بودیم من ٬تو  ٬ما ....او نبود٬ نبودکه نبود... بعدها زاییده شد  شد او.... سوم شخص.. سوم شخص غایب ...او آمد او به تندی آمد ...او وقتی که دیگر باران نمی بارید آمد٬خودش را تو جا زد....خودش را من جا زد ...خودش را ما صدا کرد....او یکی بود مثل من و تو اما وقتی آمد ..وقتی که من و تو ما بودیم وقتی که چشمی در انتظار تو بود..تو....وقتی که آسمان صاف بود گاهی نیمه ابری...او تو را برد و خودش را هم.... اگر چه تو نیستی...اما او هست... سوم شخص غایب هست... حالا تو نیستی اما من به او میگویم همانهایی را که هیچ وقت به تو ننگفته ام هانهایی که شایسته اوست نه تو..به او میگویم:هی او٬هی سوم شخص٬ای سوم شخص غایب٬ روزگار بر وفق مراد است؟عذاب وجدان نداری؟روزی هزاربار آرزوی مرگ نمیکنی ...صد...یک..؟اصلا؟هیچ؟خیالت حسابی تخت شده؟خاطرت جمع جمع است؟ تیغ تو حسابی بران است.شمشیر فولادینت را در نیام نمیکنی؟به هیچ رحم نمیکنی هدف تو مقدس است؟ما همه ابلهیم؟تو دانایی؟دانای کل؟باید قبول کنیم؟ اگر نکنیم؟؟تو پیروزی؟؟پیروز مطلق کودکان کاوه هم حریفت نمی شوند؟همه تو را دوست دارند؟من نه؟ما نه؟سوم شخص غایب؟او هست ما هم هستیم تو هم هستی؟او تو را دوست دارد..فقط اوست که تو را می خواند..و ما ...و ما... و ما.....ما قربانیان یک دوست داشتنیم.قربانی دوست داشتن سوم شخص غایب

راستی چه کسی او را دوست داشت؟تو ؟؟تو ؟؟؟تو؟؟؟تو که دیگر نیستی؟؟؟اگر تو او را دوست داشتی که الان بودی...من؟ من؟ من؟ من؟؟؟؟اگر دوست داشتم که با تو نبودم با تو نمی چرخیدم با تو ما نمی شدم؟؟پس چه کسی بود؟او فقط او؟؟


تقدیب به همگان :

راه‌به‌راه
چپ
راست
رژه مي‌روند وُ
نمي‌گذارند حواس من پرتِ دوست‌داشتن شود.

سكوت كوچه
ساعت شش‌و‌نيم صبح
صداي پاي دختر همسايه.

بايد جا‌گذاشته باشند
نمي‌لرزد؟
خيابان كه مي‌لرزد.
حواس من
دست و دل سربازها
زير طبل بزرگ.

گاهي سايه‌اي پيدا مي‌شود
به‌جاي ديدن دختران همسايه‌
باروت و چاشني مي‌بندد به‌خودش
و مي‌زند به صف سربازها!
گردباد؛
سايه و سربازها
گم
مي‌شو‌ند.

دل‌ام براي خودم مي‌سوزد
براي سربازها،
و آن سايه.

اوه!
ساعت هشت صبح است
دختر همسايه
بايد رسيده باشد به مدرسه.

پ.ن:این شعر نوشته علیرضا کرمانی است.برای خودش سروده و برای سربازها..خبری از او نیست.فقط  گهگاه صدایش را از رادیو  شنیدن مایه آسایش است.راستی خوب شد که رفتی علیرضا وگرنه غم تو هم به غم ها اضافه می شد.

 


میروم...به قول علیرضا سرخوش و کولی وار٬راهی کویرم... باز کویر.... باز نگاههای تند.....آفتاب تابان و سوزان.... مهتاب بی شرم و حیا....ستارگان سوسو ....خشم های آنی...لبخندهای همیشگی ...

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در جمعه 30 مرداد1388 | 

 

 

            دستی به سپيدی روز

           پنجره را گشود

           سرما و سوز

           دار

          بر پلک های من نشست

          کنون

         خاکستر شب را

         باد

        در کوچه می برد.....

                                        خسرو گلسرخی

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در سه شنبه 13 مرداد1388 | 
 

بی شک شرایط امروز کشور ما بی شباهت با روزهای قیام مردمی ۳۰ تیر ۱۳۳۱ نیست.آنچه در آن روزها اتفاق افتاد حاوی نکات اموزنده  و فراموش ناشدنی است.اما امروز و بعد از این همه سال  باید دید رهبری آن قیام دارای چه مواضعی بود و چگونه ابراز عقیده می کرد. مصدق در آن سالها اظهاراتی داشته که امروز هم می تواند راهگشاباشد هم برای توده و هم برای رهبران.

گوشه ای از موضع گیری های دکتر مصدق که در کتاب آشوب نوشته محمد بنی جمالی آمده است:

" بیچاره ملت که از انتخاب وکیل بی خبر است ٬بدبخت ملت که از حکومت ملی محروم است."

"آقای انوار٬شما که بالای منبر رفتید و مردم را دعوت به آزادی کردید حالا می خواهید یک کسی در مملکت باشد که هم شاه باشد هم رئیس الوزرا٬این که ارتجاع است ٬استبداد است."

"هیچ جامعه ای نمی تواند به سعادت و نیکبختی برسد جز آنکه رهبری پاکدامن و فداکار را پذیرفته و به خواسته و اراده وی گردن بگذارد."

"همه می خواهند در این کشور مثل اولادی که در یک خوانواده با پدر خود زندگی می کنند به سر برند ولی افسوس که در این خانواده پدری نیست  که آسایش و عدالت را برای فرزندان خود تامین کند."

"حکومت نظامی با اصول مشروطیت مغایرت دارد و تنها راه نجات کشور ایمان به دموکراسی حقیقی و حکومت واقعی مردم بر مردم است."

"در تاریخ ملت ها نادر روزهای درخشان و پر مسئولیت و افتخار پیدا می شود ایام عادی و گذران برای همه مللل یکسان است اما آن ملتی خوب و شرافتمندانه وظیفه اش را در برابر وطن پرچم و تاریخ مملکت ادا می کند که بیش از دیگران قدرت اخلاقی و عظمت روحی از خود نشان دهد."

"آزادی ایرانیان فروشی نیست."

"اکنون اشخاصی عنوان نمایندگی به خود بسته اند که معروفیت محلی نداشته  و به هیچ عنوان نمی توانند خود را به حوزه ای که مدعی نمایندگی آن هستند نسبت دهند و یا دارای چنان سوابقی هستند که مردم نه فقط راضی به نمایندگی آنها نیستند بلکه از شنیدن نام آنها هم تنفر دارند لذا از مجلس می خواهمم که روی انتخابات مخدوش خط بطلان کشیده اشخاصی را که نماینده حقیقی مردم نیستند از خود برانند."

"حال که تصدی پست وزارت جنگ مورد تصویب شاهانه واقع نشد بهتر است دولت اینده را کسی تشکیل دهد که مورد اعتماد باشد و بتواند منویات شاهانه را اجرا کند."

"اراده مستقیم مردم مافوق قانون مجلس و هر ترتیبات سیاسی دیگر است."

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 31 تیر1388 | 
 

متن :

بسیار روشن است که تحولات بزرگی که در ۲۲ خرداد و روزهای پس از آن اتفاق افتاد ریشه و سرمنشا  بزرگتر از یک انتخابات دارد.۲۲ خرداد فرصتی برای بروز خواست مردمی بود که همه ناکامی های این سالها را تحمل کرده و سعی بر آن داشتند که از راه مسالمت امیز و قانونی انتخابات آینده روشنتری را اقم بزنند و به همین دلیل به اهمیت آن روز پی برده بودند.اما آنچه روی داد و از سوی حاکمان اعلام و به رسمیت شناخته شد آنقدر برایشان غیر قابل قبول بود که عقده دل گشودند و پای در راه گذاشتند فریاد بر آوردند و متاسفانه سزای(یا بهتر بگوییم پاداش) آن را هم دیدند.اما واکنشی که از سوی هسته اقتدارگرایی اتخاذ شد نشان داد که آنها در پس این انتخابات به دنبال چه هستند و اصولا از آن فقط و فقط به عنوان پیش زمینه ای برای خلق چه چیزی استفاده می کنند.ساده انگارانه است که بخواهیم همه آنچه اتفاق افتاد را در جهت ابقای یک فرد در سمت خود آنهم فقط برای ۴ سال تفسیر کنیم. اگر سخنان احمدی نژاد و تقدس زدایی وی از نمادهای نظام (هاشمی رفسنجانی٬ ناطق نوری) را در مناظره با موسوی به یاد آوریم و یا عملکرد او و همراهانش را در این ۴ سال مرور کنیم در می یابیم که او و همراهانش تنها  بخشی از پازلی هستند که باید در مکان مشخص خود و با هر هزینه ای قرار می گرفتند حال چه با سخن و چه با گلوله.

بر ما واجب است که در دام نیفتیم و همه چیز را در انتخابات و ریاست جمهوری خلاصه نکنیم چرا که چیزی که از دست خواهیم داد بسیار بزرگتر  از آن است ونیز این کالا را به خرد نفروشیم چرا که چیزی که در عوض آن نصیبمان خواهد شد ناچیزتر از آن است که برایش خون سرخ انسانهای بی گناه را ریخته اند. 

متن در متن:

پیش از آن که به زندان بروی متنی را نقل کرده بودی از اشپیگل و و آلمانها و گفته بودی از رزا لوگزامبورگ و پروانه اسکندری  و گفته بودی از مدنیت  و بربریت.گفته بودی و حالا خودت را برده اند تا ببینی از نزدیک که چقدر فاصله است میان این دو... .هیچ....

راستی آلمانها ضرب المثلی دارند به این مضمون که: هرچه قفس تنگتر باشد آزادی شیرین تر است

به امید آزادی ات

خط آزاد۱ :۱۸ تیر که میاید یاد دوران دانشجویی بدجور روانم را دگرگون میکند. ویژه نامه های خفن که کفر خیلیها را در می آورد و بعدش را همه می دانند:توقیف. آخرینش ندای آزادی بود.یادش به خیر توقیفش کردند بدون  هیچ دلیل.و دلیلش را همه می دانند...

خط آزد ۲ :ندا آقاسلطان مرا یاد همان ۱۸ تیر و احضار و توقیف می اندازد.یاد احمد باطبی منوچهر محمدی و و و  و و و و ندای آزادی

 یادش گرامی

خط آزاد۳: ۱۸تیر دوباره در راه است.خدا کند اینبار تیر در راه نباشد.اگر هم بود سینه های افراشته فراوان است.

 

 

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در دوشنبه 15 تیر1388 | 

رای من تغییر

لحظه ها می گذرند،نفسگیر و پر حادثه. تاریخ ساز و به یاد ماندنی. پر از غوغا و لبریز از هیاهو. . نفس ها  به شماره افتاده اند. گویی  اتفاق بزرگی در حال افتادن است. موج خشم سر تاسر این لحضه ها را فرا گرفته است.آری باید اتفاقی بیافتد.اتفاقی به بزرگی این لحظه ها،برای همه ،من و تو. تویی که سالهاست کنج زندان نشسته ای بدون اینکه لحظه ای، حتی لحظه ای مستی خاطره انگیز بهاروبخشش بی منت تابستان را دیده باشی. بدون آنکه تغییر را در خزان دیده باشی که چگونه سبز رنگ می بازد و طلاگونه سنگفرش می کند کوچه پس کوچه های شهر را   .آری سهم تو سرمای دلگیر زمستان شده است پشت همان دیوارهای بلند و سر به فلک کشیده تا پس دهی تاوان گناه های ناکرده را.نمی دانم شاید امنیت ملی نداشته مان را به خطر انداخته ای، یا نه ،به جای آنکه مجیز بگویی حاکمان  بی شرم را فقط نقد کرده ای این وانفسای موجود را.کلیشه ها اما هنوز استواریت را به زانو در نیاورده اند ، آری تو هم مثل بسیاری عطوفت را فریاد زده ای و خشونت را دریافته ای. تو اکنون مهرورزی را با تمام وجود احساس می کنی ولابد سرود تغییر را سر داده ای.

راستی این جا خارج از تسلسل آن سیمهای خاردار هم همین آواز است.اینجا هنوز دخترکان برای در آغوش کشیدن پدران چشم  به درها دوخته اند.اینجا هنوز جواب خواسته های کودکانه شان رنگ زرد  و اشکهای پنهانی مادران  است..اینجا هنوز اعتیاد بیداد میکند.اینجا هنوز تورم گرده های مردم را می فشارد.اینجا زندگی های عاشقانه چند ماهی بیشتر طول نمی کشد. اینجا برای دانشگاه رفتن هم تبعیض قائل می شوند.  اینجا هنوز دانشجو را ستاره دار می کنند و به جای کلاس درس او را به زندان می فرستند. اینجا هنوز روزنامه ها تعطیلند.اینجا هنوز کتابها در صف طولانی ممیزی گیر کرده اند و خاک میخورند.اینجا هنوزتروریسم بلای جان هموطنان می شود.اینجا هنوز فقر را عادلانه تقسیم میکنند.اینجا دیگر چشم ها صفحه حوادث روزنامه ها را عادت کرده اند.اینجا هنوز مرگ بر آمریکا  سر می دهند اما شب را در آرزوی رابطه با امریکا می خوابند.اینجا هنوز از صداقت خرج می کنند اما آمار دروغین ورد زبانشان شده است.اینجا هنوز مشارکت ملت را وظیفه می دانند وبرای نیم کردار خویش بر سرشان هزار منت می گذارند.اینجا نفت ملیست اما عوایدش همچنان برای دولت است.اینجا روزی هزار بار حقوق شهروندی را نقض می کنند.اینجا هنوز زنان جنس دوم اند.اینجا دیگر جمهوریت افسانه است.

آری اینجا اینچنین است و اگر ما نخواهیم اینچنین می ماند.پس لحظه ها را شماره می کنیم .لحظه های نفس گیر پر از حادثه را.لحظه های پر از خشم برعلیه وضعیت موجود را، لحظه هایی که گویی حامل اتفاقی بزرگ در بطن خویشند.لحظه های منتهی به تغییر را. و تغییر اما نزدیک است...آن را با تمام وجود فریاد می زنیم.

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 20 خرداد1388 | 

 

رای من کروبی

کمپین حامیان مهدی کروبی

پایگاه مجازی ستاد مهدی کروبی

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در جمعه 15 خرداد1388 | 

رای من کروبی

غایت اصلاحات کم کردن موانع دموکراسی است.

لطفا از اصلاحات و اصلاح طلبان بیشتر یا کمتر از این نخواهیم.

کروبی دم از اصلاح و تغییر میزند.. 

من از کروبی فقط همین را می خواهم ،

کم تر شدن موانع دموکراسی در پایان ۴ سال

همین!!

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در دوشنبه 11 خرداد1388 | 
 

خسته ام ازتو و از این غصه نوشته هایی که تلمبار کرده ای روی هم .شده ای مثل کاغذ ی که غصه نوشته هایش را در باد می رقصاند تا شاید روزی زیر باران شسته شود.راستی بودنت با نبودنت خیلی فرق میکند.حالا که رفته ای بعد از این همه نق زدن و غرغر کردن می گویمت.نصیحتت را فقط به گوش میگیرم .تلاشم برای نپوسیدن است.راست می گفتی راکد ماندن سرآغاز گندیدن است.دیدم در این مدت...

م:در این روزهای منتهی به انتخابات گاه که در لابلای اخبار این  دنیای مجازی چرخ می زنم بعضی  نوشته ها ٬سخنرانی ها ٬خبر تحلیل ها بدجور متعجبم میکند.وبعضی کفرم را در می اورد و بعضی ناراحتم میکند....

متن:شنیدم که در جایی گفته شده و بعد ها خواندم در صفحه اخبار یکی از همین روزنامه های به زور مانده(با لحنی ملون به تبری)که جناب موسوی سوسیالیست نیست.وبعد از آن سوسیالیسم را رد کرده و بعد از ان برنامه های سالهای نخست وزیری اش را نه در قالب سوسیالیستی که به جبر زمانه و مقتضیات زمان و مکان به اجرا گذاشته.همه اینها را بی خیال شدن به آسانی اب خوردن جناب

 اما:

روشن است که کسی از جناب میر انتظار نخواهد داشت که اینگونه بگوید و اگر گفت باید تعجب کرد(سوسیالیست بودن٬دعوا بر سر این است) .کسی که خود را در قالب تنگ سیاست این زمانه جا میزند و مجبور است که چه از سر وظیفه چه از سر اجبار و چه از منظر اختیار قبول کند که خارج از این را نرود و نگوید٬نمی تواند غیر از این باشد.

کسی منتظر نیست که جناب موسوی ننگ سوسیالیست بودن را حتی برای  لحظه ای قبول کند و به تبع آن و با توجه به همه قوانین عقلی مندرج در تک تک صفحات تاریخ(چه این قوانین اخلاقی باشند چه سیاسی و چه ایدئولوژیک و چه فلسفی)هیچ سوسیالیستی هم ننگ سوسیالیست خواندن و پنداشتن  جناب موسوی را نخواهد پذیرفت(حتی برای لحظه ای).

پر رنگ تر از متن۱- :انجمن اسلامی کرمان از آقای میرحسین حمایت کرده .فارغ از هر نظر و عقیده ای در مورد درست یا غلط بودنش ٬ فقط ارزوی سرزندگی دوستان...همین و بس.بیانیه حمایت را هم در آزادزی بخوانید

متن در متن:جناب میر ٬کسی که رد می کند از سر تنفر و احساس و مقتضیات زمان و مکان (و نه از سر منطق و عقل) باید رد شد از تمام نوشته ها و کرده هایش (نه به خاطر مقابله به مثل بل به خاطر تفکرش) .قانون تلخی است.و شیرینش ان است که به جای مشعوف شدن از مناظره با احمدی نزاد یک بار هم برگردی به سنت ان سالها جناب میر...یاد فیلمها و عکسهای بهشتی و پیمان و مناظره با مارکسیستهای وطنی که میافتم عجیب کیف می کنم.

جناب میر ٬کسی که خود را کاندیدایی عدالتخواه  می خواند باید برای یک بار نسبت خود را باعدالت مشخص کند .بارها گفته اید و قبل از شما هم بسیارگفته اند اما (مثل شما)یا نتوانسته اند و یا نخواسته اند که منظور خویش را شسته و رفته بگویند.اما شما حتما بگو تا ببینیم چه در سر داری و آنچه میگویی چه تفاوت دارد با انچه از ان گریزانی.قبل از انکه خیلی دیر شود و با تیغ تیز رای٬ گوش تا گوش انچه را که ننوشته ای هم ببرند (و ببریم).

جناب میر بهتر از من میدانی این روزگار تبلیغ و تطهیر و جنجال و هیاهو به سرعت می گذرد واخرالامر نام یکی از این صندوق هم در خواهد آمد٬مثل همه این سالها.اما حتما پرسیده ای از خودت که چه شد که روزگار اینگونه شد ودر دوره قبل نام  احمدی نژاد شد رئیس .و حتما هزار و یک دلیل داری برای این سوال واما با اجازه ات یکی را هم من اضافه میکنم.عدالتخواهی حتی در شعار.آن سالهای اصلاحات را حتما به یاد می آوری جناب میر.غرق در آزادی خواهی شده بودند و به همان تناسب از یادبرده بودند عدالت را.تو اگر نامت از صندوق در آمد از یاد نبر.لطفا

 خط آزاد:۱- هیچ جا بهتر از اینجا نیست.هم تو نیستی هم آن چهره ی هزار بار کریه تر درونت.

۲- دلت میخواهد که نیست و نابود شوند این روشنفکران به قول سارتر "قلابی". زاییده خواست مردمند اما برای حاکمان پارس میکنند و دم تکان میدهند.کسی از انها نخواسته که رسالت انقلابی و یا اصلاحی به گردن بگیرند.اما دائما نق میزنند و گاها منت میگزارند..هزار نسخه را برای یک درد می پیچند.اما با هزار اما و اگر.شده اند بنیانگذار شیوه ای نوین. اصلا گور پدر این روشنفکران قلابی.

پر رنگ تر از متن ۲:طبق قوانین امریکا دولت ایالات متحده ورشکسته است.این مطلب را با مطالب خواندنی دیگر در شهیر بلاگ بخوانید.

 پر رنگ تر از متن ۳: پاک می شوی از حافظه ها در این هیاهوی بهار تصنعی.بهاری که همچنان سرما درونش را می فشارد.به غیرت هیچ کس بر نمی خورد. بودن و نبودنت برایمان فرقی ندارد.راکد مانده ایم.داریم می پوسیم.به شدت از خوی انسانی فاصله گرفته ایم٬وحشی شده ایم.بیگانه ایم از خود.تو اما راحت بخواب.فقط ببخش آنچه بر تو رفت در این چند روز به اصطلاح زندگی...بدرود دلارا...بدرود

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 | 

 

رفیقی می گفت که:

وقتی مرحوم شدیم (شدید)(انشاا...)می گذارنمون تو یه گودال تاریک.اگه در حین مردن چشمامون هم بازمونده باشه دوستان زحمت می کشن و چشمامونو می بندن که دیگه چیزی رو نبینیم ! و راحت بخوابیم(بخوابید).رو نعش مبارک هم چند خرواری خاک می ریزن که اولا اگه به احتمال ۱ به روی بینهایت زنده شدیم دیگه بیرون نیایمو ثانیا بوی گندمون(گندتون)مشام ملت رو آزار نده!تا فاتحه پر آبی رو نصیبمون کنند و هفت پشتمون مثل خودمون توی گور بلرزن.آخه دیگه مردیم(مردید). دیگه فکر نمی کنیم٬ حرف نمی زنیم٬ نمیخندیم ٬دوست نمی داریم٬عشق نمی ورزیم .... چون دیگه آدم نیستیم(نیستید).یک مرده هستیم.

راست می گفت که:

روزی صدها و هزارها بار با بی توجهی از کنار هم میگذریم بدون اینکه بدونیم در مقابل هم مسئولیم٬در برابر اشکها و لبخندهامون در برابر خوشی ها و ناخوشی هامون و در برابر زندگی  هم.روزی صدها و هزارها و میلیونها بار به حقوق اطرافیان و نااطرافیان و آشنا و غریبه و همه و همه تجاوز می کنیم اونا هم به همین ترتیب و بدون هیچگونه وجدان دردی به حقوقمون تجاوز می کنن .به زخمهای هم نمک میپاشیم٬ از هم متنفر می شیم٬آرزوی بیچارگی همدیگه رو از ته دل التماس می کنیم و بعضی وقتها تا گور با خودمون میبریم(میبرید).به راحتی هر چه تمام تر زیر بار زور میریم و به این رفتن افتخار هم مینماییم(با تمام قدرت).نه فکر می کنیم و نه معترض می شیم و نه ....هیچ٬عادت کرده ایم به بی تفاوتی به بی فکری بی فرهنگی ٬بی سیاستی٬بی عقلی٬بی شوری ٬بی شعوری.....

خیلی وقتها فقط زنده ایم در حالی که واقعا مرده ایم(مرده اید)

اون رفیق راست میگفت که :من و شما بیشتر اوقات مرده ایم!!

برای خودتون و خودمون حتما فاتحه بخونیم.

 

پر رنگ تر از متن۱:سال نو همگی مبارک٬سال اصلاح الگوی مصرف٬ سال انتخابات٬ سال گاو٬ سال....

خط آزاد:خاتمی چند روزی نامزد ریاست جمهوری شد و بعد برای اینکه اخلاق رو به دیگران یاد بده کنار رفت !!و همه چیز رو به میرحسین و شیخ سپرد.خیلی ها به او دل بسته بودن تا شاید با او یخ سیاست بشکنه و این مصیبت عظما سایه زشتش رو از سر ملت کم کنه .خیلی ها هم می خواستن با نمد سید کلاهی برای خودشون ببافن.سید خندان سفرهای تبلیغاتیش رو با شیراز آغاز کرد که ناگاه پس از استقبال خوب مردم اون دیار سیدی که چند ماه همه را معطل خودش کرده بود بیانیه انصراف داد.انصافا تصمیم به انصراف یک عمل سیاسی مثبت بود. عمل سیاسی هم به همان وزن هزینه ها وفایده ها و سبک و سنگین کردن ها.درشرایطی که اکثریت قریب به اتفاق نیروهای سیاسی داخل به هیچ عنوان ضرورت اصلاحات را درک نکرده اند و علاوه بر ان استقلال اقتصادی و به تبع آن سیاسی حاکمیت از ملت در این دوره ۴ ساله افزایش یافته و در یک کلام شکاف دولت ملت تبدیل به گودال عمیق شده است وهمچنین در بعد بین المللی و در کنار فشارهای روزافزون سیاسی بر حاکمیت به دلیل موضوع هسته ای٬ منطقه نیز فضای جنگی به خود گرفته و میلیتاریزه شده امکان اصلاحات به شدت پایین اومده.مگر اینکه در این چند ماه اتفاق خارق العاده ای بیفته وگرنه روزگار بر همین منوال خواهد بود.حداقل برای چهارسال آینده...

البته متاسفانه!!

در  مورد شرایط ورود به انتخابات هم عباس عبدی مطلبی خوندنی نوشته که می تونید اینجا بخونید.

پر رنگ تر از متن۲:دو شعر ناب از شبنم آذر رو اینجا  بخونید..

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 19 فروردین1388 | 

 

...در مجلس ششم مطمئن نبود که اعتبارنامه اش تصویب شود.به دوستش محمود افشار گفته بود:«هنوز به مجلس نرفته ام زیرا انجمن نظارت اعتبارنامه نداده٬ می خواهم تامل کنم تا انتخاب مرا تایید کنند بعد بروم».وقتی هم که اعتبارنامه اش تصویب شد و به مجلس رفت حاضر نشد مراسم تحلیف و سوگند به سلطنت جدید را به جا آورد. در عوض در اقدامی زیرکانه و نمادین شمایل پیامبر را به مجلس تقدیم و از نمایندگان خواسته بود به احترام آن برخیزند و به ان سوگند یاد کنند.

 

...می گفت:«هر ایرانی که دیانت مند و شرافتمند است باید روی دو اصل از وطن خود دفاع کند٬ یکی از آن دو اسلامیت و دیگری وطن پرستی است...یک مسلمان حقیقی تسلیم نمی شود ٬ولی یک متجدد سطحی بی فکر را می تواند به تعارفی تسلیم کنند.

                         

..به نمایندگان توصیه کرده بود:گزارش کمیسیون نفت را بدون فوت وقت٬ که ممکن است از کیسه ملت برود و دیگر موقعی به دست نیاورید که به این خدمت ملی مفتخر و موفق شوید ٬تصویب کنید تا این بدن ضعیف  و نحیف و آن بدن دست مقطوع خود را به بدن وصل کند و  این بیچارگی و بدبختی را که به واسطه سوء سیاست «همسایه جنوبی» نصیب ملت ایران شده است رفع کند.

میدلتون سفیر انگلستان که نسبت به بقیه همدلی بیشتری با او نشان میداد ٬بعدها اذعان داشت: مذاکرات با او روز به روز طولانیتر می شد سه ساعت رقم عادی بود٬ما گاهی اوقات ۱۸ میلیون پوند روی میز داشتیم و او همیشه یک ایده وسواسی و تکراری روی یک موضوع خاص داشت٬ شرارتهای شرکت نفت.نصف مطبوعات دنیا منتظر تصمیم ما بودند و او مدام در مورد پلیدیهای شرکت نفت و کشورهای غربی و اینکه همه قدرتهای خارجی در صصد نابودی  و سرنگونی او هستند حرف می زد...

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 29 اسفند1387 | 

 

 

کمپین حمایت از آزادی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در شنبه 24 اسفند1387 | 
                                          

           حیف ...

          نصیحت بردار نیست

             خندقی کنده است برای ما                                               

              پر از لجن

                 و می خواند همگان را...

                      مستها سر صف٬از جلو نظام

                          بقیه فارغ

                          های لعنتی این استحمام اجباریست برای من و تو!!

                                          و شاید ما

                                  برای تف کردن این لحظه های لعنتی

                                          برای خشم

                                            برای اشک

                                    برای دود غلیظ این سیگار تقلبی

                                            برای این گاهشمار ایستاده از سر لج

                                                 راستی بخوان

                                           بخوان تک تک این واژه های غریب را

                                                       و اشاره کن

                                               تا ببینی معجزه روشنایی در این حضیض را

 

              اما حیف !

                            فراموش کرده بودم

                                        نصیحت بردار نیست

                                              حیف....

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 18 اسفند1387 | 

 

خسرو گلسرخي، شاعر، مترجم و نويسنده ي روزنامه كيهان و از شاعران چپ ايران است كه اشعار او بيانگر اوضاع زمانه و دردهاي اجتماعي روزگار اوست. مجموعه شعرهاي. «پرنده خيس» و «اي سرزمين من» بيانگر شور انقلابي خسرو گلسرخي و ديدگا ه هاي ماركسيستي او است. با دستگيري او و كرامت الله دانشيان به اتهام توطئه در طرح گروگان گيري شاه (در حالي كه آن موقع در زندان بود)، يك دادگاه نظامي عليه او برپا شد. سخنراني پرشور و معروف او در دادگاه، عملي جسورانه بود كه تا آن موقع كمتر كسي به اين تندي عليه حكومت شاه صحبت كرده بود. او در سحرگاه روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ به جرم شرکت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی و علیرغم آن که به خاطر بودن در زندانِ ساواک هرگز نمی‌توانست در طرح گروگان گیری رضا پهلوی شرکت داشته باشد، به همراه دوست همرزمش کرامت‌الله دانشیان به خاطر عقاید مارکسیستی و دفاع از عقایدش و محکوم کردن شاه و اعمال رژیمش در دادگاه نظامی به اعدام محکوم و در میدان تیرچیتگر تیرباران شدند.

بخشي از زندگي نامه ي خسرو گلسرخي:

وی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت زاده شد. در اوان كودكي پيش از دومين سال تولدش پدرش را از دست داد و به ناچار به همراه مادر به قم رفت و تحت سرپرستي پدربزرگش كه يك روحاني انديشمند بود قرار گرفت. با مرگ پدربزرگ در سال 1341 به همراه مادر به تهران مهاجرت نمود و در خانه‌اي كوچك در محله‌ي «امين حضور» سكني گزيد. پس از اتمام تحصيلات در روزنامه‌ي «اطلاعات» و پس از آن در روزنامه‌هاي «آيندگان» و «كيهان» به فعاليت پرداخت. در سال ۱۳۴۸ با عاطفه گرگین، شاعر و نویسنده، ازدواج کرد که حاصل آن فرزند پسری به نام دامون بود. زندگی در کنار عاطفه و هم‌اندیشی با وی بر آثار گلسرخی تأثیر گذاشت، طوری که دوران شکوفایی فکری و خلاقیت او را در سالهای ۴۸ تا ۵۲ می‌دانند. البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات انتشار یافت به صورت کتاب چاپ نشد. خسرو در قالب اشعار و مقالات متعدد مجموعه گرايشات سياسي اجتماعي خود را منتشر مي‌نمود. سازمان اطلاعاتي ساواك نظام پهلوي به همين سبب او را زير نظر مداوم خود داشت.

در سال 1352 با نفوذ ساواك به يك محفل روشنفكري كه خسرو گلسرخي هم با آن مرتبط بود، به اتهام قصد اعدام انقلابي شاه و همسرش دستگير و روانه‌ي زندان شد. در جلسات دادگاه به جز او و «كرامت دانشيان» مابقي به سبب همكاري با رژيم، مورد عفو و بخشش قرار گرفتند. خسرو و كرامت در داگاه نظامي ايدئولوزي خود را با صراحت بيان نمودند و در انتها با آغوش باز به حكم اعدام خود گردن نهادند تا در مسير مبارزه عليه استبداد تا سر حد جان تلاش كرده باشند.

او هم اکنون به همراه تنی چند از دیگر مبارزان زمان شاه مانند کرامت‌الله دانشیان(دوست و همرزمش که با او اعدام شد)، محمد حنیف نژاد, سعید محسن, علی‌اصغر بدیع‌زادگان(از پایه‌گذاران سازمان مجاهدین)، و علی میهن دوست (از اعضای کادر مرکزی سازمان مجاهدین) و گروه بیژن جزنی که به همراه ۸ نفر دیگر از همراهانش در ۳۰ فروردین ۵۴ در تپه‌های اوین کشته‌شدند، در قطعه سی و سه بهشت زهرا به خاک سپرده شده‌اند.

 متن دفاعيه خسرو گلسرخي در دادگاه اول:

  اين كاج‌هاي بلندست

كه در ميانه‌ي جنگل

عاشقانه مي‌خواند

ترانه‌ي سيال سبز پيوستن

                              براي مردم شهر

نه چشم‌هاي تو اي خوبتر ز جنگل كاج

اينك برهنه تبرست

با سبزيِ درخت هياهويت

این استعمار 

این جامه‌ي سیاه معلق را

چگونه پیوندیست

با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

 این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

که سایه مطبوع خویش را

بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد

و باغ‌ها ميان عطش سوخت

و از شانه‌ها طناب گذر كرد

اين سرزمين من چه بي‌دريغ بود

 ثقل زمين كجاست؟

من در كجاي جهان ايستاده‌ام

با باري ز فريادهاي خفته و خونين

اي سرزمين من!

من در كجاي جهان ايستاده‌ام؟

«ان الحیاه عقیده والجهاد»

 سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم، و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌خان‌ها و حیدر عموغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سید عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. هنگامی که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکی‌های بسیاری وجود دارد. چنین است که می‌توان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسی‌ها و ابوذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و اسلام مولا علی را تأیید می‌کنیم.

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می‌‌شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (در اینجا یک نفرمی‌گوید: «دروغه») و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.

زندان‌های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است.

    در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می‌کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.

    یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن آمریکا را بر زمین می‌مالد.

    در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد. توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند که خلق نداند دشمنش کیست. در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود، هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم». اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

ـــ رئیس دادگاه: «از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.»

ـــ خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»

ـــ رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.»

ـــ خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . .»

ـــ رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»

ـــ خسرو گلسرخی: «من می‌نشینم. من صحبت نمی‌کنم.»

ـــ رئیس دادگاه: «بفرمایید.»

 

متن دفاعيه خسرو گلسرخي در دادگاه دوم:

 

جامعه ايران بايد بداند كه من در اينجا صرفا به خاطر افكار ماركسيستي محاكمه مي شوم. و در دادگاه نظامي محكوم به مرگ گشته ام. من در اين دادگاه كه آقايان ژورناليست هاي خارجي حضور دارند، اعلام مي كنم كه عليه اين پرونده و عليه رأي صادره از دادگاه عادي، به تمام مراجع و كميته هاي حقوقي و قضايي جهان اعلام جرم مي كنم . و اين مسئله اي است كه به واقع بايد بدان توجه شود. دادگاه نظامي عادي، حتي اين زحمت را به خود نداده كه پرونده را بخواند. من كه يك ماركسيست ــ لنينيست هستم، و به شريعت اسلام ارج بسيار مي گذارم، معتقدم كه در هيچ كجاي دنيا، در كشورهاي وابسته و تحت سلطه استعمار، حكومت ملي نمي تواند وجود داشته باشد؛ مگر آن كه حتما يك زيربناي ماركسيستي داشته باشد.


يادواره

این یادواره توسط حیدر مهرگان (رحمان هاتفی) نگاشته شده است كه پس از انفلاب در زندان جان باخت.

***

این تنها تجدید دیدار با خاطره های رفیق شهیدی است که جهان بزرگتری را طلب می کرد اما از همه جهان برای خودش هیچ نمی‌خواست» گل های سرخ ایران گلگون تر شده اند

در عقیم ترین فصل تاریخ، این کدام شهید است که در گل های سرخ ما سرود می خواند؟ گل سرخ را هموطنان ما سمبل انقلاب ایران شناخته اند. این انتخاب علاوه بر گویایی طبیعت گل سرخ، یک بهانه پرشور و خاطره‌انگیز هم دارد.

در سپیده دمی که خسرو گلسرخی، شاعر انقلابی، در میدان چیتگر تهران در برابر جوخه اعدام ایستاد، رایحه ایمانی وجود او، مثل بهار و ابدیت فضای ایران را پر کرد و در آن‌دم که سرو سرافراز ملت ما، به رسم همه آزادگان ایستاد و مرد،  در قلب هر میهن‌پرست ایرانی یک گل سرخ، خونین و پرتپش شکفت.

معلم انشا از بچه‌ها خواسته بود در باره قهرمان تاریخ بنویسند. پسر بچه شروع به خواندن کرد:

- قهرمان باید مردم را دوست داشته باشد. از مرگ و خطر نترسد. قهرمان باید مثل خسرو گلسرخی باشد...

معلم با دستپاچگی کلام شاگرد را برید. در حالی‌که زل زل به این شاخه شکستنی و تکیده که گونه‌های بی‌رنگ، چشم‌های گود افتاده ، لب‌های قیطانی بی‌خون و لباس پر وصله و مندرسش شناسنامه گویای او بود نگاه می‌کرد، ترسنده و مضطرب و در عین حال کنجکاو پرسید:

- کی به تو گفته که قهرمان تاریخ باید مثل گلسرخی باشد؟

شاگرد بی‌خیال و مطمئن گفت:

- پدرم گفت آقا ...، من از او پرسیدم قهرمان تاریخ یعنی کی؟ او عکس گلسرخی را توی روزنامه به من نشان داد و گفت: " یعنی این ! ".

پیش از آن‌که معلم به خود آید، شاگرد دیگری از ته کلاس انگشت سبابه‌اش را بلند کرد و صدای زیر و سوت مانندش را در فضا ریخت:

- آقا ما هم در باره گلسرخی انشا نوشته‌ایم...

این نیک‌بختی شگرفی نبود، این کم‌ترین حق گلسرخی بود که پیش از مرگ پهلوانی‌اش، پیروزی شیرین و مردمی‌اش را ببیند. او از فردای دادگاه نظامی، که فریاد محکوم کننده‌اش چون یک مارش هیجان‌انگیز انقلابی از تلویزیون و از طریق روزنامه‌ها به گوش مردم رسید، به انشای شاگردان مدارس، به ترانه‌ها و خاطره‌ها و به گفت و گوهای کوچه وبازار راه یافت.

مثل یک شعار خشمگین و سوزان بود. به آسانی نمی‌شد باورش کرد. تا حد اغراق و گزافه، پرشور و یاغی می‌نمود. در ابراز عقایدش آن‌قدر بی پروا و شورشی بود که اگر شناخت عمیقی از او نداشتی، خیال می کردی تظاهر می‌کند .

وقتی حرف سیاست به‌میان می‌آمد، کینه در وجودش منفجر می‌شد. این انفجار درونی در صدا و نگاه او می‌ریخت و در این حال حرف او پرچم سرخی بود که بر سنگر یک شهید زنده در اهتزاز است.

می گفت : "سکوت؟ نه موافق نیستم. این شرم آور است. با این سانسور روانی باید جنگید. من اصلا با این ضرب المثل که «دیوار موش دارد و موش گوش» مخالفم. این یک حکم محافظه کارانه و خشک است که اعتماد را از میان مردم می‌دزدد و آن‌ها را از هم دور می‌کند . آن‌ها به عمد و با تردستی این وضع را به‌وجود آورده‌اند. چرا هر کسی باید از سایه خودش بترسد، صدایش را در گلو خفه کند و زخمش را از دیگران بپوشاند؟ چرا باید توی جمجمه هر یک از ما یک مامور سانسور نشسته باشد و افکارمان را قیچی کند؟".

گلسرخی این حرف‌ها را موقعی می‌زد که هنوز کار مخفی و سازمانی نمی‌کرد. یک روشنفکر دموکرات بود که از فقدان شرایط دموکراتیک کلافه بود و رنج می‌برد. می گفت: " اگر همه‌ی ما درباره همه چیز حرف بزنیم، ساواک را مستاصل می‌کنیم. دیوار سانسور اگر در درون ما فرو بریزد، در بیرون از ما هم فضاهای بازتری به‌وجود می‌آید". غرش گلوله‌ها در سیاهکل در وجود او طنین پردامنه‌ای داشت. چریک شهید و دلیری که در وجود او خفته بود و خواب‌های سرخ آینده را می‌دید از بوی باروت بیدار شد.

گلسرخی به وجد آمده بود:

" شعر من باید لباس رزم بپوشی.

تفنگ چریکی‌ات را به دوش بگیر"

و شعر او قدم در سنگر گذاشت:

"بر بام‌های ناشناس

در معابر بی‌نام

این خون متلاشی و جوان رفقاست

ای گرم‌ترین آفتاب

بر شانه هامان بتاب

ای صمیمی‌ترین آغاز

ای تفنگ ، ای وفادار ، یار باش.

میرویم که فتح کنیم فردا را."

اما گلسرخی هنرمندی نبود که در برج عاج بنشیند و از سر سیری و بی دردی، یا دلتنگی‌های روشنفکرانه شعر بگوید. شعر، ایمان او بود. قلب او قطره قطره در شعرش آب می‌شد و جويبار شعر او در زمزمه ي محزونش با مردم درد دل می‌کرد. او در شعرش شلیک می‌کرد، در شعرش رنج می‌برد، دشنام می‌داد و حتی عشق می‌ورزید. زندگی گلسرخی سرمشق شعرش بود:

"ما فتح می‌کنیم

ما فتح می‌کنیم

باغ‌های بزرگ بشارت را

با خون و خنجر خفته در خونمان".

وقتی با او آشنا شدم، هنوز رویاهای چریکی او زنده و شعله‌ور بودند و او با این سوداهای پهلوانی تا مرزهای شهادت و ایثار خود پیش می‌رفت. در آن رو‌زها جاذبه نام چریک، کوچه و خیابان را پر کرده بود. چریک در قصه‌ها و تخیلات جوان‌ها قهرمان نجات و پیروزی بود؛ اما توده‌های میلیونی به این پیامبر تفنگ بدوش و یاغی، با تردید و ناباوری می‌نگریستند. گلسرخی با یال و کوپال مردانه خود تجسم یک چریک بود.

چشم‌های میشی رنگ روشنش، مثل نگاه افعی تیز و آمیخته به سحر بود. موهای کم پشتی داشت که هرقدر به پیشانیش نزدیک‌تر می‌شد رویش آن به سستی می‌گرایید و پیشانی بلند او را از آن‌چه بود بلندتر می‌نمود.

در سراپای او آنچه در اولین نگاه جلب نظر می‌‌کرد سبیل پر پشت و گورکی وارش بود که به سیمای او قاطعیت می‌داد و صلابت درونی‌اش را برملا می‌کرد. سبیل‌های خشن و مهاجمش با صورت او که به یک‌جور مهربانی و طراوت در رایحه لبخند ملایمی می‌درخشید، تضاد آشکاری داشت.

فرنج مستعمل و نخ نمای آمریکایی، که سه فصل از سال از تن او بیرون نمی‌آمد، در هماهنگی با پیراهن مخملی سیاهی که نزدیک به نیمی از سال او را همراهی می‌کرد، اگر چه فقر پنهان او را افشاء می‌کردند، در عوض به او حالت بی‌نیازی و برازندگی یک انقلابی را می‌دادند، که در زندگی متلاطمش جایی برای ظاهرآرایی و زمانی برای نگریستن در آیینه وجود ندارد.

گلسرخی حقیقی، در موقع بحث و مجادله‌های سیاسی و اجتماعی یا هنری، عریان و فاش می‌شد. در این لحظه‌ها شانه‌هایش را پیاپی بالا می‌انداخت، دست‌هایش را با هیجان به این‌طرف و آن‌طرف تکان می‌داد، ابروهایش را گره می‌کرد و می‌گشود و لب‌هایش با لرزه‌های خفیفی که تا حد نا مشخص ریز و تند بود، می‌جنبید. فک‌هایش مثل سنگ‌های آسیاب بهم فشار می‌آوردند و با هرانقباض گونه‌های گوشتالودش، چین‌ها را روی پیشانیش می‌ریخت و دوباره محو می‌شد. اگر در این دم سیگاری لای انگشت‌هایش بود، با نفس‌های بلند آن را می‌مکید و دودش را تا عمق ریه‌اش می‌فرستاد. صدایش رگه دار و منقطع می‌شد: «لطفا آیه‌های روشنفکرانه را مثل کاه و علف جلوی ما نریزید. چرا شعر نباید شعار باشد در جایی که زندگی کم‌ترین شباهتی به‌خود ندارد. این کفر است که دنبال شعر ناب و جوهر سیال شعری سینه چاک بدهیم. من به نفع زندگی، از شعر این توقع را دارم که اگر لازم باشد نه فقط شعار، بلکه خنجر و طناب و زهر باشد، گلوله و مشت باشد»، افشاگری‌؟ این کلمه در دهانش مزه تازه‌ای می‌داد.

"شعر من بی‌رحم باش.

تو باید رسوا کنی،

باید زمین را در زیر قدم‌هایت به لرزه در آوری!

وحدت نیروها‌؟

با شعرهایم

کبوتران آشتی را پرواز می دهم.

بگذار در صلح و پیوند رفیقان

گور دشمن حفر شود.

فریادهای ما اگر چه رسا نیست

باید یکی شود

باید در هر سپیده البرز

نزدیک‌تر شویم

باید یکی شویم

اینان هراسشان زیگانگی ماست

باید که سر زند طلیعه خاور

از چشم‌هایمان"

دستگیری گلسرخی برای خودش بیش از همه نامنتظره و غافلگیرکننده بود. او در نیمه راه کنکاش و بازیابی درونی و یک نگاه دوباره به دور و برش گام برمی‌داشت. نزدیک یک‌سال می‌شد که از یک محفل کوچک مارکسیستی، که به‌قول خودش تنها نشخوار انقلابیش حرف و خیالبافی بود، بریده بود و زندگی پر از تامل و کنجکاوی و جستجو کننده‌ای را می‌گذراند.

در باره محفل مارکسیست نما، گاه جسته گریخته حرف‌هایی بر لب می‌آورد:

- آن‌ها که بیش‌تر وراجی می‌کنند، کم‌تر اهل قلم‌اند. یک مشت جوجه انقلابی روشنفکر می‌خواهند پا جای "چه گوارا" بگذارند و به خیال خودشان با آتش‌بازی و صدای ترقه مردم را بیدار کنند.

مکث می کرد و با قیافه اي اندیشناک و ناباور، حرفش را جویده جویده ادامه می داد:

- اما این‌ها خودشان بیشتر احتیاج دارند که یکی بیدارشان کند.

گلسرخی از آن محفل، که از آن به‌عنوان محفل ویت کنگ‌های کافه نشین یاد می‌کرد، کلافه و سرخورده بود. خشم و کینه‌اش را از این کافه نشین‌های پر افاده با غرولندهای زیر لبی ابراز می‌کرد:

- وقتی پای شعار و ادعا در میان است، از لنین هم بلشویک‌ترند، اما اگر به آن‌ها بگویی: خوب دیگر رفیق وقتش رسیده، این گوی و این میدان زبان ببند و بازو بگشا، ناگهان از قله ادعاهای خود پایین می‌افتند. هزار ویک دوز وکلک لفظی جور می‌کنند تا جازدن خودشان را توجیه کنند.

گلسرخی حق داشت. او پهلوان پنبه‌های انقلابی را به‌درستی محک زده بود. این قارقارک‌های پرهیاهو در جریان دستگیری و بازجویی و آن‌گاه دادگاه نظامی، صداها و زوزه‌های گوش‌خراش و چندش آور خود را نشان دادند و به صورت طوطی‌های دست آموز ساواک بر سر مدیحه سرایی و مجیز گویی دژخیم و جلاد باهم به رقابت غم‌انگیزی پرداختند.

محفل سیاسی کوچکی که گلسرخی با انتظارات پرشوری به آن روی آورد و با آزمون‌های تلخی به آن پشت کرد، مانند تارهای عنکبوت دست و پاگیر او شد. گلسرخی عقیده داشت:

- کمترین اشتباه در شرایط ما برای مبارز انقلابی حکم طناب دار را دارد. طناب دار را دوبار نمی‌توان تجربه کرد.

اما خود او ازاین سرمشق حیاتی پیروی نکرد و برای این اهمال گران‌ترین بهایی را که می‌شناخت پرداخت. در آغاز ورود به آن محفل کذایی به آن امید بسته بود. خیز برداشت تا خود را به قعر گرداب‌های پر حادثه بیندازد. برای این‌که همسر و تنها پسرش را از این گرداب و تلاطم‌های احتمالی آن دور کند، ظاهرا از خانواده خود برید. با تبانی با همسرش عاطفه که او نیز به نحوی با این محفل ارتباط داشت، کوشید تا در انظار این‌طور جلوه دهد که به‌علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی می‌کند و این رشته خانوادگی در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری می‌داد، اما در آن محفل جز حرف و خیالبافی و احیانا چپ روی‌های نمایشی و خطرناک هیچ نبود. وقتی ساواک به این محفل راه یافت نزدیک به یک‌سال می‌شد که گلسرخی با آن قطع رابطه کرده بود، اما خطای یک انقلابی در شرایط خفقان و شکنجه جامعه ما هرگز مشمول مرور زمان نمی‌شود. این خطا تر و تازه و شاداب باقی می‌ماند و گاه حتی رشد می‌کند و مثل باتلاقی مبارز انقلابی را به درون خود می‌کشد.

گلسرخی هم از این باتلاق رهایی نیافت. وقتی اعضای محفل دستگیر شدند، دژخیمان ساواک به سراغ او آمدند.

در شکنجه‌گاه انسان با نگاهی تازه به خود می‌نگرد. مبارز انقلابی در برابر خود می‌ایستد و با نگاهی غریبه، اما موشکاف و بی‌رحم سراپای خود را برانداز می‌کند. روی اعماق نیمه تاریک و ناشناخته وجود خود خم می‌شود و به جستجو می‌پردازد و گاه از دیدن قیافه خود در این چاه تیره و مرموز وحشت می‌کند.

در شکنجه گاه کشف و شهود درونی و دردناک آدمی شروع می‌شود. او در آن قسمت پنهان خود که در شرایط عادی و روزمره کم‌تر به آن رجوع می‌کند، غول‌های اساطیری و موجودات نیمه خدایی را کشف می‌کند که نیروی ابدی آن‌ها به شکست و تسلیم و زبونی پوزخند می‌زند – و گاه به جای این افسانه‌ها و حماسه‌ها با شبح ترسنده ولرزان خویش که تاکنون از وجود آن در زیر پوست خود بی اطلاع بود روبرو می‌شود، شبح عاجزی که از شدت ناتوانی و اندوه و یاس در حال متلاشی شدن و فرو ریختن است. آن‌ها که قیافه اساطیری و خدایی خود را باز می‌یابند، شکنجه گاه را فتح می‌کنند، دژخیم را به زانو در می‌آورند و به نام "انسان" عمق بیش‌تر و طنین پر غرورتری می‌دهند. گلسرخی از این قماش بود. مثل شعرش از خلق بود و مثل خلق به مقاومت و حقانیت خود تکیه داشت. خبرهایی که به‌طور خلاصه و پراکنده از زندان به بیرون درز پیدا می‌کرد، از روحیه مبارزه جو و شورشی گلسرخی حکایت می‌کرد. یکی از هم زنجیران او پس از آزادی نقل کرد:

- "وقتی خسرو را برای شکنجه می بردند سعی می کرد روی پاهای مجروح خود که نیش صدها تازیانه را تحمل کرده بود بایستد. نمی‌گذاشت نگهبانان زیر بغلش را بگیرند و کمکش کنند. دندانهایش را روی هم می‌فشرد، ابروهایش را بهم گره می زد، سینه‌اش را جلو می‌داد و با آن قیافه باشکوه وشکنجه دیده، لنگ لنگان، اما محکم قدم برمی‌داشت".

هم زنجیری گلسرخی ماجرای تکان دهنده ای از او به یاد داشت :

- "با آنکه یک جای سالم در بدنش نبود و اتهام سنگین و مرگباری را یدک می‌کشید، از هر فرصتی برای تقویت روحیه رفقا استفاده می کرد ".

این رفیق تاکید می‌کرد :

- "خسرو نه بخاطر جرمش ، به‌خاطر شهامتش اعدام شد".

یکی دیگر از هم سلولی‌های گلسرخی خاطره تابناکی از او به یادگار دارد :

- "مشت‌های گره کرده اش را به رفقایی که روزهای دشوار شکنجه و بازجویی را می‌گذراندند نشان می‌داد و می گفت: "از کتیرایی و روزبه بیاموزیم" .

کتیرایی قهرمان نامدار شکنجه گاه‌های شاه است، اما روزبه همیشه - حتی در آن موقع که گلسرخی به اقتضای گرایش‌های چریکی‌اش میانه خوشی با توده‌ای‌ها نداشت - قهرمان محبوب او بود. بارها گفته بود «یک روزبه برای تبرئه تمام ندانم کاری‌ها و اشتباهات یک حزب کافی است». و سرانجام وفادارانه همان جایی پا گذاشت که روزبه بزرگ پیش از او گذاشته بود .

گلسرخی پیش از آنکه به دادگاه برود محکوم شده بود . حکم اعدام او در شکنجه گاه "شاه – ساواک" صادر شد. وقتی تازیانه، اجاق برقی و شوک الکتریکی دژخیم در پیکر پهلوانیش کارگر نیفتاد و وعده‌های شیرین و تهدید رعب انگیز و تحقیرهای روانی، چون سحر و افسون در برابر ایمان راسخ او باطل شد، زنده ماندن او دیگر خطرناک بود .

مهم نبود که اتهام او چیست و حداکثر مجازات قانونی که می‌تواند شامل او بشود چه‌قدر است ؟ مهم اين بود كه اين حريق سركش مهار نمی‌شد و فطرت شعله‌ورش با شب و ظلمت و كفر و اهريمن سازگاری نداشت.

دادگاه نظامی صحنه خيمه شب بازی مضحكي بود. در اين خيمه شب بازی بی‌مايه‏، تعيين جای واقعی وكيل مدافع و دادستان مشكل می‌نمود. رئيس دادگاه مرعوب برق شوم قپه‌هایی بود كه بر دوش داشت. دادرسان به عروسك‌هایی می‌ماندند كه چشم های شيشه ای و نگاه مات و چهره های مسخ شده‌شان كم‌ترین نشاني از فكر و حس و طراوت زنده بودن نداشت.

از چند روز پيش از تشكيل محكمه ، ساواك شعبده بازي وقيحي را صحنه آرایي كرد. روزنامه‌هاي دستوري يورش به متهماني را كه هنوز مجرم بودن آن‌ها در هيچ مرجع قضایي و قانوني محرز نشده بود ، شروع كردند. ساواك اجتماعات و تظاهرات تصنعي و دلقك‌واري راه انداخت تا به اصطلاح خشم وانزجار توده‌ها را از متهمان و مقاصد و آرمان‌هاي آن‌ها نمايش دهد. اما مردم از كنار اين نمايشنامه‌هاي كهنه و “بي رونق“ بي‌تفاوت و يا با پوزخند مي‌گذشتند. (شکر گزاری ترور انجام نشده شاه از سوی گروهی که گلسرخی با محفل آنان در ارتباط بود و در باره این ترور صحبت کرده بودند!)

در اين جو خفقان آور حكم دادگاه پيش از شروع دادرسي قابل پيش بيني بود. وظيفه اين دادگاه قانون‌كش تنها صدور جواز رسمي دفن بود. در پشت صحنه اين شامورتي بازي پردوز وكلك قيافه ساواك كاملا مشخص بود. دادگاه نظامي بيش از هر چيز به بازار مكاره‌اي شباهت داشت كه همه فروشندگان آن با عربده‌جویي و هوچي‌گري و دلال بازي يك كالا را عرضه مي‌كردند : تبليغات و هدف اين تبليغات بازاري فقط يك نفر بود: شاه

ساواك براي رونق بازار مكاره عروسكي خود متهمان را به کار گرفت. اكثر متهمان مانند عروسكهاي كوكي يكي پس از ديگري روي صحنه آمدند و كلمات جنون آميزي را كه ساواك دردهانشان گذاشته بود تكرار كردند. به به گفتند، چه چه زدند، خوش رقصي كردند. با نچسب ترين جملات تملق ساواك را گفتند، با چرك‌ترين كلمات اصلاحات شاهانه را ستودند و از بت اعظم طلب توبه كردند. و سرانجام در لحظه‌اي كه مي‌رفت تا لبخند رضايت و پيروزي بر صورت كريه دژخيم و شاه بنشيند، صداي رعد آساي گلسرخي چون شلاق صفير كشان فرود آمد:

به نام نامي مردم

صدايش از انفجار يك نارنجك تواناتر بود:

- من در دادگاهي كه نه قانوني بودن و نه صلاحيت آن‌را قبول دارم، از خودم دفاع نمي‌كنم. به‌عنوان يك ماركسيست خطابم با خلق و تاريخ است. هر چه شما بر من بيش‌تر بتازيد، من بيش‌تر بر خودم مي‌بالم، چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزديك‌ترم . هر چه كينه شما به من و عقايدم شديدتر باشد لطف و حمايت توده از من قوي‌تر است. حتي اگر مرا به گور بسپاريد - كه خواهيد سپرد - مردم از جسدم پرچم و سرود مي‌سازند.

رئيس دادگاه با به‌صدا در آوردن زنگ دنباله مدافعات گلسرخي را قطع كرد. سرهنگ غفارزاده با صدایي كه سعي مي كرد مثل يك دستور خشك و جدي باشد گفت :

فقط از خودتان دفاع كنيد . حاشيه رفتن و تبليغات مرامي را كنار بگذاريد.

و به ماده 114 قانون دادرسي و كيفر ارتش استناد كرد.

گلسرخي پوزخند زد :

- از حرفهاي من مي‌ترسيد؟

رئيس دادگاه با عصبانيت فرياد زد:

به شما دستور مي‌دهم كه ساكت شويد. بنشينيد!

در چشم‌هاي گلسرخي حريق افتاد. صداي هيجان زده‌اش بلندتر شد:

- به من دستور ندهيد. برويد به سرجوخه‌ها و گروهبان‌هايتان دستور بدهيد. خيال نمي‌كنم صداي من آن‌قدر بلند باشد كه بتواند وجدان خفته‌اي را بيدار كند. خوف نكنيد. مي‌بينيد كه در دادگاه به‌اصطلاح محترم هم سرنيزه‌ها از شما حمايت مي‌كنند.

ودر حالي‌كه مي‌نشست با سر به رديف سربازان مسلحي كه دور تا دور دادگاه ايستاده بودند اشاره كرد.

پس از گلسرخي صداي بي تزلزل كرامت‌الله دانشيان در دادگاه پيچيد و پس از او جغدها، شغال‌ها، وازده‌ها، معلولين سياسي ، با هاي وهوي و عوعو و زوزه‌هاي كر كننده خود دوباره شروع كردند...

وقتي منشي دادگاه نظامي حكم اعدام گلسرخي و دانشيان را قرائت كرد، آن دو فقط لبخند زدند، بعد دست يك‌ديگر را به گرمي فشردند و در آغوش هم رفتند. گلسرخي گفت:

- رفيق!

و دانشيان تكرار كرد:

- بهترين رفيقم!

دادگاه تجديد نظرنظامي تكرار ملال آور معركه نظامي دادگاه بدوي بود، اما در فاصله اين دو دادگاه نام گلسرخي و دانشيان مانند داستان‌هاي جذاب ملي، دهان به دهان گشت و تكرارشد و در هر يك از اين تكرار شدن‌ها تصوير ذهني آن‌ها بيش‌تر در هاله‌اي از نور وافتخار فرو رفت. در حالي‌كه قهرمانان ما به سفر بي‌پايان خود در قلب توده ادامه مي‌دادند، دستگاه‌هاي رژيم خبط بزرگي مرتكب شدند. آن‌ها بلندگوهاي راديو، دوربين‌هاي تلويزيون و خبرنگاران دست آموز مطبوعات وطني را به صحن دادگاه بردند. به خيال خود آش چرب و لذيذي براي دهان گشاد تبليغات درباري مي‌پختند، اما اين آش آن‌قدر گرم از اجاق پایين آمد كه دهان آشپز باشي خود را سوزاند.

از دوازده نفر متهم دادگاه تجديد نظر، هشت نفرشان با اشك و لابه و زاري تقاضاي عفو كردند. آن‌ها به سجده درآمدند، به دست جلاد بوسه زدند، چكمه‌هاي ديكتاتور را ليسيدند و آزادي جسم كرم زده و حقيرشان را گدایي كردند.

تنها طيفور بطحایي و عباسعلي سماكار كمي هم به وجدان خود گوش دادند.

در خلال اين بازي حقارت‌آميز و ننگين، هر بار كه تلويزيون روي قيافه‌هاي مردانه گلسرخي و دانشيان ثابت مي ماند، تماشاگران لبخند تمسخر آميزي را كه گویي روي لب‌هاي آن‌ها خالكوبي شده بود مي‌ديدند. آن‌ها حتي با سكوت خود حرف مي‌زدند و اين فكاهي بي‌مزه و مبتذل را افشا مي‌كردند. وقتي نوبت آخرين دفاع به گلسرخي رسيد ناگهان سكوت سنگين و سردي بر محكمه سايه انداخت. همه مي‌دانستند كه رعد آماده غريدن است .

دفاعيه گلسرخي اين بار مختصر بود . او با اتكا به تجربه دادگاه بدوي دريافته بود كه محكمه نظامي حتي در آن فضاي بسته نمي‌گذارد صداي او اوج بگيرد و از عقايد و افكارش دفاع كند. پس بايد مفصل‌ترين حرف‌ها را در مختصرترين كلام مي‌فشرد . بايد عصاره وجودش را در محدودترين كلمات جا مي‌داد و اين همان كاري بود كه گلسرخي كرد. صدايش مثل آينده روشن و پيروز بود:

- جامعه ايران بايد بداند كه من در اين‌جا صرفا به‌خاطر داشتن افكار ماركسيستي محاكمه و محكوم به مرگ مي‌شوم. جرم من نه توطئه و سوءقصد، بلكه عقايد من است. من در اين محكمه كه آقايان روزنامه‌نويس خارجي هم در آن حضور دارند، عليه اين دادگاه، عليه سازندگان اين پرونده و عليه صادر كنندگان بي‌مسئوليت راي دادگاه عادي اعلام جرم مي‌كنم. من تمام مراجع و كميته‌ها و سازمان‌هاي حقوقي و قضایي جهان را به بذل توجه به اين صحنه سازي‌ها، به اين جنايت دولتي كه در شرف وقوع است دعوت مي‌كنم. اين مسأله‌اي است كه در واقع بايد به آن توجه شود. دادگاه نظامي حتي اين زحمت را به خود نداده كه پرونده مرا بخواند. من كه يك ماركسيست-  لننيست هستم، به شريعت اسلام ارج مي‌گذارم و عقيده‌ام را كه براي آن مي‌ميرم با صداي بلند فرياد مي‌زنم كه:

در هيچ كجاي دنيا، در كشورهاي وابسته و تحت سلطه استثمار چون كشور ما، حكومت واقعا ملي نمي تواند وجود داشته باشد، مگر آن‌كه نخست يك زيربناي ماركسيستي در جامعه به‌وجود آيد.

دانشيان آخرين دفاعيه‌اش را تبديل به دشنه‌اي كرد كه قلب رژيم را هدف گرفته بود. او از تجربه تاريخ سخن گفت كه هيچ روزنه‌اي براي طبقات غارت‌گر و استثمار كننده و هيات‌هاي حاكمه قلدر بي‌ريشه و چكمه پوش سراغ ندارد.

حکم اعدام گلسرخی و دانشیان تایید شد. این نامنتظره نبود. گلسرخی و دانشیان به یاری شیپورهای تبلیغاتی و وسایل ارتباط جمعی مزدوری که تنها وظیفه‌شان تحریف واقعیات و تخدیر افکار است و به حکم این وظیفه کمر به قتل آن‌ها بسته بودند، به‌طور وسیعی به میان مردم رفتند، مردم قیافه های نجیب و پهلوانی آن‌ها را دیدند، سخنان ایمانی آن‌ها را شنیدند و هم‌دلی و هم‌دردی عمیق خود را با آن‌ها به اشکال و طرق گونه‌گون نشان دادند.

یکی از این طرق هجوم بی‌سابقه‌ای بود که به‌سوی آثار گلسرخی شروع شد. در ظرف چند روز تمامی مجلات و نشریاتی که در گذشته‌ های دور و نزدیک اشعار و مقالات وانتقادات او را با نام واقعی یا با امضای مستعار"دامون" چاپ کرده بودند، به چند برابر قیمت روی جلد به فروش رسیدند. در طی چند ماه در حدود 50 هزار نسخه از کتاب او به نام "سیاست هنر، سیاست شعر" به‌طور نیمه علنی و یا مخفی چاپ شد و به فروش رفت. در کشوری که زیر تیغ سانسور دولتی تیراژ کتاب به سختی به هزار نسخه می‌رسید و این هزار نسخه هم که از چند صافی گذشته ماه‌ها و سال‌ها باید روی دکه‌های کتاب‌فروشی‌ها خاک بخورد یا پشت ویترین بنگاه‌های انتشاراتی انتظار بکشد، این تیراژ سرسام آور و بی‌سابقه (که بعد از آثار صمد بهرنگی رکورد تازه‌ای است) بهترین تجلیلی بود که مردم از شاعر انقلابی خود به‌عمل آوردند و به‌دین وسیله با دهن کجی کردن به میرغضب و اعوان وانصارش حرمت و تحسین و حمایت خود را نثار فرزندان خلف خود کردند. محبوبیت بالنده و کم همتای گلسرخی و دانشیان مشت محکمی بود که به پوزه خونین رژیم فرود آمد. گلسرخی چه به‌جا گفته بود که: "هرچه کینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد ، لطف و حمایت توده‌ها از من قوی‌تر است".

ساواک که از بازتاب گسترده و پر ولوله نام گلسرخی و دانشیان و رشد روزافزون اشباح انقلابی آن‌ها دست و پای خود را گم کرده بود ، به تکاپو افتاد تا شاید در آخرین لحظه ها در این دو قلعه تسخیر‌ناپذیر رسوخ کند. به قهرمانان که اینک با صبوری پر آرامشی در انتظار سپیده دم تیرباران بودند، پیشنهاد شد که از شاه تقاضای عفو کنند. ساواک به آن‌ها قول داد که در صورت چنین تقاضایی تخفیف‌های ویژه در مجازاتشان منظور می‌شود. اما آن‌ها فقط پوزخند زدند. قهرمان در شکنجه گاه یک کلمه بیشتر نمی‌داند :

ـــ نه!

و این آخرین حربه اوست. کلمه " نه" در زندان و شکنجه گاه تداوم سنگر است. وقتی هیچ وردی به تن مبارزان، کارگر نیفتاد، ساواک از در دیگری وارد شد. به گلسرخی پیشنهاد شد که دامون پسرش را در یک ملاقات خصوصی بپذیرد. اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد. ساواک اصرار کرد، گلسرخی با سماجت گفت: " نه"! واین " نه" را در شرایط روحی‌‌ای گفت که اشتیاق دیدن دامون تا مغز استخوانش را می سوزاند. همه سلول‌های وجودش فریاد زنان نام دامون را تکرار می‌کردند. اما شاعر می‌دانست که ساواک می‌خواهد از دامون برای او یک دام بسازد. دامون تنها نقطه ضعف او بود. تنها موجودی بود که می توانست حصار سرسختی گلسرخی را بشکند و او را به لرزه درآورد. دامون می‌توانست وسوسه زنده ماندن و گریز از مرگ را در او بیدار کند. در موقعیتی که او مرگ را به‌عنوان یک وظیفه قبول کرده بود، دامون شور و وعده زندگی بود. گلسرخی با تلخی بغض آلودی گفت : " نه"!

گلسرخی و دانشیان در سحر گاه بیست و هشتم بهمن ماه 1352 تیرباران شدند . اما حتی خبر مرگ آن‌ها اعلام نشد. روزنامه ها تنها نوشتند: حکم دادگاه تجدید نظر در باره گلسرخی و دانشیان ابرام شد. از اجرای این حکم بی‌آبرو حرفی به میان نیامد. آن‌ها خیال می‌کردند می‌توانند جسد شهدای خلق را پنهان کنند ولی گلسرخی به حکم راهی که می‌رفت وقوف کامل داشت که پیش از مرگش سرود:

تو رفتی

شهر در تو سوخت

باغ در تو سوخت

اما دو دست جوانت

- بشارت فردا-

هر سال سبز می‌شود

و با شاخه‌های زمزمه‌گر در تمام خاک

گل می‌دهد

گلی به سرخی خون

اولین وظیفه من پس از شهادت رفیق گلسرخی، دیدار از یتیم او، فرزند مردم، دامون بود. من می‌دانستم که خسرو با یک عشق عصبی و جنون آمیز با دامون پیوند داشت. می‌دانستم که دامون کوچولو با آن چشم‌های درشت و غم‌زده و موهای صافی که مثل یک بچه گربه ملوس توی صورتش می‌ریخت، این توانایی را داشت که در یک قطره اشک خود قهرمان خلقی ما را غرق کند وبا یک بوسه و لبخندش او را به معراج ببرد.

چشمم که به دامون افتاد قلبم فرو ریخت. این گلسرخی کوچولو نمی‌دانست... او نمی‌دانست که چه اتفاقی افتاده است. نمی‌دانست چه جواهری از دست رفته. آه، اگر بفهمد. اگر بتواند بفهمد...

وصيت‌نامه‌ي خسرو گلسرخي:

 من يك فدايي خلق ايران هستم و شناسنامه‌ي من جز عشق به مردم چيزي ديگر نيست. من خونم را به توده‌هاي گرسنه و پابرهنه‌ي ايران تقديم مي‌كنم و شما آقايان فاشيست كه فرزندان خلق ايران را بدون هيچ‌گونه مدركي به قتل‌گاه مي‌فرستيد، ايمان داشته باشيد كه خلق محروم ايران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.

شما ايمان داشته‌ باشيد از هر قطره‌ي خون ما صدها فدايي برمي‌خيزد و روزي قلب همه‌ي شما را خواهد شكافت. شما ايمان داشته باشيد كه حكومت غيرقانونيِ ايرانِ توسط آمريكا تحميل شده، در حال احتضار است و دير يا زود با انقلاب قهرآميزِ توده‌هاي ستم‌كشيده‌ي ايران درو  و واژگون خواهد شد.

شاعر و نويسنده خلق ايران

خسرو گلسرخي

 و ضمناً يك عدد حلقه‌ي پلاتين (طلاي سفيد) و مبلغ يك هزار و دويست ريال وجه نقد به خانواده‌ام يا زنم بدهند.

" خون ما پيرهن كارگران، خون ما پيرهن دهقانان، خون ما پيرهن سربازان، خون ما پرچم خاك ماست."

کتاب‌شناسی

 - گلسرخی عمده آثار خود را با نام مستعار منتشر می‌کرد كه در زیر به برخی آثار وی اشاره شده‌است:

    * ای سرزمین من (مجموعه اشعار به کوشش کاوه گوهرین)

    * سیاست هنر، سیاست شعر (با نام خ. گلسرخی)

    * نیما و حقیقت خاکی (با نام خسرو تهرانی)

    * ادبیات توده (با نام خسرو تهرانی)

    * واپسین دم استعمار نوشته فرانتس فانون (ترجمه، با نام خسرو کاتوزیان)

همچنین وی آثاری را با نام‌های مستعاری نظیر دامون و خ. گ. منتشر کرده‌است.

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در دوشنبه 28 بهمن1387 | 

 

در خيابان مردی می گريد

پنجره های دو چشمش بسته ست

دست ها را بايد به گرو بگذارد

 تا که يک پنجره را بگشايد

 در خيابان مردی می گريد

 همه روزان سپديش جمعه ست

او که از بيکاری

تير سليمانی را می شمرد

 در قدم های ملولش قفسی می رقصد

 با خودش می گويد

 کاش می شد همه ی عقربک ساعت ها

 می ايستاد

 کاش ترديد سلام تو نبود

 دست هايم همه بيمار پريدن هايی

 از بغل ديوارست

 کاش دستم دو کبوتر می بود

 در خيابان مردی می گريد

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 20 بهمن1387 | 

 

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­آنچه می آید متاثر از اندیشه های محمد نیکفر در اوایل دهه 80  است که مطالعه آنها الهام بخش نوشتن مطلب زیر شده است.

 روی سخن با آنهاست که خود را اصلاح طلب می دانند،همانها که دغدغه اصلاح و تحول و تغییر دارند و جان سخن این است: اخلاق اصلاح طلبی.آیا از اخلاق فعلی اصلاح بر می آید؟واگر برنمی آید(که تجربه نشان داده برنیامده است)چرا اینگونه است.اخلاق اصلاح چگونه باید باشد واصولا نقطه اتکایش کجا باید باشد؟محدودیت های اخلاق اصلاحی امروز چیست؟

ابتدا باید مشخص شود که به چه ابعاد اخلاقی حساسیت داریم چه اتفاقاتی تکانمان می دهد؟چه چیزی برایمان حساسیت آور است و از بروز چه چیزی حتی کک مان هم نمی گزد.بولتن هامان، روزنامه هامان،سخن هامان،حول قدرت است.خاتمی می آید،کروبی نیاید،وحدت باشد یا نباشد،آن یکی چه می گوید واین یکی در جواب چه خواهد گفت..تیترهای یک و دو و سه و عکس صفحه اول روزنامه ها یمان هم همین هاست.درست در همان روزنامه در یک صفحه پرت می خوانیم :مردی خود و همسر و فرزندانش را در اثر تنگناها کشت.چندین تن مواد مخدر کشف شد.زنی خیانت کرد.چند کیف قاپ دستگیر شدند.باند قاچاق دختران کشف شد.....اینها هیچکدام برایمان حساسیت برانگیز نیست.همین نگاه در طرف دیگر قدرت با شدت بیشتر وجود دارد.اصولا جریان اخلاقی مرسوم برای قدرت همین شده است و متاسفانه آنقدر ریشه دوانده که تقریبا غیر قابل اصلاح است.مثلا همین دولت نهم را اگر دقیق بنگریم مشاهده می کنیم که دروغگویی، پایبند نبودن به وعده های داده شده ،تبعیض، خودمحور بینی،بی مدارایی و سرکوب در رفتار و کردارش ریشه دوانده است.و این همه فقط و فقط در جهت مصلحت قدرت است.همین مصلحت همه چیز را توجیه می کند.

اما منشا کجاست واینهمه از کجا نشات میگیرد؟اگر بخواهیم روشن و صریح بگوییم الهیات سیاسی به معنای در هم آمیختن گفتمان الهیات و گفتمان اقتدار.هرجا که قداست و قدرت بخواهند یکی شوند توجیه کننده این یگانگی شدن الهیات سیاسی است. دیگری«کلام » است که در نبود یک الهیات طبیعی منبع توجیه شده است واین عملا همان الهیات سیاسی است.اگر کلامی بود(که نیست) می شد آن را پایه قرار داد و بر مرزهای فعلی حمله کرد اما چنین چیزی وجود ندارد.الهیات سیاسی خومختار مطلق شده است.مشکل نظری وبنیانی اصلاح و روشنفکری دینی هم همین جاست،اگر کلام اولی وجود می داشت که با آن بتوان مفهوم هایی چون عقل،اجماع و اجتهاد را تعریف کرد می توانستیم بر این اساس الهیات سیاسی را نیز متحول کنیم.این مفهوم ها اما تا به حال در حیطه الهیات سیاسی بوده اند.اصلاح دینی(انچه که ما از آن خیلی حرف زده ایم )به دنبال تحول درون خیز بوده است.درحالی که آنچه باعث اصلاح می شود(با اتکا به تجربه هشت ساله اصلاحات)فشار حوزه های بیرونی است...

ادامه دارد

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در جمعه 4 بهمن1387 | 
 

" در جمهوري اسلامي كمونيستها هم در بيان عقايد خود آزاد خواهند بود " مصاحبه امام خمینی با سازمان عفو بين الملل، نوفل لوشاتو، ۱۰ نوامبر ۱۹۷۸ 

درکشور ما آزادی کامل برقرار است.(رهبر انقلاب)

ایران امروز یکی از آزادترین کشوهای جهان است.(محمود احمدی نژاد)

.

.

.

                                                                           

  

ابراهیم مددی نایب رئیس سندیکای کارگران اتوبوسرانی تهران و حومه چند روزی هست که بازداشت شده است.این در حالی است که منصور اصانلو رئیس سندیکا هم ماههاست که در اوین به سر می برد!!!

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در سه شنبه 10 دی1387 | 
 

 

                                             می دانی

                                         پرنده را بی دليل اعدام می کنی

                                       در ژرف تو

                                    آينه ايست

                                که قفس ها را انعکاس می دهد

                                        و دستان تو محلولی ست

                                             که انجماد روز را

                                                   در حوضچه ی شب غرق می کند

                                                                                ای صميمی

                                                                      ديگر زندگی را نمی توان

                                                                        در فرو مردن يک برگ

                                                                         با شکفتن يک گل

                                                                       يا پريدن يک پرنده ديد

                                             ما در حجم کوچک خود رسوب می کنيم

                        آيا شود که باز درختان جوانی را

در راستای خيابان

                                                   پرورش دهيم

                                             و صندوق های زرد پست

                                     سنگين

                           ز غمنامه های زمانه نباشند ؟

                    در سرزمينی که عشق آهنی ست

               انتظار معجزه را بعيد می دانم

                   باغبان مفلوک چه هديه ای دارد ؟

                       پرندگان

                           از شاخه های خشک پرواز می کنند

                             آن مرد زردپوش

                                که تنها و بی وقفه گام می زند

                                    با کوچه های ورود ممنوع

                                       با خانه های به اجاره داده می شود

                                               چه خواهد کرد

                                                    سرزمينی را که دوستش می داريم ؟

                                                     پرندگان همه خيس اند

                                                      و گفتگويی از پريدن نيست

                                                             در سرزمين ما

                                                       پرندگان همه خيس اند

                                                  در سرزمينی که عشق کاغذی است

                                                انتظار معجزه را بعيد می دانم


نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 4 دی1387 | 

 

اریک هوفر در کتاب مرید راستین روال انقلابها را اینگونه دسته بندی کرده است که ابتدا «مردان کلام» یا همان روشنفکران انقلاب را تدارک می بینند و آن را درسطوح مختلف جامعه پرورش می دهند.سپس نوبت «رادیکالها»ست که رژیم را به زیر کشند و انقلاب را محقق سازند.این مرحله از انقلابها نیازمند توده هاست. رادیکالها بدون حمایت توده ها عاقبتشان با گیوتین است..سرانجام پس از تحقق انقلاب نوبت «مردان عمل» است.این دسته می آیند تا انقلاب را مهار کنند و از عرش به فرش بکشانند و یا به قول ما ایرانی ها به خاک سیاه بکشانند.

انقلاب روسیه همه این دسته ها را با هم رو کرده است.اگر سبقه این انقلاب را به ۱-مارکس و انگلس نسبت بدهیم،پلخانف ،۲-لنین ،تروتسکی و۳- استالین ادامه یک روند ضابطه مند بر اساس آموزه های اولیه نبوده اند.اگر بخواهیم روشن تر بگوییم هر کدام روایتی بودند از آنچه که می پنداشتند سوسیالیسم واقعی است.به هر ترتیب آقای استالین را باید در دسته سوم طبقه بندی کرد،یعنی همان دسته مردان عمل که انقلاب را مهار کرد.

 اخیرا یک عده از همقطاران دولت نهم به همه فحش می دهند و می گویند دولتهای قبلی فقط حرف می زدند اما احمدی نژاد «مرد عمل» است.....!!!

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در جمعه 29 آذر1387 | 

 

نیمه های شب است.خوابم نمی برد.، نور تند لامپ تیربرق کوچه از تنها پنجره اتاق به کف اتاق دویده است و بدجوری چشمانم را آزار می دهد..به شدت کلافه ام. یکدفعه از جا بلند می شوم ، لباس می پوشم.درب خانه را آرام می بندم و دیوانه وار به کوچه می زنم.آسمان کاملا ابری است،سکوتی مرگبار فضا را پر کرده است.زوزه ی بادی سرد  در گوشم می پیچد وسپس تمام کوچه راجارو می کند.بعضی واژه ها جلو چشمانم رژه می رود ...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...

انگار همه چیز اهمیتش را از دست داده است..درست وسط کوچه قدم می گذارم.هیچ صدایی به گوش نمی رسد... تمام کوچه را پشت سر می گذارم  و وارد کوچه بعدی می شوم.کمی جلو تر گربه پشمالوی لاغری خودش را از بالای دیوار به داخل کوچه می اندازد و کنار ورودی یک خانه می ایستد و به من زل میزند . بی توجه از کنارش می گذرم و با  بی حوصلگی به سمت خیابان پیش می روم.روی دیوار کنار کوچه پر است از یادگاری ها یی که بعضی های شان از فرط قدمت خوانده نمی شوند.کوچه های پایین شهر همه شان همین رنگی اند.این کوچه هم به آخر نزدیک می شودحالا به خیابان نزدیکتر شده ام .تابلوی ایست جلو مدرسه که درست روبروی کوچه است بدجور توجهم را جلب می کند.وارد پیاده روسمت راست خیابان می شوم.خیابانی که اسم  یک شهید انقلاب رویش مانده است. یک شهید انقلابی...این هم یکی دیگر از تفاوتهای پایین شهر  با بالاشهر است...یک شهید راه انقلاب...بعضی واژه ها از جلو چشمانم رژه می روند...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...

کمی سردم می شود.چشمانم را از سنگفرش پیاده رو جدا می کنم و به اطرافم نگاه می کنم.کمی آنطرف تر مردی با موهای ژولیده و درهم بی توجه به هر چیزی که در کنارش می گذرد،تنها دستش را تا کتف داخل سطل زباله کرده است وبا شور خاصی می چرخاند.از بس نسبت به اطرافش بی توجه است احساس می کنم شاید کر باشد.آرام به او نزدیک می شوم .همانطور که خم شده تا تکه کارتنی را از زیر زباله ها بیرون بکشد نگاهی سرد به من می کند و بدون معطلی دوباره مشغول می شود...صدای هوهوی حیوانی از نقطه ای نامعلوم  به گوش می رسد و ناگاه قطع می شود .انگار کسی صدایش را قطع کرده باشد.

همچنان به راهم ادامه می دهم.از دور چراغهای پرنور ماشینی که از خیابان دیگری وارد این خیابان شده چشمانم را نشانه می رود.یاد اتفاقات این چند روزه می افتم.همه چیز برایم سرد و یخی شده است.دانشگاه،بیمارستان،پادگان، رفقای سرباز...ماشین که حالا نزدیک شده و معلوم است که بی ام و مشکی رنگ است درست روی پل، چند متر جلوتر از من می ایستد.مردی که پشت فرمان نشسته است از ماشین پیاده می شود و درب بزرگ روبرو را باز می کند..بلافاصله هیکل سگی بزرگ و ترسناک از پشت در پیدا می شود.مرد دیگری که داخل بی ام و نشسته است در حالی که چشمانش پف کرده و دستش را داخل جیب کتش فرو برده است،چیزی پشت گوشی زمزمه می کند ویکدفعه قهقهه اش را سر میدهد و ریسه میرود....بعضی واژه ها دوباره از جلو چشمانم رژه میرود... انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...

....نمی دانم شاید مقاله ای که دیشب خوانده ام زیادی تاثیر گذاشته است...حالا نم نم باران هم شروع شده است.مردی که درب بزرگ را باز کرده است به سمت ماشین بر می گردد و چند تکه گوشت بزرگ را از داخل نایلن بیرون می آورد و جلو سگ پرتاب می کند.سگ در حالی که دمش از تکان خوردن نمی ایستد تکه های گوشت را می بلعد. از روبروی آنها عبور می کنم. از لبهای سگ خونابه های گوشت روی سنگفرش پیاده رو می ریزد....من همچنان به پرسه زدن ادامه می دهم.باد آرامی که در خیابان می وزد تکه روزنامه ای را به پیاده رو می آورد.تیتری که از آن هنوز پررنگ مانده است همه چیز را روی سرم هوار می کند:«عدالت اقتصادی خواسته ی اکثریت جامعه ما».دوباره واژه ها رژه میروند...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...

گویا امشب قرار نیست حالم بهتر شود ...حالا به میدان رسیده ام و آن را دور میزنم و باز وارد همان خیابان می شوم. نم نم باران دیوارهای کثیف و رنگ و رو رفته ی پایین شهر را می شوید.بوی باران همه شهر را تسخیر کرده است.از لابلای شاخه های کاج آنطرف خیابان، نور یک لامپ زرد رنگ که پیاده رو را روشن کرده و تا وسط خیابان آمده است توجهم را جلب می کند.جوانی پشت پنجره ایستاده، در حالی که کمی به سمت پایین خم شده پکی عمیق به سیگاری که در دست راستش گرفته است می زند و به من نگاه می کند...دانشگاه،بیمارستان ،پادگان...دوباره اتفاقات چند روز اخیر خاطرم را آزرده می کند.باز به جوانک نگاهی می کنم...شاید بیخوابی او را هم مثل من کلافه کرده است.واژه ها دوباره رژه می روند... انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...

.از تکرار این واژه ها قلبم تیر می کشد و به شکل زجرآوری درد می کند.نفس عمیقی می کشم.،هنوز هوای مطبوع باران خورده به ته ریه هایم نرسیده است که دوباره قلبم تیر می کشد و اینبار با شدت بیشتری درد می گیرد.به درخت تنومندی که جلوتر از من کنار جوی آب محکم ایستاده و شاخه هایش از لابلای سیم های  برق عبور کرده و سر به آسمان گذاشته تکیه می کنم.حالا باران همه جا را خیس کرده و از بعضی ناودانها باریکه آبی به داخل پیاده رو سرازیر شده است.صدای اواوی شغالی از دوردستها به گوش می رسد.چراغ همه خانه ها خاموش است. بدون توجه به بارانی که حالا شدت گرفته و بی امان می بارد، راه می افتم.قلبم هنوز درد می کند. چند متر جلوتر نئون قرمز چشمک زن مغازه ای قسمتی از پیاده ر و را قرمز می کند و دوباره همه جا تاریک می شود.صدای خش خشی که به نظر از داخل جوی آب بلند شده توجهم را جلب می کند.موش آبکشیده بزرگی در حالی که دستانش را به لبه جدول می کشد به سختی خودش را از داخل جوی آب گل آلود بیرون می کشد و زیر درختی توت بزرگی،لابلای برگهای روی زمین پنهان می شود...

همچنان به پرسه زدن ادامه می دهم.دوباره روبروی درب بزرگ قرمز رسیده ام.سگ بزرگ ترسناک سرش را به داخل برمی گرداند و به چیزی لابلای درختهای تنومند نگاه می کند.از فرط سیری نای راه رفتن هم ندارد.مرد سیبیلو نگاهی به سگ می کند. سگ که حالا خیس خیس شده به سمت درختان بزرگ می رود وبین آنها گم وگور می شود.مرد سیبیلو در بزرگ را می بندد و به داخل بی ام و مشکی رنگ بر می گردد.مرد چاقی که روی صندلی جلو ماشین نشسته مغرورانه نگاهی به من می کندو شیشه را به آرامی پایین می کشد. سرم را به سمت سنگفرش پیادهرو بر می گردانم.با صدایی که مثل زنگ گوشم را آزار می دهد داد می زند و چیزهایی می گوید.حال و حوصله توجه به حرفهایش را ندارم.او همچنان ادامه می دهد.دوباره واژه ها رژه می روند... انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...

قدم هایم را با فاصله کمی از هم بر می دارم.صدای کفشهای کهنه ام در میان صدای باران و شرشر ناودانها گم می شود .آب از سرو گوشم پایین می دود.در حالی که به رفتن ادامه می دهم با گوشه ی آستین دست راستم آبی که روی مژه هایم جمع شده و مانع دیدنم می شود پاک می کنم.حالا بهتر می بینم.غرق در افکار درهم و برهمی می شوم که این روزها آزارم داده اند.پادگان ورفقایی که رفته اند...بیمارستان...کمای طولانی مدت....دانشگاه....ناگهان همه جا روشن می شود.برقی سرخ  پهنه آسمان را در می نوردد.انگار زمان متوقف شده است.صدای غرشی سهمگین تمام شهر را درمی نوردد.دوباره همه چیز به حالت اولش بر می گردد... زیرچراغ چشمک زن، کنار در مدرسه می ایستم .آنطرف خیابان مرد یک دست که گویا از زیرورو کردن زباله ها خسته شده زیر درخت کاج لب جوی،آتش کوچکی را روشن کرده است.آتشی که ممکن است هر لحظه با وزش باد خاموش شود.مرد تنها دستش را به موهای ژولیده و درهمش که خیس شده اند می کشد و دوباره روی آتش می گیرد.از خیابان رد می شوم و به طرفش می روم و درست روبرویش زیر درخت کاج، کنار آتش می نشینم .حالا چشمان سبز درشتش را که از زیر موهای ریخته شده روی صورتش به من خیره شده اند می توانم ببینم.چیزی نمی گوید.فقط نگاه می کند...

دود آتش گاهی به سمت او می دود و گاهی هم به من هجوم می آورد.مرد نفس عمیقی می کشد و نگاهش را به سمت آتش می دوزد.حس می کنم که از وجود من بیزار است ..در میانه ی دود وآتش بلند می شوم  و وارد کوچه می شوم.دوباره نگاهی به دیوار کوچه می کنم.نوشته ها هنوز روی دیوار خودنمایی می کند...مرگ بر....درود بر....افکار درهم دوباره به من حمله ور می شوند و تمام وجودم را تسخیر می کنند...دوستی که دیگر خبری از او  ندارم....رفیقی که سرباز است...پسرانی که اخراج تشکیلاتی شده اند.پیرمردی که می خواهد داماد شود... پاکتی که فردا به دستم می رسد....دختری که در کمای طولانی مدت فرو رفته است....مردی که با یک دست ...سگی که....همه چیز سنگ شده است.واژه ها رژه می روند...انقلاب،برابری،انسانیت،آزادی...در را باز می کنم و به سختی از پله ها بالا می روم..هنوز نور لامپ داخل اتاق است خودم را زیر پتو پنهان می کنم...واژه ها دوباره رژه می روند.....

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در دوشنبه 25 آذر1387 | 

 

گویی می خواهند تو را به یاد باد بسپرند تا در این بحبوحه ای که ساخته اند برایمان تو را فراموش کنیم.تو را که شیفته وار خودت را به آشوب این افکار والا سپرده ای.نمی دانم شاید تو هم آرزویی بزرگ در سر داری.اما حق نداری در سوسوی چشمانت از یاد ببری این همه را. حتی آن زنی که روزهایش بی تو سرد و بی روح می گذرد.

آری برادر تو بمان آنجا تا میله های موازی رو بروی  چشمانت فراموش نکنند بهای اندیشه را.اما،اما چه

میگویم،چه باک؟ عقیده ات استوار است و مثل آن کرکس که"جعلی" نیست .آخرمانده ام  فرق تو چیست با دیگران.مگر تو منصور نیستی؟؟حلاج هم اگر بود دلش آنجا که گردنش را با ریسمان مرگ می آراستند و در میانه های یقین، دل دریایی تورا می خرید تا منصوری مانند تو نباشد ونیاید.

راستی فرق تو چیست با دیگران جز آنکه تو منصوری.چه دربند و چه آزاد.

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در سه شنبه 21 آبان1387 | 
 

يك خط اضافه كن

آخرين خط را

                بر اين ديوار

مرگ بر در مي‌كوبد

و زندگي

ترا به نام مي‌خواند

*

اينجا

هر گوشه‌ي اين سرزمين سرخورده

                                      در سبزه‌زاران

                                      در خانه‌ها و باغ‌ها

                                      در دخمه‌هاي تاريك

بر سنگفرش‌ها

               بر چوبه‌هاي دار و جوخه‌ي آتش

زندگي

ترا به نام مي‌خواند

در عبور خسته‌ي سربازان

اينجا در هر كجاي اين سرزمينِ خسته

هرجا كه مرگ ترا به آغوش مي‌كشد

زندگي به نام فرزندانت

به نام خنده‌هاي فرداي سرزمين‌ات

به نام دخترانِ عشق

دخترانِ گندم

             دخترانِ لِي لِي

                            و ماهيِ قرمزِ بهار

ترا زندگي آغاز مي‌كند

ترا

    ترا كه

              ساعت چهار

                             به دار آويخته مي‌شوي

در برابر چشم مادران و دختران

و اشك‌هاي پيرمرد

*

يك خط اضافه كن

براي فرداي سرزميني

                          كه امروز خسته است

براي خاطرِ بهار

و دخترانِ پايِ پل

براي مردمِ درخت

                     انتظار

                                نيامدن

 براي بره‌ها و سفره‌هاي ساده‌ي علف

براي مادرت

براي چشم‌هاي پيرمرد

*

نگاه كن!

تمام هفت سالگيِ تو به خواب مي‌رود

ترانه‌ها سكوت مي‌كنند

                    و تيك تاكِ ساعت بزرگ شهر

...زمان به صفر مي‌رسد

و مادران

تمام مادرانِ سرزمين من

دوباره درد مي كشند

برادرم / دوباره اي برادرم

                            براي زادنت

                        دوباره درد مي‌كشند

*

طناب‌ها و دارها و چكمه‌ها

فشنگ‌ها خيال مي‌كنند مرده‌اي

ولي تو با بهار

دوباره روي ساقه‌ي درخت

كنار جوي آب

دوباره در ترانه‌هاي من

برادرم تو زاده مي‌شوي

و هر كسي كه مثلِ تو

بر اين سياهي پليد

خراشِ خطِ آخري كشيده است

(خسرو گلسرخی)


طبق اخبار رسیده به سندیکای کارگران شرکت واحد قرار بود روز یکشنبه ١٢ آبان ١٣٨٧ آقای منصور اسالو رئیس هیئت مدیره سندیکای شرکت واحد را جهت معاینات چشم و قلب به بیمارستان لبافی نژاد منتقل کنند، اما مامورین به جای انتقال منصور اسالو به بیمارستان لبافی نژاد، تلاش کردند او را به بیمارستان فارابی منتقل کنند که با مقاومت منصور اسالو مواجه شدند.

منصور اسالو در برابر این عمل ماموران اظهار داشته که پرونده من و پزشکانی که زیر نظر آنها مداوا میشوم در بیمارستان لبافی نژادهستند و حاضر نشد به بیمارستان فارابی منتقل شود که با ضرب شتم از سوی ماموران مواجه شد و بدون معاینه ای مجددا به زندان رجایی شهر منتقل گردید. این در حالی بود که کادر پزشکی بیمارستان منتظر وی بودند.

آقای منصور اسالو در زندان رجایی شهر در شرایط بسیار سختی بسر میبرد. ایشان ازناحیه چشم ،قلب و کمر رنج می برد که متاسفانه مسئولین با ایشان طبق قوانین بین الملی که بیمار زندانی را باید مداوا کرد عمل نمی کنند .


سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ضرب و شتم آقای منصور اسالو رئیس هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد را محکوم میکند و خواهان آزادی بی قید و شرط  ایشان می باشد .

 
سندیکای کارگران شرکت واحد
اتوبوسرانی تهران و حومه


نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 15 آبان1387 | 

 

اخیرا در لابلای خبرهای منعکس شده در خبرگزاری ایلنا  مصاحبه ای از خانم راکعی دبیرکل جمعیت زنان مسلمان نواندیش  توجهم را جلب کرد.« افرادي که در انتخابات‌‏هاي گذشته قهر سياسي کردند و فريب شعارهاي به اصطلاح مردمي...

بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در سه شنبه 30 مهر1387 | 

 

کارل مارکس سه اسطوره بزرگ آفرید:

1-انقلاب رهایی بخش، انقلاب اقتصادی است؛

2- پیشرفت حتمی است؛

3- پرولتاریا از راه سلطه بشر را نجات خواهد داد.

اگر این هر سه در چاچوب استدلالی بیان شده بود،رد کردنش آسان بود.

الف)رهایی مفهومی کلی و گسترده است.رهایی کلی نه تنها موکول به رهایی از استثمار بلکه منوط به رهایی از هرگونه سلطه و هر گونه استبداد است.و نیز موکول به زدوده شدن هر گونه شر از عالم درون و بیرون است ومی دانیم که تغییر سرشت آدمی (اصلاح از درون) اگر ممکن باشد نیازمند سالها کار فرهنگی مداوم و پیگیر است.

ب) پیشرفت حتمی نیست و تاریخ در این باره هیچ تضمینی نداده است و نخواهد داد.هگل پرستنده دولت و قدرت پس از اسپینوزای آزادیخواه آمد ولنین،دشمن آزادی های دموکراتیک پس از لاک و روسو و استالین پس از مونتسکیو و هیتلر پس از تمام خدمتگزاران بشریت.

پ)رهایی از راه سلطه از مقوله تنفس از راه خفگی است.پرولتاریا صاحب همه حق هاست اما «حق» تسلط بر بشر را ندارد.مطلقا.

چگونه ایده «پرولتاریای نجات بخش به ذهن مارکس راه یافته است؟نخست از یک اسطوره مسیحی:مسیحا بر فراز صلیب نجات دهنده است.پس پرولتاریا به سب رنج خود رهایی بخش است (دریغا رنج تحمیل شده زاینده هیچ گونه موهبتی نیست!).دوم از یک اسطوره کهن ایرانی: نیکی بر بدی پیروز خواهد شد(بسته به اینکه همت همگان به کدام سو متمایل باشد). سوم از دیالکتیک هگل: هر چیز ضد خود را می آفریند.ما در عصر بورژوازی هستیم که مظهر شر است. بنا براین «گورکن بورژوازی»،« پرولتاریا» مظهر همه نیکی ها و روشنایی هاست.

همه اینها چون جامه اسطوره پوشید عالمگیر شد ،و شد،آنچه شد: نشستن ایدئولوژی به جای اندیشه و آسان گرفتن مشکلها.چنین بود که نه تنها عوام اسطوره پرست بلکه جمع کثیری از صاحبان اندیشه نیز به دام این اسطوره های نوین افتادند ازجمله سارتر فیلسوف، سارتر فیلسوف آزادی و سارتر ضد استالینیسم و دوران سیاه استالینیسم.

« ژان پل سارتر»(در دفاع از روشنفکری)

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 18 مهر1387 | 

 « در سیاست جنگ متحرک تا زمانی ادامه می یابد که مسئله به دست آوردن مواضع غیر تعیین کننده در دستور روز باشد و لذا تمامی امکانات هژمونیک دولت قابل بسیج نیست.ولی زمانی که مواضع غیر تعیین کننده به دلیلی ارزش خود را از دست می دهند و تنها تسخیر مواضع تعیین کننده در دستور روز قرار میگیرد٬آنگاه باید به جنگ محاصره ای توسل جست.این شیوه جنگی فشرده و دشوار و مستلزم صبر و خلاقیتی استثنایی در سیاست است.به رغم ظواهر امر٬این محاصره دوجانبه ومتقابل است و صرف آن که دشمن تمامی نیروهای خود را بسیج می کند خود مبین میزان اهمیتی است که برای مخالفان قایل است. » (گرامشی٬از جنگ مانوری تا جنگ موضعی در حوزه ی سیاسی)

 «در اردوگاهی تحت محاصره مقاومتی که بیش از حد طول بکشد٬فی نفسه روحیه ها را تضعیف خواهد کرد.چنین مقاومتی درد و مشقت و خستگی و بیماری را به همراه خواهد داشت.در چنین موقعیتی٬نه خطر حاد که موجد آبدیدگی است بلکه خطر مزمن ٬که ویرانگر است٬حضوری دائمی دارد.»(کارل مارکس٬مسئله شرق)

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در سه شنبه 16 مهر1387 | 

با نهایت تاسف و تاثر شنیدم که ابوی گرامی دوست عزیز جناب آقای وحید دانشور به رحمت ایزدی پیوسته اند.فقدان پدر را به آقا وحید و خانواده محترمش تسلیت می گویم و از درگاه ایزد یکتا برای آن مرحوم  عفو و مغفرت را خواهانم.

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در جمعه 5 مهر1387 | 

 

پس از گذشت حدود 80 روز از ایجاد نظرسنجی در مورد موثر بودن یا نبودن حضور خاتمی در عرصه انتخابات آینده ریاست جمهوری،نتیجه آن شد که از 109 نفر شرکت کننده در این نظرسنجی حدود70درصد( تعداد 78 نفر) آنها معتقد به مفید بودن این حضور و بقیه به مثمر ثمر نبودن آن معتقد بوده اند.این نشان می دهد که جناب خاتمی همچنان از محبوبیت نسبتا بالایی برخوردار است.البته باید اذعان داشت که اینگونه نظرسنجی به دلیل آنکه نمونه ای از همه تفکرات و طبقات موجود در جامعه در آن شرکت نکرده اند دارای حداکثر شاخص های یک نظرسنجی علمی نیست .مع الوصف مضاف بر همه اینها سه چهار روز پیش خاتمی اعلام کرد که در انتخابات آینده به عنوان کاندیدا حاضر نخواهد شد و بنابر این خیال خیلی ها راحت شد.از کروبی و کروبیست ها تا کیهانی ها و همه آنها که در 8 سال ریاست جمهوری خاتمی عرصه برای تاخت و تازشان تنگتر شده بود، خوشحال شدند.البته ناگفته نماند که بنده نیز به گونه ای با آمدن خاتمی و یا شخصیتی دیگر همانند او مخالفم و معتقدم که ضرر این حضور به فایده اش می چربد و برای این مسئله هم قرینه ها و شواهدی برای خودم دارم. علاوه بر این با توجه به شرایط روز سیاسی در کشور حتی به رای آوردن ایشان هم خوشبین نیستم .کاندیدای اصلاحطلبان در انتخابات آینده باید شرایطی را داشته باشد که مسلما نسبت به سال 76 این شرایط تغییر کرده است که انشاءا... در آینده نزدیک در این مورد بیشتر خواهم نوشت.مع ذالک امیدوارم در نهایت هر آنچه که اتفاق می افتد به تامین حق حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش بیانجامد و موجبات پیشرفت شاخص های دموکراسی را در کشورمان و برای ملتمان پدید آورد.

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در دوشنبه 1 مهر1387 | 

 

آنتونیو گرامشی از بزرگترین و انصافا درخشانترین متفکران قرن بیستم است که در سال 1891 در ایتالیا به دنیا آمد.دوران زندگی اش مصادف با وقوع اتفاقات بزرگ تاریخ ایتالیا شد.ظهور فاشیسم به عنوان خطری بزرگ برای ایتالیا،اروپا و جهان به ریاست....

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 13 شهریور1387 | 

 

 بدون شک برای همه کسانی که سالهای پر رونق فعالیت های جنبش دانشجویی را( در سالهای گذشته) به خاطر دارند از آنچه که امروز بر دفتر تحکیم وحدت این تنها تشکل مستقل از ساخت قدرت می رود اندوه ناکند.اتحادیه ای که در سایه جوش و خروش.....

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 20 تیر1387 | 

 

از پس پرده های پوشاننده زشتی ها و کژی هاو کاستی ها تاریکی ها و حس انتقام ها٬ازپس رنگ های هزار رنگ انسانهای دلسنگ بی رحم٬از پس باتوم و تیرو تفنگ و آتش٬از پس عقده های فروخفته در عمق گلوهای خشک و از پس همه جفاها و نامهربانی ها٬قصه بهارمان اما همیشه گویی باید ناتمام بماند.چه آن روزها که بهار اصلاحات ...

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در شنبه 8 تیر1387 | 
 

۳ سال از دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری دور اول گذشت٬ انتخاباتی که در نهایت به لطف نیروهای پادگانی و امدادهای غیبی به دور دوم کشیده شد و نهایت این قصه همان شد ...

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 26 خرداد1387 | 
 

دوره ششم انتخابات شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان  دیروز برگزار شد و هفت عضو شورا و دو عضو علی البدل انتخاب شدند.

امسال انتخابات داخلی بود و...

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 23 خرداد1387 | 
 

  آن روزها که سيستم مديريتي حاکم بر دانشگاه نقد و اين مساله از سوي ناقدين به کرات گوشزد مي شد که سيستم موجود حامل نارسايي هاييست که توانايي حل آن به نحو شايسته و مطلوب وجود ندارد ، صاحبان مناصب چهره در هم مي تافتند و سيلي غضب بر ...

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 9 خرداد1387 | 

 

ساعت ده صبح با او قرار ملاقات داشتم و فقط می دانستم کارگر است و حرفهای زیادی برای گفتن دارد .عقربه های ساعت کمی که از موعد مقرر عبور می کند مردی را جلوی خودم می بینم.با صورتی تکیده و اندامی لاغر در حالی که از چهره اش خستگی ....

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 | 

 

شاید آن‌روز که انجمن کوچک متشکل از چند خیاط  آمریکایی نام «شوالیه‌های کارگر» را بر خود نهاد، کسی گمان آن نمی‌برد که این خود بهانه‌ای شود تا در نهایت سالروز تاسیس که اول ماه می بود روز جهانی کارگر نام‌گذاری شود. اما آن‌گونه شد و طوفانی که از قلب...

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 | 

 

خون ما می شکفد بر برف اسفندی

 

               خون ما می شکفد بر لاله

 

                         خون ما پيرهن کارگران

 

                                   خون ما پيرهن دهقانان

 

                 خون ما پيرهن سربازان

 

                 خون ما پيرهن خاک ماست

 

                       نم نم باران

 

                     با خون ما

 

                                                       شهر آزادی را می سازد

 

                                                                    نم نم باران

 

                                                                            با خون ما

 

                                                         شهر فرهادها را می سازد

 

                                          خون ما پيرهن کارگران

 

                                       خون ما پيرهن دهقانان

 

                                    خون ما پيرهن سربازان

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 | 
 

در دانشگاه یا بهتر بگویم پادگان باهنر کرمان این هفته و از طرف کانون های فرهنگی جشنواره فرهنگ و هنر در حال برگزاری است.از در ورودی که وارد می شوی انگار که هفته دفاع مقدس است.

بچه های ریش دار در فضایی که به عکس ها و نمایه ها و سخنرانی ها و فیلم های اربابانشان آراسته شده جلسه برگزار می کنند.

حجاب اسلامی٬ روابط دختر و پسر  از دیدگاه اسلام(یا بهتر بگوییم از دیدگاه خودشان) فرهنگ شهادت ٬ایثار ٬مقاومت و..

یاد سالهای اول اصلاحات افتادم که قرار بود به عنوان یک برنامه ٬دانشجویان اصلاح طلب نهادها ی اینچنینی را در اختیار خود در آورند.

امروز نه تنها یاد کسی هم نمانده که همه چیز وارونه شده است و بچه های ریش دار نخود هر آشی هستند.... 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 | 

 

   همه آرامش بود ....

   تا لحظه ای که باد همچون  پیکی نفس نفس زنان

   اعلام کرد ظهور سلطان مستبد را

   و آنگاه شاخه ها نجوایی بیبم آلود را آغاز کردند

                      آیا به خاطر می آورید آن طوفان مهلک را؟

                       گل های نومید٬به رغم وحشت چیره

                        به شکل دسته گلی در دستان دژخیم در آمدند

                                               شهابها شرابه های تاج او شدند

                                      و ما همچون شاخه های درختان طوفان زده

                                 ضجه زدیم٬شرحه شرحه شده

                         به ضرب تیغه ی تیز شمشیر نامرئی

                      باران با خود برد

            تکه تکه های تن های سلاخی شده ی ما را

اما خون ما نازدودنی بر دیوارها چسبید

همچون صمغ بر تنه درختان تنومند...

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 | 

از طریق sms یکی از دوستان به من خبر داد که گویا اعتراض دانشجویان دانشگاه سهند تبریز به تحصن و از دیروز به اعتصاب غذا تبدیل شده است.مسئولین دانشگاه هم جلو انتشار اخبار بیشتر رو با قطع کردن اینترنت گرفتند.نمیدونم اون احمق ها هنوز در چه سطحی از آگاهی اطلاعاتی و ارتباطی هستند که اینجوری اقدام میکنند.

 

به هر ترتیب امیدوارم که بچه های سهند هم به نتیجه دلخواه خودشون برسند.اگر هم نرسیدند زیاد مهم نیست.مهمتر از همه چیز بروز اعتراض است و بس.پس به خاطر اعتراضشون بهشون خسته نباشید می گم.

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در شنبه 7 اردیبهشت1387 | 

 

بالاخره این انتخابات هم به آخر رسید و بعد از یک بازی نابرابر اصلاح طلبان مثل مجلس گذشته اقلیت خواهند بود.البته امیدوارم که اقلیت این مجلس مثل مجلس هفتم نباشد و با جسارت بیشتری عمل کند.

 

اما نکته دیگر اینکه:

 

 امروز و بعد از پایان هیاهو های این چند وقت الزاما باید به انتقاد از خویش بپردازیم. نقد گذشته٬ نقد حال ٬نقد رفتارهایمان در انتخابات ٬ نقد اصول٬نقد فروع و.. شاید که طرحی نو در افتد.البته در همین چند وقت صحبت های زیادی در مورد ضرورت انتقاد از خویش شنیده ایم. فکر کنم آخرینش سعید حجاریان بود که از این ضرورت سخن گفت. اما از موقعی که اصلاحات از حاکمیت به قول عباس عبدی "با یک اردنگی" اخراج شد٬این صحبتها نقل هر مجلسی بوده ٬اما کسی نتیجه ای از آن ندیده.

 

یاد نوشته ای از آنتونیو گرامشی افتادم که گفته بود:انتقاد از خود باید کاملا عملی و بی رحمانه باشد و اتفاقا موثر بودنش به همان بی رحمانه بودنش است.

 

امیدوارم که امسال پر از این اتفاقات بیرحمانه باشد.موافقید؟

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در شنبه 7 اردیبهشت1387 | 
 

  اینجا هر چیزی که دور و بر من است

        تنها برابری را میطلبد

 عرض خواهم کرد:

                 مرا نیز چون ثروتمندان

                 از گوشت و پوست و خون آفریده اند٬

          اما به من می گویند:    هی تهی دست!!

   تنها این ماییم که مزد تو را تعیین خواهیم کرد.

                         تو بی اجازه ما آسوده نخواهی مرد٬

                             تو خواهی نوشید٬اگر من بخواهم

                                  تو خواهی خورد ٬اگر من بخواهم

                                        تو خواهی زیست ٬اگر من بخواهم

  من شیره جان تو را خواهم مکید

  درست همچون شراب و

  درست همچون انگور

                                 زیر سنگ عصاران٬

                              چندان که آسیاب زمین

                             از خون تو خواهد چرخید....

 

چنین شد

 که من بی تاب عدالت شدم

و گفتم:

               زمین از آن کسی است

                     که در آن می کارد و

  بر آن درو می کند.

  و گفتم:

                        این پایان پرده نشینان ظلمت است.

  و گفتم:

                         تنها او سزاوار ستایش است

 که کار میکند٬ کار و کار و کار...!!

         و چنین شد

        که اجازه ندادند سخن بگویم

        و چنین شد

        که بی هیچ پرسش و چشم بندی

 

سینه دیوارم آوردند...

جوخه...!

رو به هدف...٬

آتش...

 

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 | 

 

در فراق جمهوریت

 

با گذشت 29 سال از انقلاب امروز باید دید که به واقع آیا آرمانهای آن انقلاب به ثمر نشسته است یا خیر.استقلال ،آزادی ،جمهوری اسلامی  به عنوان سرفصل همه مطالبات مردم ایران در سال 57 اکنون به کجا رسیده است.آیا ما اکنون کشوری مستقل هستیم؟آیا با توجه به شرایط جدید جهانی مفهوم استقلال بیش از هر واژه دیگری دچار تغیر وتغییر نشده است ؟ آیا ما اکنون ملتی آزادیم؟ بدون تردید اینها و خیلی از سوالات گفته نشده همگی مسائلی است که باید ریشه آن را در مفهوم بعدی یعنی جمهوریت جستجو کرد .بواقع اگر ما به نسبتی قابل قبول از جمهوریت برسیم می توانیم بگوییم که دارای یک حاکمیت بر پایه آزادی هستیم.

اما

انتخابات آزاد به عنوان پایه ای برای استقرار و تثبیت جمهوریت در کشور ما چقدر رعایت شده است؟حقوق شهروندان برای انتخاب شدن و انتخاب کردن به چه میزان مورد توجه قرار گرفته است؟از آراء ملت به چه اندازه صیانت می شود؟مخالفان سیاسی به چه میزان از آزادی عمل که نه،از آزادی بیان برخوردار بوده اند؟قانون اساسی به چه میزان محل رجوع است تفکیک قوابه چه اندازه رعایت می شود  اینها و همه سوالاتی اینچنین اکنون بیش از هر چیز دیگری مسئله روز و شبمان که نه،برایمان عادت  شده است .

اکنون

اکنون که پس از سالها فریاد اصلاح طلبی از انواع مختلفش از بنیادین و ساختاری گرفته تا شکلی و سطحی و حداقلی معجزه ای به نام احمدی نژاد متولد شده است، اکنون که پوپولیسم ویرانگر بیداد می کند تا آنجا که مسری شده و به همگان سرایت کرده است، اکنون که به غیر از عده ای خاص کس دیگری صلاحیتش رد که نه ،احراز نمی شود، اکنون که همه مخالفان و منتقدان حتی نفس کشیدنشان جرم است،اکنون که در واژه های به کار برده شده توسط جمهور!! مردم، جمهوری اسلامی جایش را به حکومت اسلامی داده است،اکنون که جمهوریت در تیررس نظامیان است،اکنون که......

 

اکنون باید در فراق جمهوریت سوگوار بمانیم ،با معجونی ازکاسه صبر و انتظارو سیاست ورزی و مبارزه ....

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 11 فروردین1387 | 
 

چندی پیش در مورد مسائل پیش آمده عده ای از دانشجویان عضو انجمن اسلامی طی نامه ای از آیت الله منتظری ۲ سوال پرسیده اند.

سوال اول اینکه :آیا جمله «اگر امروز امام حسین روحی فداه امروز زنده بود به یقین از او انتقاد میکردم» با توجه به اینکه گوینده به عصمت معصومین معترف است٬ درحکم توهین به مقدسات است؟

و سوال دوم اینکه: آیا پخش سرود «ای ایران» با صدای استاد بنان در ابتدای جلسه در حکم عناد با نظام جمهوری اسلامی است؟

جواب:

ج۱)صرف نقد به معنای اضهار نظرو رفع ابهام حتی نسبت به معصومین (ع) توهین تلقی نمی شود.پیامبر اکرم (ص)بنا بر آنچه در تواریخ آمده است به اصحاب خود فرمود«اشیرواعلی»یعنی نظر مخالف خود  را بر من عرضه کنید.تعبیربه علی قرینه آن است که مقصود پیامبر اکرم (ص) نظر مخالف ایشان بوده است. وحضرت امیر(ع) نیز در خطبه ۲۱۶ نهج البلاغه خطاب به اصحابشان فرمودند: از اظهار نظر خود برای من دریغ نکنید.بنا بر این با توجه به تعبیر« روحی فداه» نسبت به حضرت امام حسین (ع) که در کلام فرد مذکور بوده است و قرائن دیگر که در سوال آمده است و حکایت از عدم قصد توهین می کند٬ تعبیر مذکور منافاتی با اعتقاد به عصمت امامان (ع) ندارد و ناشی از بی اطلاعی یا بی سلیقگی بوده است و صدق توهین بر آن معلوم و محرز نمی باشد٬ زیراباید قصد توهین ـ که یک امر قلبی است ـ برای قاضی احراز شود و راهی جز اقرار شخص ان هم در محیطی آزاد و بدون ترس و تهدید وجود ندارد و قهرا انکار شخص شرعا مسموع است. و در صورت شک٬ الحدود تدرا بالشبهات. جهت اطلاع بیشتر به کتاب دیدگاه های اینجانب مراجعه کنید.در سایت نیز موجود است.

ج۲)سرود مذکور یک سرود ملی است و شرعا و عقلا دلیلی بر عناد کسی با نظام جمهوری اسلامی نمی باشد.  

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 17 بهمن1386 | 
 

۱- هیات دولت به کرمان می آید. پیاده نظام سمپاشی می کند.خرمشاد که منتظر این فرصت هاست قول برخورد را می دهد.منصور صاحب الزمانی مسئول رسیدگی به سناریو می شود.

۲- ترم جدید آغاز می شود.سخنرانی علی رضا رجایی با مجوز هیات نظارت برگزار می شود.دلیل اخذ مجوز هم روشن است .هیات نظارت رجایی را نمی شناسد.

۳- با رایزنی پیاده نظام با مسئولین استان قضیه به خارج از دانشگاه کشیده می شود.سخنان نماز جمعه هفته بعد ازسخنرانی  را همه ما به یاد داریم.

۴- سناریو طراحی می شود و به پیاده نظام محول می شود.جلسه هماهنگی شب قبل تریبون آزاد در پایگاه شهید همت (دانشکده کشاورزی )برگزار می شود.

۵- تریبون آغاز می شود...سرود....قران ....ولی فقیه ....

 بیانیه ها یکی یکی صادر می شود... شکایت ها به هیات نظارت میرود.اما نیاز به پیاده نظام است. با همکاری تشویق منصورخان و حراست!در حالی که تا ساعتی مانده به اغاز تجمع مجوز صادر نشده بود تجمع قانونی می شود.....

۶- حالا موقع عمل به وعده است .پیاده نظام خواستار لغو مجوز انجمن می شود.بعد از آن به ۲ سال می رسند که با حمایت مسئولین استان همراه است....روند اشکال قانونی دارد...

اما به یک باره آسمان بر سر هیات نظارت ٬ مسئولین استان و پیاده نظام خراب می شود...هیات منصفه برخورد شدید را تجویز نمی کند... 

هیات به اصطلاح منصفه با هیات نظارت دچار مشکل می شود...هی آقا اگر قرار بود خودت رای صادر کنی چه نیازی به ما داشتی؟؟

اما جواب روشن است بستن دهان انجمنی ها...

۷- ۵ ماه تعلیق فعالیت صادر می شود.آخر ۵ ماه به تابستان می خورد...انتخابات فرمایشی و سپردن انجمن اسلامی به دست پیاده نظام ...

این پایان سناریوی پوسیده است...

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در یکشنبه 14 بهمن1386 | 
 

دکتر ناصر .م از اعضای هیات علمی دانشگاه که کاندیدای مجلس هشتم شده بود از طرف هیات اجرایی با رد صلاحیت مواجه شده است.

وی که از دوستان نزدیک امیری خراسانی است و با ابراز علاقه وی به عنوان عضو کمیته ناظربرگزیده شده است ابتدا دلیل رد صلاحیت خود را استعفا ندادن از مسئولیت عنوان کرده است .اما اخبار رسیده حاکی از آن است که وی به دلیل سوء شهرت اخلاقی رد صلاحیت شده است.

بدون شک منصور صاحب الزمانی  باید پاسخگوی ادامه حضور وی در کمیته ناظر بر نشریات باشد چرا که اگر ملاک قانون است یکی از بزرگترین مراجع قانونی صلاحیت وی را رد کرده است.

وی یکی از کسانی است که امضایش درذیل صورت جلسه کمیته ناظر در تاریخ ۴/۶/۸۶  پیرامون توقیف نشریه ندای آزادی به مدیر مسئولی من وهمچنین فصلنامه نشریه انجمن علمی نقاشی دیده می شود.

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در شنبه 13 بهمن1386 | 

آخرین خبرها

۱- هیات نظارت بدون توجه به رای هیات منصفه اقدام به صدور رای کرده است.رای سنگین ۵ ماه تعلیق انجمن اسلامی باعث بروز اختلافات شدید بین اعضای دو هیات شده است. با این اوصاف امیری خراسانی باید نسبت به صدور حکم آنهم به صورت خودسرانه پاسخگو باشد......

 

۲- کمیل ستوده همان کس که سال گذشته توسط شورای عمومی و به جرم اثبات شده جاسوسی از تشکیلات انجمن اسلامی اخراج شده بود نماینده شاکیان علیه انجمن اسلامی بوده است .تعداد شاکی ها ۲۶ نفر بوده است.

بدون شک آقای ستوده باید هزینه سنگینی در قبال این اقدام پرداخت کند.نامبرده قرار بود نماینده جبهه مشارکت در کرمان شود.

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 11 بهمن1386 | 
 

زنده باد آزادی

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در سه شنبه 9 بهمن1386 | 
     

  ۱۶ آذر با یاد ستاره ها

 

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در پنجشنبه 15 آذر1386 | 

 

 

در حوالی پایان قرن بیستم یک بیماری همه گیر دنیا را فرا گرفت.همه از این بیماری نمردند،اماهمه از آن رنج بردند.ویروسی را که عامل این بیماری همه گیربود"ویروس لیبرال" نامیدند.این ویروس در حوالی سده شانزدهم در مثلثی که سه زاویه آن را لندن، پاریس و آمستردام تشکیل میدهند،پدید آمده بود.علائم و عوارضی که این بیماری در آن زمان از خود بروز میداد بیخطر به نظر میرسید و مردان (که این ویروس بیش از زنان آنها را مبتلا می ساخت)نتنها به آن عادت میکردند و پادتن های لازم رابرای مقابله با آن میساختند،بلکه حتی از انرژی فوق العاده ای که ایجاد میکرد بهره برداری هم میکردند.اما این ویروس از اقیانوس اطلس گذشت و در آن سوی اطلس،در میان فرقه ای که اعضایش آن را از اروپا همراه خود آورده بودند محیط مساعدی پیدا کرد که در آن پادتن وجود نداشت و به همین دلیل هم در آن سرزمین شیوع پیدا کرد.در اواخر سده بیستم دوباره سروکله این ویروس که از آمریکا برگشته بود در اروپا پیدا شد.این بار ویروس که جهش هم پیدا کرده و قویتر از گذشته شده بود،توانست در این قاره تعداد زیادی از پادتن هایی را که اروپایی ها در طول سه قرن گذشته برای مقابله با آن ساخته بودند از میان ببرد،و طوری همه گیر شود که اگر از برکت وجود نیرومند ترین اهالی کشورهای کهنسال نبود،-که دور جدید این بیماری را هم از سر گذرانده بودند و از آن جان سالم به در برده و سرانجام توانستند آن را ریشه کن سازند-ممکن بود این بیماری نوع انسان را از روی زمین براندازد.این ویروس در میان قربانیان خود یک نوع شیزوفرنی عجیب و غریب ایجاد میکرد.فرد انسانی که به این ویروس مبتلا میشد،دیگر مانند یک موجود کامل و تام و تمام زندگی نمیکرد که خود را برای تولید آنچه برای رفع نیازهایش لازم است سازماندهی کند،و به طور همزمان با این کار ،نهادها ،قوانین و مقررات و عرفها و عاداتی را هم به وجود میآورد که به او امکان رشد و شکوفایی می دهد و میداند که این دو جنبه زندگی اجتماعی هم از یکدیگر جداشدنی نیستند. به عکس از زمانی که فرد به این ویروس مبتلا میشد،گاهی مانند یک انسان اقتصادی زندگی میکرد و کار مراقبت از زندگی اقتصادی اش را هم به آنچه بازار مینامید واگذار میکردتا آن را به طور خود به خودی تنظیم کند، و گاهی هم مانندیک شهروند زندگی میکرد و برگه های رائی را به صندوق ها میریخت تا به وسیله آن کسانی را که مسئولیت تعیین قوانین بازی زندگی سیاسی اورا به عهده داشتند،انتخاب کند.

بحرانهای پایان قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم که اکنون به طور قطعی پایان یافته و آنها را پشت سر گذاشته ایم،همگی حول محور ابهامات و بنبست هایی به وجود میآمدندکه همین شیزوفرنی آنهارا به وجود آورده بود.خرد-خرد واقعی نه آمریکایی-سرانجام بر این ویروس غلبه کرد و آن را از میان برد. همه خلق ها از این بحرانها جان سالم به در بردندو زنده ماندند،اروپایی ها، آسیایی ها،آفریقایی ها، آمریکایی ها و حتی تگزاسیها که از آن زمان تا کنون بسیار تغییر کرده و به موجودات انسانی شبیه دیگران تبدیل شده اند.من این فرجام خوش را نه از روی خوشبینی اصلاح ناپذیر خود، بلکه از آن روی برگزیده ام که در غیر این صورت دیگر امروز کسی باقی نمانده بود تا تاریخ را بنویسد. در آن صورت حق به جانب فوکویاما می بود،لیبرالیسم واقعا پایان تاریخ را اعلام می کرد.پس همه بشریت در آن هولوکاست نابود میشدند.آخرین بازماندگان،یعنی تگزاسی ها،به صورت یک دسته آواره در میآمدندو بعد آنها هم به نوبه خود، به فرمان رئیس فرقه شان که تصور می کردندیک شخصیت فره مند است،خود را قربانی میکردند.نام این رئیس فرقه هم بوش بود.

 

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در چهارشنبه 7 آذر1386 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی