تبليغاتX
فصل سرما - به بهانه 29 بهمن سالروز اعدام خسرو گلسرخی

فصل سرما

ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد....
 
 
همه می خواهند1-آزادی اجتماعی به جای آزادی عده ای اندک2-استقلال اکثریت به جای اسارت اکثریت3-عدالت و برابری به جای ظلم4-حاکمیت انسانیت و کار به جای پول و ریا
پس نباید لحظه ای درنگ کرد....خورشیدخواست همگانی روزی خواهد تابید اگر در این شبها برای ستیز با تاریکی هر کدام شمعی برافروزیم...
 

 

خسرو گلسرخي، شاعر، مترجم و نويسنده ي روزنامه كيهان و از شاعران چپ ايران است كه اشعار او بيانگر اوضاع زمانه و دردهاي اجتماعي روزگار اوست. مجموعه شعرهاي. «پرنده خيس» و «اي سرزمين من» بيانگر شور انقلابي خسرو گلسرخي و ديدگا ه هاي ماركسيستي او است. با دستگيري او و كرامت الله دانشيان به اتهام توطئه در طرح گروگان گيري شاه (در حالي كه آن موقع در زندان بود)، يك دادگاه نظامي عليه او برپا شد. سخنراني پرشور و معروف او در دادگاه، عملي جسورانه بود كه تا آن موقع كمتر كسي به اين تندي عليه حكومت شاه صحبت كرده بود. او در سحرگاه روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ به جرم شرکت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی و علیرغم آن که به خاطر بودن در زندانِ ساواک هرگز نمی‌توانست در طرح گروگان گیری رضا پهلوی شرکت داشته باشد، به همراه دوست همرزمش کرامت‌الله دانشیان به خاطر عقاید مارکسیستی و دفاع از عقایدش و محکوم کردن شاه و اعمال رژیمش در دادگاه نظامی به اعدام محکوم و در میدان تیرچیتگر تیرباران شدند.

بخشي از زندگي نامه ي خسرو گلسرخي:

وی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت زاده شد. در اوان كودكي پيش از دومين سال تولدش پدرش را از دست داد و به ناچار به همراه مادر به قم رفت و تحت سرپرستي پدربزرگش كه يك روحاني انديشمند بود قرار گرفت. با مرگ پدربزرگ در سال 1341 به همراه مادر به تهران مهاجرت نمود و در خانه‌اي كوچك در محله‌ي «امين حضور» سكني گزيد. پس از اتمام تحصيلات در روزنامه‌ي «اطلاعات» و پس از آن در روزنامه‌هاي «آيندگان» و «كيهان» به فعاليت پرداخت. در سال ۱۳۴۸ با عاطفه گرگین، شاعر و نویسنده، ازدواج کرد که حاصل آن فرزند پسری به نام دامون بود. زندگی در کنار عاطفه و هم‌اندیشی با وی بر آثار گلسرخی تأثیر گذاشت، طوری که دوران شکوفایی فکری و خلاقیت او را در سالهای ۴۸ تا ۵۲ می‌دانند. البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات انتشار یافت به صورت کتاب چاپ نشد. خسرو در قالب اشعار و مقالات متعدد مجموعه گرايشات سياسي اجتماعي خود را منتشر مي‌نمود. سازمان اطلاعاتي ساواك نظام پهلوي به همين سبب او را زير نظر مداوم خود داشت.

در سال 1352 با نفوذ ساواك به يك محفل روشنفكري كه خسرو گلسرخي هم با آن مرتبط بود، به اتهام قصد اعدام انقلابي شاه و همسرش دستگير و روانه‌ي زندان شد. در جلسات دادگاه به جز او و «كرامت دانشيان» مابقي به سبب همكاري با رژيم، مورد عفو و بخشش قرار گرفتند. خسرو و كرامت در داگاه نظامي ايدئولوزي خود را با صراحت بيان نمودند و در انتها با آغوش باز به حكم اعدام خود گردن نهادند تا در مسير مبارزه عليه استبداد تا سر حد جان تلاش كرده باشند.

او هم اکنون به همراه تنی چند از دیگر مبارزان زمان شاه مانند کرامت‌الله دانشیان(دوست و همرزمش که با او اعدام شد)، محمد حنیف نژاد, سعید محسن, علی‌اصغر بدیع‌زادگان(از پایه‌گذاران سازمان مجاهدین)، و علی میهن دوست (از اعضای کادر مرکزی سازمان مجاهدین) و گروه بیژن جزنی که به همراه ۸ نفر دیگر از همراهانش در ۳۰ فروردین ۵۴ در تپه‌های اوین کشته‌شدند، در قطعه سی و سه بهشت زهرا به خاک سپرده شده‌اند.

 متن دفاعيه خسرو گلسرخي در دادگاه اول:

  اين كاج‌هاي بلندست

كه در ميانه‌ي جنگل

عاشقانه مي‌خواند

ترانه‌ي سيال سبز پيوستن

                              براي مردم شهر

نه چشم‌هاي تو اي خوبتر ز جنگل كاج

اينك برهنه تبرست

با سبزيِ درخت هياهويت

این استعمار 

این جامه‌ي سیاه معلق را

چگونه پیوندیست

با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

 این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

که سایه مطبوع خویش را

بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد

و باغ‌ها ميان عطش سوخت

و از شانه‌ها طناب گذر كرد

اين سرزمين من چه بي‌دريغ بود

 ثقل زمين كجاست؟

من در كجاي جهان ايستاده‌ام

با باري ز فريادهاي خفته و خونين

اي سرزمين من!

من در كجاي جهان ايستاده‌ام؟

«ان الحیاه عقیده والجهاد»

 سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم، و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌خان‌ها و حیدر عموغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سید عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. هنگامی که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکی‌های بسیاری وجود دارد. چنین است که می‌توان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسی‌ها و ابوذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و اسلام مولا علی را تأیید می‌کنیم.

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می‌‌شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (در اینجا یک نفرمی‌گوید: «دروغه») و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.

زندان‌های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است.

    در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می‌کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.

    یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن آمریکا را بر زمین می‌مالد.

    در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد. توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند که خلق نداند دشمنش کیست. در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود، هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم». اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

ـــ رئیس دادگاه: «از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.»

ـــ خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»

ـــ رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.»

ـــ خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . .»

ـــ رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»

ـــ خسرو گلسرخی: «من می‌نشینم. من صحبت نمی‌کنم.»

ـــ رئیس دادگاه: «بفرمایید.»

 

متن دفاعيه خسرو گلسرخي در دادگاه دوم:

 

جامعه ايران بايد بداند كه من در اينجا صرفا به خاطر افكار ماركسيستي محاكمه مي شوم. و در دادگاه نظامي محكوم به مرگ گشته ام. من در اين دادگاه كه آقايان ژورناليست هاي خارجي حضور دارند، اعلام مي كنم كه عليه اين پرونده و عليه رأي صادره از دادگاه عادي، به تمام مراجع و كميته هاي حقوقي و قضايي جهان اعلام جرم مي كنم . و اين مسئله اي است كه به واقع بايد بدان توجه شود. دادگاه نظامي عادي، حتي اين زحمت را به خود نداده كه پرونده را بخواند. من كه يك ماركسيست ــ لنينيست هستم، و به شريعت اسلام ارج بسيار مي گذارم، معتقدم كه در هيچ كجاي دنيا، در كشورهاي وابسته و تحت سلطه استعمار، حكومت ملي نمي تواند وجود داشته باشد؛ مگر آن كه حتما يك زيربناي ماركسيستي داشته باشد.


يادواره

این یادواره توسط حیدر مهرگان (رحمان هاتفی) نگاشته شده است كه پس از انفلاب در زندان جان باخت.

***

این تنها تجدید دیدار با خاطره های رفیق شهیدی است که جهان بزرگتری را طلب می کرد اما از همه جهان برای خودش هیچ نمی‌خواست» گل های سرخ ایران گلگون تر شده اند

در عقیم ترین فصل تاریخ، این کدام شهید است که در گل های سرخ ما سرود می خواند؟ گل سرخ را هموطنان ما سمبل انقلاب ایران شناخته اند. این انتخاب علاوه بر گویایی طبیعت گل سرخ، یک بهانه پرشور و خاطره‌انگیز هم دارد.

در سپیده دمی که خسرو گلسرخی، شاعر انقلابی، در میدان چیتگر تهران در برابر جوخه اعدام ایستاد، رایحه ایمانی وجود او، مثل بهار و ابدیت فضای ایران را پر کرد و در آن‌دم که سرو سرافراز ملت ما، به رسم همه آزادگان ایستاد و مرد،  در قلب هر میهن‌پرست ایرانی یک گل سرخ، خونین و پرتپش شکفت.

معلم انشا از بچه‌ها خواسته بود در باره قهرمان تاریخ بنویسند. پسر بچه شروع به خواندن کرد:

- قهرمان باید مردم را دوست داشته باشد. از مرگ و خطر نترسد. قهرمان باید مثل خسرو گلسرخی باشد...

معلم با دستپاچگی کلام شاگرد را برید. در حالی‌که زل زل به این شاخه شکستنی و تکیده که گونه‌های بی‌رنگ، چشم‌های گود افتاده ، لب‌های قیطانی بی‌خون و لباس پر وصله و مندرسش شناسنامه گویای او بود نگاه می‌کرد، ترسنده و مضطرب و در عین حال کنجکاو پرسید:

- کی به تو گفته که قهرمان تاریخ باید مثل گلسرخی باشد؟

شاگرد بی‌خیال و مطمئن گفت:

- پدرم گفت آقا ...، من از او پرسیدم قهرمان تاریخ یعنی کی؟ او عکس گلسرخی را توی روزنامه به من نشان داد و گفت: " یعنی این ! ".

پیش از آن‌که معلم به خود آید، شاگرد دیگری از ته کلاس انگشت سبابه‌اش را بلند کرد و صدای زیر و سوت مانندش را در فضا ریخت:

- آقا ما هم در باره گلسرخی انشا نوشته‌ایم...

این نیک‌بختی شگرفی نبود، این کم‌ترین حق گلسرخی بود که پیش از مرگ پهلوانی‌اش، پیروزی شیرین و مردمی‌اش را ببیند. او از فردای دادگاه نظامی، که فریاد محکوم کننده‌اش چون یک مارش هیجان‌انگیز انقلابی از تلویزیون و از طریق روزنامه‌ها به گوش مردم رسید، به انشای شاگردان مدارس، به ترانه‌ها و خاطره‌ها و به گفت و گوهای کوچه وبازار راه یافت.

مثل یک شعار خشمگین و سوزان بود. به آسانی نمی‌شد باورش کرد. تا حد اغراق و گزافه، پرشور و یاغی می‌نمود. در ابراز عقایدش آن‌قدر بی پروا و شورشی بود که اگر شناخت عمیقی از او نداشتی، خیال می کردی تظاهر می‌کند .

وقتی حرف سیاست به‌میان می‌آمد، کینه در وجودش منفجر می‌شد. این انفجار درونی در صدا و نگاه او می‌ریخت و در این حال حرف او پرچم سرخی بود که بر سنگر یک شهید زنده در اهتزاز است.

می گفت : "سکوت؟ نه موافق نیستم. این شرم آور است. با این سانسور روانی باید جنگید. من اصلا با این ضرب المثل که «دیوار موش دارد و موش گوش» مخالفم. این یک حکم محافظه کارانه و خشک است که اعتماد را از میان مردم می‌دزدد و آن‌ها را از هم دور می‌کند . آن‌ها به عمد و با تردستی این وضع را به‌وجود آورده‌اند. چرا هر کسی باید از سایه خودش بترسد، صدایش را در گلو خفه کند و زخمش را از دیگران بپوشاند؟ چرا باید توی جمجمه هر یک از ما یک مامور سانسور نشسته باشد و افکارمان را قیچی کند؟".

گلسرخی این حرف‌ها را موقعی می‌زد که هنوز کار مخفی و سازمانی نمی‌کرد. یک روشنفکر دموکرات بود که از فقدان شرایط دموکراتیک کلافه بود و رنج می‌برد. می گفت: " اگر همه‌ی ما درباره همه چیز حرف بزنیم، ساواک را مستاصل می‌کنیم. دیوار سانسور اگر در درون ما فرو بریزد، در بیرون از ما هم فضاهای بازتری به‌وجود می‌آید". غرش گلوله‌ها در سیاهکل در وجود او طنین پردامنه‌ای داشت. چریک شهید و دلیری که در وجود او خفته بود و خواب‌های سرخ آینده را می‌دید از بوی باروت بیدار شد.

گلسرخی به وجد آمده بود:

" شعر من باید لباس رزم بپوشی.

تفنگ چریکی‌ات را به دوش بگیر"

و شعر او قدم در سنگر گذاشت:

"بر بام‌های ناشناس

در معابر بی‌نام

این خون متلاشی و جوان رفقاست

ای گرم‌ترین آفتاب

بر شانه هامان بتاب

ای صمیمی‌ترین آغاز

ای تفنگ ، ای وفادار ، یار باش.

میرویم که فتح کنیم فردا را."

اما گلسرخی هنرمندی نبود که در برج عاج بنشیند و از سر سیری و بی دردی، یا دلتنگی‌های روشنفکرانه شعر بگوید. شعر، ایمان او بود. قلب او قطره قطره در شعرش آب می‌شد و جويبار شعر او در زمزمه ي محزونش با مردم درد دل می‌کرد. او در شعرش شلیک می‌کرد، در شعرش رنج می‌برد، دشنام می‌داد و حتی عشق می‌ورزید. زندگی گلسرخی سرمشق شعرش بود:

"ما فتح می‌کنیم

ما فتح می‌کنیم

باغ‌های بزرگ بشارت را

با خون و خنجر خفته در خونمان".

وقتی با او آشنا شدم، هنوز رویاهای چریکی او زنده و شعله‌ور بودند و او با این سوداهای پهلوانی تا مرزهای شهادت و ایثار خود پیش می‌رفت. در آن رو‌زها جاذبه نام چریک، کوچه و خیابان را پر کرده بود. چریک در قصه‌ها و تخیلات جوان‌ها قهرمان نجات و پیروزی بود؛ اما توده‌های میلیونی به این پیامبر تفنگ بدوش و یاغی، با تردید و ناباوری می‌نگریستند. گلسرخی با یال و کوپال مردانه خود تجسم یک چریک بود.

چشم‌های میشی رنگ روشنش، مثل نگاه افعی تیز و آمیخته به سحر بود. موهای کم پشتی داشت که هرقدر به پیشانیش نزدیک‌تر می‌شد رویش آن به سستی می‌گرایید و پیشانی بلند او را از آن‌چه بود بلندتر می‌نمود.

در سراپای او آنچه در اولین نگاه جلب نظر می‌‌کرد سبیل پر پشت و گورکی وارش بود که به سیمای او قاطعیت می‌داد و صلابت درونی‌اش را برملا می‌کرد. سبیل‌های خشن و مهاجمش با صورت او که به یک‌جور مهربانی و طراوت در رایحه لبخند ملایمی می‌درخشید، تضاد آشکاری داشت.

فرنج مستعمل و نخ نمای آمریکایی، که سه فصل از سال از تن او بیرون نمی‌آمد، در هماهنگی با پیراهن مخملی سیاهی که نزدیک به نیمی از سال او را همراهی می‌کرد، اگر چه فقر پنهان او را افشاء می‌کردند، در عوض به او حالت بی‌نیازی و برازندگی یک انقلابی را می‌دادند، که در زندگی متلاطمش جایی برای ظاهرآرایی و زمانی برای نگریستن در آیینه وجود ندارد.

گلسرخی حقیقی، در موقع بحث و مجادله‌های سیاسی و اجتماعی یا هنری، عریان و فاش می‌شد. در این لحظه‌ها شانه‌هایش را پیاپی بالا می‌انداخت، دست‌هایش را با هیجان به این‌طرف و آن‌طرف تکان می‌داد، ابروهایش را گره می‌کرد و می‌گشود و لب‌هایش با لرزه‌های خفیفی که تا حد نا مشخص ریز و تند بود، می‌جنبید. فک‌هایش مثل سنگ‌های آسیاب بهم فشار می‌آوردند و با هرانقباض گونه‌های گوشتالودش، چین‌ها را روی پیشانیش می‌ریخت و دوباره محو می‌شد. اگر در این دم سیگاری لای انگشت‌هایش بود، با نفس‌های بلند آن را می‌مکید و دودش را تا عمق ریه‌اش می‌فرستاد. صدایش رگه دار و منقطع می‌شد: «لطفا آیه‌های روشنفکرانه را مثل کاه و علف جلوی ما نریزید. چرا شعر نباید شعار باشد در جایی که زندگی کم‌ترین شباهتی به‌خود ندارد. این کفر است که دنبال شعر ناب و جوهر سیال شعری سینه چاک بدهیم. من به نفع زندگی، از شعر این توقع را دارم که اگر لازم باشد نه فقط شعار، بلکه خنجر و طناب و زهر باشد، گلوله و مشت باشد»، افشاگری‌؟ این کلمه در دهانش مزه تازه‌ای می‌داد.

"شعر من بی‌رحم باش.

تو باید رسوا کنی،

باید زمین را در زیر قدم‌هایت به لرزه در آوری!

وحدت نیروها‌؟

با شعرهایم

کبوتران آشتی را پرواز می دهم.

بگذار در صلح و پیوند رفیقان

گور دشمن حفر شود.

فریادهای ما اگر چه رسا نیست

باید یکی شود

باید در هر سپیده البرز

نزدیک‌تر شویم

باید یکی شویم

اینان هراسشان زیگانگی ماست

باید که سر زند طلیعه خاور

از چشم‌هایمان"

دستگیری گلسرخی برای خودش بیش از همه نامنتظره و غافلگیرکننده بود. او در نیمه راه کنکاش و بازیابی درونی و یک نگاه دوباره به دور و برش گام برمی‌داشت. نزدیک یک‌سال می‌شد که از یک محفل کوچک مارکسیستی، که به‌قول خودش تنها نشخوار انقلابیش حرف و خیالبافی بود، بریده بود و زندگی پر از تامل و کنجکاوی و جستجو کننده‌ای را می‌گذراند.

در باره محفل مارکسیست نما، گاه جسته گریخته حرف‌هایی بر لب می‌آورد:

- آن‌ها که بیش‌تر وراجی می‌کنند، کم‌تر اهل قلم‌اند. یک مشت جوجه انقلابی روشنفکر می‌خواهند پا جای "چه گوارا" بگذارند و به خیال خودشان با آتش‌بازی و صدای ترقه مردم را بیدار کنند.

مکث می کرد و با قیافه اي اندیشناک و ناباور، حرفش را جویده جویده ادامه می داد:

- اما این‌ها خودشان بیشتر احتیاج دارند که یکی بیدارشان کند.

گلسرخی از آن محفل، که از آن به‌عنوان محفل ویت کنگ‌های کافه نشین یاد می‌کرد، کلافه و سرخورده بود. خشم و کینه‌اش را از این کافه نشین‌های پر افاده با غرولندهای زیر لبی ابراز می‌کرد:

- وقتی پای شعار و ادعا در میان است، از لنین هم بلشویک‌ترند، اما اگر به آن‌ها بگویی: خوب دیگر رفیق وقتش رسیده، این گوی و این میدان زبان ببند و بازو بگشا، ناگهان از قله ادعاهای خود پایین می‌افتند. هزار ویک دوز وکلک لفظی جور می‌کنند تا جازدن خودشان را توجیه کنند.

گلسرخی حق داشت. او پهلوان پنبه‌های انقلابی را به‌درستی محک زده بود. این قارقارک‌های پرهیاهو در جریان دستگیری و بازجویی و آن‌گاه دادگاه نظامی، صداها و زوزه‌های گوش‌خراش و چندش آور خود را نشان دادند و به صورت طوطی‌های دست آموز ساواک بر سر مدیحه سرایی و مجیز گویی دژخیم و جلاد باهم به رقابت غم‌انگیزی پرداختند.

محفل سیاسی کوچکی که گلسرخی با انتظارات پرشوری به آن روی آورد و با آزمون‌های تلخی به آن پشت کرد، مانند تارهای عنکبوت دست و پاگیر او شد. گلسرخی عقیده داشت:

- کمترین اشتباه در شرایط ما برای مبارز انقلابی حکم طناب دار را دارد. طناب دار را دوبار نمی‌توان تجربه کرد.

اما خود او ازاین سرمشق حیاتی پیروی نکرد و برای این اهمال گران‌ترین بهایی را که می‌شناخت پرداخت. در آغاز ورود به آن محفل کذایی به آن امید بسته بود. خیز برداشت تا خود را به قعر گرداب‌های پر حادثه بیندازد. برای این‌که همسر و تنها پسرش را از این گرداب و تلاطم‌های احتمالی آن دور کند، ظاهرا از خانواده خود برید. با تبانی با همسرش عاطفه که او نیز به نحوی با این محفل ارتباط داشت، کوشید تا در انظار این‌طور جلوه دهد که به‌علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی می‌کند و این رشته خانوادگی در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری می‌داد، اما در آن محفل جز حرف و خیالبافی و احیانا چپ روی‌های نمایشی و خطرناک هیچ نبود. وقتی ساواک به این محفل راه یافت نزدیک به یک‌سال می‌شد که گلسرخی با آن قطع رابطه کرده بود، اما خطای یک انقلابی در شرایط خفقان و شکنجه جامعه ما هرگز مشمول مرور زمان نمی‌شود. این خطا تر و تازه و شاداب باقی می‌ماند و گاه حتی رشد می‌کند و مثل باتلاقی مبارز انقلابی را به درون خود می‌کشد.

گلسرخی هم از این باتلاق رهایی نیافت. وقتی اعضای محفل دستگیر شدند، دژخیمان ساواک به سراغ او آمدند.

در شکنجه‌گاه انسان با نگاهی تازه به خود می‌نگرد. مبارز انقلابی در برابر خود می‌ایستد و با نگاهی غریبه، اما موشکاف و بی‌رحم سراپای خود را برانداز می‌کند. روی اعماق نیمه تاریک و ناشناخته وجود خود خم می‌شود و به جستجو می‌پردازد و گاه از دیدن قیافه خود در این چاه تیره و مرموز وحشت می‌کند.

در شکنجه گاه کشف و شهود درونی و دردناک آدمی شروع می‌شود. او در آن قسمت پنهان خود که در شرایط عادی و روزمره کم‌تر به آن رجوع می‌کند، غول‌های اساطیری و موجودات نیمه خدایی را کشف می‌کند که نیروی ابدی آن‌ها به شکست و تسلیم و زبونی پوزخند می‌زند – و گاه به جای این افسانه‌ها و حماسه‌ها با شبح ترسنده ولرزان خویش که تاکنون از وجود آن در زیر پوست خود بی اطلاع بود روبرو می‌شود، شبح عاجزی که از شدت ناتوانی و اندوه و یاس در حال متلاشی شدن و فرو ریختن است. آن‌ها که قیافه اساطیری و خدایی خود را باز می‌یابند، شکنجه گاه را فتح می‌کنند، دژخیم را به زانو در می‌آورند و به نام "انسان" عمق بیش‌تر و طنین پر غرورتری می‌دهند. گلسرخی از این قماش بود. مثل شعرش از خلق بود و مثل خلق به مقاومت و حقانیت خود تکیه داشت. خبرهایی که به‌طور خلاصه و پراکنده از زندان به بیرون درز پیدا می‌کرد، از روحیه مبارزه جو و شورشی گلسرخی حکایت می‌کرد. یکی از هم زنجیران او پس از آزادی نقل کرد:

- "وقتی خسرو را برای شکنجه می بردند سعی می کرد روی پاهای مجروح خود که نیش صدها تازیانه را تحمل کرده بود بایستد. نمی‌گذاشت نگهبانان زیر بغلش را بگیرند و کمکش کنند. دندانهایش را روی هم می‌فشرد، ابروهایش را بهم گره می زد، سینه‌اش را جلو می‌داد و با آن قیافه باشکوه وشکنجه دیده، لنگ لنگان، اما محکم قدم برمی‌داشت".

هم زنجیری گلسرخی ماجرای تکان دهنده ای از او به یاد داشت :

- "با آنکه یک جای سالم در بدنش نبود و اتهام سنگین و مرگباری را یدک می‌کشید، از هر فرصتی برای تقویت روحیه رفقا استفاده می کرد ".

این رفیق تاکید می‌کرد :

- "خسرو نه بخاطر جرمش ، به‌خاطر شهامتش اعدام شد".

یکی دیگر از هم سلولی‌های گلسرخی خاطره تابناکی از او به یادگار دارد :

- "مشت‌های گره کرده اش را به رفقایی که روزهای دشوار شکنجه و بازجویی را می‌گذراندند نشان می‌داد و می گفت: "از کتیرایی و روزبه بیاموزیم" .

کتیرایی قهرمان نامدار شکنجه گاه‌های شاه است، اما روزبه همیشه - حتی در آن موقع که گلسرخی به اقتضای گرایش‌های چریکی‌اش میانه خوشی با توده‌ای‌ها نداشت - قهرمان محبوب او بود. بارها گفته بود «یک روزبه برای تبرئه تمام ندانم کاری‌ها و اشتباهات یک حزب کافی است». و سرانجام وفادارانه همان جایی پا گذاشت که روزبه بزرگ پیش از او گذاشته بود .

گلسرخی پیش از آنکه به دادگاه برود محکوم شده بود . حکم اعدام او در شکنجه گاه "شاه – ساواک" صادر شد. وقتی تازیانه، اجاق برقی و شوک الکتریکی دژخیم در پیکر پهلوانیش کارگر نیفتاد و وعده‌های شیرین و تهدید رعب انگیز و تحقیرهای روانی، چون سحر و افسون در برابر ایمان راسخ او باطل شد، زنده ماندن او دیگر خطرناک بود .

مهم نبود که اتهام او چیست و حداکثر مجازات قانونی که می‌تواند شامل او بشود چه‌قدر است ؟ مهم اين بود كه اين حريق سركش مهار نمی‌شد و فطرت شعله‌ورش با شب و ظلمت و كفر و اهريمن سازگاری نداشت.

دادگاه نظامی صحنه خيمه شب بازی مضحكي بود. در اين خيمه شب بازی بی‌مايه‏، تعيين جای واقعی وكيل مدافع و دادستان مشكل می‌نمود. رئيس دادگاه مرعوب برق شوم قپه‌هایی بود كه بر دوش داشت. دادرسان به عروسك‌هایی می‌ماندند كه چشم های شيشه ای و نگاه مات و چهره های مسخ شده‌شان كم‌ترین نشاني از فكر و حس و طراوت زنده بودن نداشت.

از چند روز پيش از تشكيل محكمه ، ساواك شعبده بازي وقيحي را صحنه آرایي كرد. روزنامه‌هاي دستوري يورش به متهماني را كه هنوز مجرم بودن آن‌ها در هيچ مرجع قضایي و قانوني محرز نشده بود ، شروع كردند. ساواك اجتماعات و تظاهرات تصنعي و دلقك‌واري راه انداخت تا به اصطلاح خشم وانزجار توده‌ها را از متهمان و مقاصد و آرمان‌هاي آن‌ها نمايش دهد. اما مردم از كنار اين نمايشنامه‌هاي كهنه و “بي رونق“ بي‌تفاوت و يا با پوزخند مي‌گذشتند. (شکر گزاری ترور انجام نشده شاه از سوی گروهی که گلسرخی با محفل آنان در ارتباط بود و در باره این ترور صحبت کرده بودند!)

در اين جو خفقان آور حكم دادگاه پيش از شروع دادرسي قابل پيش بيني بود. وظيفه اين دادگاه قانون‌كش تنها صدور جواز رسمي دفن بود. در پشت صحنه اين شامورتي بازي پردوز وكلك قيافه ساواك كاملا مشخص بود. دادگاه نظامي بيش از هر چيز به بازار مكاره‌اي شباهت داشت كه همه فروشندگان آن با عربده‌جویي و هوچي‌گري و دلال بازي يك كالا را عرضه مي‌كردند : تبليغات و هدف اين تبليغات بازاري فقط يك نفر بود: شاه

ساواك براي رونق بازار مكاره عروسكي خود متهمان را به کار گرفت. اكثر متهمان مانند عروسكهاي كوكي يكي پس از ديگري روي صحنه آمدند و كلمات جنون آميزي را كه ساواك دردهانشان گذاشته بود تكرار كردند. به به گفتند، چه چه زدند، خوش رقصي كردند. با نچسب ترين جملات تملق ساواك را گفتند، با چرك‌ترين كلمات اصلاحات شاهانه را ستودند و از بت اعظم طلب توبه كردند. و سرانجام در لحظه‌اي كه مي‌رفت تا لبخند رضايت و پيروزي بر صورت كريه دژخيم و شاه بنشيند، صداي رعد آساي گلسرخي چون شلاق صفير كشان فرود آمد:

به نام نامي مردم

صدايش از انفجار يك نارنجك تواناتر بود:

- من در دادگاهي كه نه قانوني بودن و نه صلاحيت آن‌را قبول دارم، از خودم دفاع نمي‌كنم. به‌عنوان يك ماركسيست خطابم با خلق و تاريخ است. هر چه شما بر من بيش‌تر بتازيد، من بيش‌تر بر خودم مي‌بالم، چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزديك‌ترم . هر چه كينه شما به من و عقايدم شديدتر باشد لطف و حمايت توده از من قوي‌تر است. حتي اگر مرا به گور بسپاريد - كه خواهيد سپرد - مردم از جسدم پرچم و سرود مي‌سازند.

رئيس دادگاه با به‌صدا در آوردن زنگ دنباله مدافعات گلسرخي را قطع كرد. سرهنگ غفارزاده با صدایي كه سعي مي كرد مثل يك دستور خشك و جدي باشد گفت :

فقط از خودتان دفاع كنيد . حاشيه رفتن و تبليغات مرامي را كنار بگذاريد.

و به ماده 114 قانون دادرسي و كيفر ارتش استناد كرد.

گلسرخي پوزخند زد :

- از حرفهاي من مي‌ترسيد؟

رئيس دادگاه با عصبانيت فرياد زد:

به شما دستور مي‌دهم كه ساكت شويد. بنشينيد!

در چشم‌هاي گلسرخي حريق افتاد. صداي هيجان زده‌اش بلندتر شد:

- به من دستور ندهيد. برويد به سرجوخه‌ها و گروهبان‌هايتان دستور بدهيد. خيال نمي‌كنم صداي من آن‌قدر بلند باشد كه بتواند وجدان خفته‌اي را بيدار كند. خوف نكنيد. مي‌بينيد كه در دادگاه به‌اصطلاح محترم هم سرنيزه‌ها از شما حمايت مي‌كنند.

ودر حالي‌كه مي‌نشست با سر به رديف سربازان مسلحي كه دور تا دور دادگاه ايستاده بودند اشاره كرد.

پس از گلسرخي صداي بي تزلزل كرامت‌الله دانشيان در دادگاه پيچيد و پس از او جغدها، شغال‌ها، وازده‌ها، معلولين سياسي ، با هاي وهوي و عوعو و زوزه‌هاي كر كننده خود دوباره شروع كردند...

وقتي منشي دادگاه نظامي حكم اعدام گلسرخي و دانشيان را قرائت كرد، آن دو فقط لبخند زدند، بعد دست يك‌ديگر را به گرمي فشردند و در آغوش هم رفتند. گلسرخي گفت:

- رفيق!

و دانشيان تكرار كرد:

- بهترين رفيقم!

دادگاه تجديد نظرنظامي تكرار ملال آور معركه نظامي دادگاه بدوي بود، اما در فاصله اين دو دادگاه نام گلسرخي و دانشيان مانند داستان‌هاي جذاب ملي، دهان به دهان گشت و تكرارشد و در هر يك از اين تكرار شدن‌ها تصوير ذهني آن‌ها بيش‌تر در هاله‌اي از نور وافتخار فرو رفت. در حالي‌كه قهرمانان ما به سفر بي‌پايان خود در قلب توده ادامه مي‌دادند، دستگاه‌هاي رژيم خبط بزرگي مرتكب شدند. آن‌ها بلندگوهاي راديو، دوربين‌هاي تلويزيون و خبرنگاران دست آموز مطبوعات وطني را به صحن دادگاه بردند. به خيال خود آش چرب و لذيذي براي دهان گشاد تبليغات درباري مي‌پختند، اما اين آش آن‌قدر گرم از اجاق پایين آمد كه دهان آشپز باشي خود را سوزاند.

از دوازده نفر متهم دادگاه تجديد نظر، هشت نفرشان با اشك و لابه و زاري تقاضاي عفو كردند. آن‌ها به سجده درآمدند، به دست جلاد بوسه زدند، چكمه‌هاي ديكتاتور را ليسيدند و آزادي جسم كرم زده و حقيرشان را گدایي كردند.

تنها طيفور بطحایي و عباسعلي سماكار كمي هم به وجدان خود گوش دادند.

در خلال اين بازي حقارت‌آميز و ننگين، هر بار كه تلويزيون روي قيافه‌هاي مردانه گلسرخي و دانشيان ثابت مي ماند، تماشاگران لبخند تمسخر آميزي را كه گویي روي لب‌هاي آن‌ها خالكوبي شده بود مي‌ديدند. آن‌ها حتي با سكوت خود حرف مي‌زدند و اين فكاهي بي‌مزه و مبتذل را افشا مي‌كردند. وقتي نوبت آخرين دفاع به گلسرخي رسيد ناگهان سكوت سنگين و سردي بر محكمه سايه انداخت. همه مي‌دانستند كه رعد آماده غريدن است .

دفاعيه گلسرخي اين بار مختصر بود . او با اتكا به تجربه دادگاه بدوي دريافته بود كه محكمه نظامي حتي در آن فضاي بسته نمي‌گذارد صداي او اوج بگيرد و از عقايد و افكارش دفاع كند. پس بايد مفصل‌ترين حرف‌ها را در مختصرترين كلام مي‌فشرد . بايد عصاره وجودش را در محدودترين كلمات جا مي‌داد و اين همان كاري بود كه گلسرخي كرد. صدايش مثل آينده روشن و پيروز بود:

- جامعه ايران بايد بداند كه من در اين‌جا صرفا به‌خاطر داشتن افكار ماركسيستي محاكمه و محكوم به مرگ مي‌شوم. جرم من نه توطئه و سوءقصد، بلكه عقايد من است. من در اين محكمه كه آقايان روزنامه‌نويس خارجي هم در آن حضور دارند، عليه اين دادگاه، عليه سازندگان اين پرونده و عليه صادر كنندگان بي‌مسئوليت راي دادگاه عادي اعلام جرم مي‌كنم. من تمام مراجع و كميته‌ها و سازمان‌هاي حقوقي و قضایي جهان را به بذل توجه به اين صحنه سازي‌ها، به اين جنايت دولتي كه در شرف وقوع است دعوت مي‌كنم. اين مسأله‌اي است كه در واقع بايد به آن توجه شود. دادگاه نظامي حتي اين زحمت را به خود نداده كه پرونده مرا بخواند. من كه يك ماركسيست-  لننيست هستم، به شريعت اسلام ارج مي‌گذارم و عقيده‌ام را كه براي آن مي‌ميرم با صداي بلند فرياد مي‌زنم كه:

در هيچ كجاي دنيا، در كشورهاي وابسته و تحت سلطه استثمار چون كشور ما، حكومت واقعا ملي نمي تواند وجود داشته باشد، مگر آن‌كه نخست يك زيربناي ماركسيستي در جامعه به‌وجود آيد.

دانشيان آخرين دفاعيه‌اش را تبديل به دشنه‌اي كرد كه قلب رژيم را هدف گرفته بود. او از تجربه تاريخ سخن گفت كه هيچ روزنه‌اي براي طبقات غارت‌گر و استثمار كننده و هيات‌هاي حاكمه قلدر بي‌ريشه و چكمه پوش سراغ ندارد.

حکم اعدام گلسرخی و دانشیان تایید شد. این نامنتظره نبود. گلسرخی و دانشیان به یاری شیپورهای تبلیغاتی و وسایل ارتباط جمعی مزدوری که تنها وظیفه‌شان تحریف واقعیات و تخدیر افکار است و به حکم این وظیفه کمر به قتل آن‌ها بسته بودند، به‌طور وسیعی به میان مردم رفتند، مردم قیافه های نجیب و پهلوانی آن‌ها را دیدند، سخنان ایمانی آن‌ها را شنیدند و هم‌دلی و هم‌دردی عمیق خود را با آن‌ها به اشکال و طرق گونه‌گون نشان دادند.

یکی از این طرق هجوم بی‌سابقه‌ای بود که به‌سوی آثار گلسرخی شروع شد. در ظرف چند روز تمامی مجلات و نشریاتی که در گذشته‌ های دور و نزدیک اشعار و مقالات وانتقادات او را با نام واقعی یا با امضای مستعار"دامون" چاپ کرده بودند، به چند برابر قیمت روی جلد به فروش رسیدند. در طی چند ماه در حدود 50 هزار نسخه از کتاب او به نام "سیاست هنر، سیاست شعر" به‌طور نیمه علنی و یا مخفی چاپ شد و به فروش رفت. در کشوری که زیر تیغ سانسور دولتی تیراژ کتاب به سختی به هزار نسخه می‌رسید و این هزار نسخه هم که از چند صافی گذشته ماه‌ها و سال‌ها باید روی دکه‌های کتاب‌فروشی‌ها خاک بخورد یا پشت ویترین بنگاه‌های انتشاراتی انتظار بکشد، این تیراژ سرسام آور و بی‌سابقه (که بعد از آثار صمد بهرنگی رکورد تازه‌ای است) بهترین تجلیلی بود که مردم از شاعر انقلابی خود به‌عمل آوردند و به‌دین وسیله با دهن کجی کردن به میرغضب و اعوان وانصارش حرمت و تحسین و حمایت خود را نثار فرزندان خلف خود کردند. محبوبیت بالنده و کم همتای گلسرخی و دانشیان مشت محکمی بود که به پوزه خونین رژیم فرود آمد. گلسرخی چه به‌جا گفته بود که: "هرچه کینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد ، لطف و حمایت توده‌ها از من قوی‌تر است".

ساواک که از بازتاب گسترده و پر ولوله نام گلسرخی و دانشیان و رشد روزافزون اشباح انقلابی آن‌ها دست و پای خود را گم کرده بود ، به تکاپو افتاد تا شاید در آخرین لحظه ها در این دو قلعه تسخیر‌ناپذیر رسوخ کند. به قهرمانان که اینک با صبوری پر آرامشی در انتظار سپیده دم تیرباران بودند، پیشنهاد شد که از شاه تقاضای عفو کنند. ساواک به آن‌ها قول داد که در صورت چنین تقاضایی تخفیف‌های ویژه در مجازاتشان منظور می‌شود. اما آن‌ها فقط پوزخند زدند. قهرمان در شکنجه گاه یک کلمه بیشتر نمی‌داند :

ـــ نه!

و این آخرین حربه اوست. کلمه " نه" در زندان و شکنجه گاه تداوم سنگر است. وقتی هیچ وردی به تن مبارزان، کارگر نیفتاد، ساواک از در دیگری وارد شد. به گلسرخی پیشنهاد شد که دامون پسرش را در یک ملاقات خصوصی بپذیرد. اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد. ساواک اصرار کرد، گلسرخی با سماجت گفت: " نه"! واین " نه" را در شرایط روحی‌‌ای گفت که اشتیاق دیدن دامون تا مغز استخوانش را می سوزاند. همه سلول‌های وجودش فریاد زنان نام دامون را تکرار می‌کردند. اما شاعر می‌دانست که ساواک می‌خواهد از دامون برای او یک دام بسازد. دامون تنها نقطه ضعف او بود. تنها موجودی بود که می توانست حصار سرسختی گلسرخی را بشکند و او را به لرزه درآورد. دامون می‌توانست وسوسه زنده ماندن و گریز از مرگ را در او بیدار کند. در موقعیتی که او مرگ را به‌عنوان یک وظیفه قبول کرده بود، دامون شور و وعده زندگی بود. گلسرخی با تلخی بغض آلودی گفت : " نه"!

گلسرخی و دانشیان در سحر گاه بیست و هشتم بهمن ماه 1352 تیرباران شدند . اما حتی خبر مرگ آن‌ها اعلام نشد. روزنامه ها تنها نوشتند: حکم دادگاه تجدید نظر در باره گلسرخی و دانشیان ابرام شد. از اجرای این حکم بی‌آبرو حرفی به میان نیامد. آن‌ها خیال می‌کردند می‌توانند جسد شهدای خلق را پنهان کنند ولی گلسرخی به حکم راهی که می‌رفت وقوف کامل داشت که پیش از مرگش سرود:

تو رفتی

شهر در تو سوخت

باغ در تو سوخت

اما دو دست جوانت

- بشارت فردا-

هر سال سبز می‌شود

و با شاخه‌های زمزمه‌گر در تمام خاک

گل می‌دهد

گلی به سرخی خون

اولین وظیفه من پس از شهادت رفیق گلسرخی، دیدار از یتیم او، فرزند مردم، دامون بود. من می‌دانستم که خسرو با یک عشق عصبی و جنون آمیز با دامون پیوند داشت. می‌دانستم که دامون کوچولو با آن چشم‌های درشت و غم‌زده و موهای صافی که مثل یک بچه گربه ملوس توی صورتش می‌ریخت، این توانایی را داشت که در یک قطره اشک خود قهرمان خلقی ما را غرق کند وبا یک بوسه و لبخندش او را به معراج ببرد.

چشمم که به دامون افتاد قلبم فرو ریخت. این گلسرخی کوچولو نمی‌دانست... او نمی‌دانست که چه اتفاقی افتاده است. نمی‌دانست چه جواهری از دست رفته. آه، اگر بفهمد. اگر بتواند بفهمد...

وصيت‌نامه‌ي خسرو گلسرخي:

 من يك فدايي خلق ايران هستم و شناسنامه‌ي من جز عشق به مردم چيزي ديگر نيست. من خونم را به توده‌هاي گرسنه و پابرهنه‌ي ايران تقديم مي‌كنم و شما آقايان فاشيست كه فرزندان خلق ايران را بدون هيچ‌گونه مدركي به قتل‌گاه مي‌فرستيد، ايمان داشته باشيد كه خلق محروم ايران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.

شما ايمان داشته‌ باشيد از هر قطره‌ي خون ما صدها فدايي برمي‌خيزد و روزي قلب همه‌ي شما را خواهد شكافت. شما ايمان داشته باشيد كه حكومت غيرقانونيِ ايرانِ توسط آمريكا تحميل شده، در حال احتضار است و دير يا زود با انقلاب قهرآميزِ توده‌هاي ستم‌كشيده‌ي ايران درو  و واژگون خواهد شد.

شاعر و نويسنده خلق ايران

خسرو گلسرخي

 و ضمناً يك عدد حلقه‌ي پلاتين (طلاي سفيد) و مبلغ يك هزار و دويست ريال وجه نقد به خانواده‌ام يا زنم بدهند.

" خون ما پيرهن كارگران، خون ما پيرهن دهقانان، خون ما پيرهن سربازان، خون ما پرچم خاك ماست."

کتاب‌شناسی

 - گلسرخی عمده آثار خود را با نام مستعار منتشر می‌کرد كه در زیر به برخی آثار وی اشاره شده‌است:

    * ای سرزمین من (مجموعه اشعار به کوشش کاوه گوهرین)

    * سیاست هنر، سیاست شعر (با نام خ. گلسرخی)

    * نیما و حقیقت خاکی (با نام خسرو تهرانی)

    * ادبیات توده (با نام خسرو تهرانی)

    * واپسین دم استعمار نوشته فرانتس فانون (ترجمه، با نام خسرو کاتوزیان)

همچنین وی آثاری را با نام‌های مستعاری نظیر دامون و خ. گ. منتشر کرده‌است.

 

نوشته شده توسط سید حمید حسینی |  در دوشنبه 28 بهمن1387 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی